شمارهٔ ۶۳
هر پسر را که بود آب رخ از دولت تیغ پیش ارباب نظر چون زر و کش باشد خوش بود گر پسران دست بدارند از ریش تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
هر پسر را که بود آب رخ از دولت تیغ پیش ارباب نظر چون زر و کش باشد خوش بود گر پسران دست بدارند از ریش تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
عمریست که میرود دل اندر ره دوست ذره نبرد راه به منزلگه دوست اهلی بدل مست تو گر نیست امید نومید مباشی از دل آگه دوست
ساقی تو مهی ز روی فرخنده خویش حسن تو فرشته کرد شرمنده خویش گر خنده زنان صبح به بیند چو گلت گرید بهزار دیده از خنده خویش
تو شیر خدایی به یقین یا اسدالله سر بیشه تو عرش برین یا اسدالله شیران جهان صید تو اند از ره معنی شیر فلکت صید کمین یا اسدالله در عرش نگین داد رسولت شب معراج عرش است ترا زیر نگین یا ...
حسن کس از دلم آن شکل و شمایل نبرد مرهم درد توام وصل کس از دل نبرد هیچ دل جان نبرد از غم عشق تو برون هیچکس کشتی ازین ورطه بساحل نبرد دل هر کس که قبول تو نشد مقبل نیست حسن مقبول تو غ...
با یوسف خویش گرگ در پوست تویی زیرا نه چنان که خاطر اوست تویی با دشمن دوست گر ترا دوستی است میدان بیقین که دشمن دوست تویی
بر شمع فلک حسنت آن لحظه که ناز آرد از جلوه گه نازش با خاک نیاز آرد گر طایر قدسی را بر خال تو چشم افتد از سیر حقیقت رو در دام مجاز آرد جانبخش لبی داری کاندم که سخن گوید از وادی خامو...
آنگل که بود به حسن شمع چگلی سر وی نزند چو او سر از آب و گلی هر چند که صد هزار دل سوخته است یارب نرسد بخرمنش دود دلی
گرچه اشک من خبر از بی گناهی می دهد چشم او فتوی به خون از دل سیاهی می دهد دل گواهی می دهد کان غمزه ریزد خون من کی برم جان از کفش چون دل گواهی می دهد مزد شب بیداری بلبل نگر کش هر سحر...
خوش گفت به باغ بلبل نغمه سرای حرفی ز جفای عالم عشوه نمای فریاد که باد فتنه از باغ جهان گلها همه برد و خار و خس ماند بجای
در ره دوست که باشد که جفایی نکشد کیست کز رهگذر عمر بلایی نکشد کی گشاید دل من تا ز میان چو تویی نگشاید کمر و بند قبایی نکشد تشنه وصل تو ای چشمه خضریم ولی تا نصیبی نبود کار بجایی نکش...
مرا دردی است کز درمان کس تسکین نخواهد شد طبیبم تا نخواهد کشتن از بالین نخواهد شد مرا بی باده چون ساغر کسی در خنده چون آرد شراب تلخ اگر نبود لبم شیرین نخواهد شد اگر بخت اینچنین یاری...
گر کشد گاهی عنان از ناز و میل ما کند توسن نازش ز خوبی باز تندیها کند قطره یی از اشک خود در ساغرش خواهم فکند باشد این تخم محبت در دل او جا کند جلوه طاووس حسنش صید شاهان میکند من که ...
به هر ناجنس چون طوطی دل ما کی سخن دارد کسی همرنگ ما باید که ما را در سخن آرد غیورست آن شه خوبان و غیر اینجا نمی گنجد کسی گیرد عنان او که دست از خویش بگذارد به غیر از عشق خونخوارت ک...
لبت از روزه چرا خشک چو عناب شود لعل سیراب تو حیف است که بی آب شود آفتابا بگشا روزه چو بی تاب شوی حیف از چشمه خورشید که بی تاب شود گلی از وصل تو چینم مگر آندم که تو را نرگس مست صبوح...
با من رقیب دون کسی از همدمی نشد خود را خراب کردم و او آدمی نشد از جان گسستم و نگسستم ز عهد تو هرگز بنای عهد بدین محکمی نشد شادی دهر اگر چه نیر زد بغم ولی کسی در زمانه شاد هم از بیغ...
ای شاه حسن آنکه ترا تخت و تاج داد ما را بگوشه نظری احتیاج داد جام جم از حقیقت لعلت خبر نداشت عشقم نشان بجوهر جام زجاج داد جانم نماند هیچ تو دانی و تن دگر تا کی توانم از ده ویران خر...
پیش تو دیده گر نبود غرق خون مرا خون می چکد زدیده و دل در درون مرا من خود نشان تیر ملامت نگشته ام عشقت نشانه ساخت به داغ جنون مرا رخسار لاله رنگ تو در دیده بایدم بی تو چه سود چهره ب...
مرا ملا معین کردنی دوش بدعوت در سرای خویشتن برد ز آش بی نمک مطبخ چی او که او سگ سخت اما کردنی خورد
بی بختم و دست و دل ز اندیشه تهیست شیران همه رفتند و سر بیشه تهیست دوش اینهمه جام می فلک داد بغیر امروز که دور من بود شیشه تهیست
ساقی ز غم تو میگدازیم چو شمع در آتش دل شب درازیم چو شمع بفرست نسیمی که ز پا ننشینیم تا در هوس تو سر ببازیم چو شمع
آن شهنشاهی که ملک دین مسخر ساخته آفتاب روی او عالم منور ساخته دست قدرت صیقل روی زمین آراسته تبع سلطان شاه اسماعیل حیدر ساخته ملک هر دو عالم از لطف و کرامت لطف اوست کذا تا نپنداری ب...
چون غنچه بیدل تنگیی کسرا لبی خندان نشد یوسف عزیز مصر هم بی خواری زندان نشد چندانکه دیدم ای پری جور ترا نامردمم گر در دلم از جور تو مهر تو صد چندان نشد دور از تو بودم تنگدل تا نامدی...
گر درد خسته یی را درمان دهی چه باشد کار شکسته یی را سامان دهی چه باشد جایی که بیدلان را در کار تو زیان شد گر تو به نیم خنده تاوان دهی چه باشد چشم تو کار ما را سازد بیک کرشمه گر این...