شمارهٔ ۶۴۲
در کوی بتان جز بفقیری نتوان بود با نوش لبان از سر سیری نتوان بود در بحر بلا غرقه توان بود به امید لیکن تو اگر دست نگیری نتوان بود خورشید وشم دره خود خوان که ازین بیش در چشم حریفان ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
در کوی بتان جز بفقیری نتوان بود با نوش لبان از سر سیری نتوان بود در بحر بلا غرقه توان بود به امید لیکن تو اگر دست نگیری نتوان بود خورشید وشم دره خود خوان که ازین بیش در چشم حریفان ...
ز تاب آتش غم سینه چاک خواهم شد بیار باده وگرنه هلاک خواهم شد اگرچه شکرت آلوده نیست ای ساقی چون لب نمب نهی اندیشه ناک خواهم شد سرم که خاک رهت نیست بهر خدمت توست وگرنه عاقبه الامر خا...
نسیم باد بهارم بهوش می آرد نوای فاخته خونم بجوش می آرد گل امید نخواهد شکفت دل خوشدار که این پیام به گوشم سروش می آرد خجل ز موی سفیدم که مو کشان بازم ز خانقه بدر میفروش می آرد صبا ح...
رقیب از رشک من هر لحظه در خارها دارد که آن یوسف رخ از شوخی بمن آزارها دارد مرا چون بید بنماید بغیر و زیر لب خندد من از آن خنده میابم که با من کارها دارد بهرجاییکه بنشیند چو خیزد دا...
سایه کی بر خاک من آن سر و چالاک افکند شمع از آن نبود که هرگز سایه بر خاک افکند من در عمری ز دلتنگی ندارم خنده یی عاقبت چون پسته این غم بر دل چاک افکند تا بکی گرد رهت باد از جبین من...
من که بیهوشم از او مست شرابم می کنید می کنید از لب او یاد و خرابم می کنید یاد او در سر من بیشترم می سوزد سوختم آخر از این بیش کبابم می کنید باری از یاری غیرش به من ای هم نفسان می د...
من مجنون نمی یابم کسی محرم به حال خود بیار آینه تا گویم حکایت با مثال خود خیالت اینکه با من باشی و از دیگران پنهان مگر در سینه چاکم درآیی چون خیال خود چنان بی طالع از یارم که فالی ...
گرچه بر ما روزگار تیره مشکل می رود چون ترا دیدم درد عالم از دل می رود کعبه معنی دری دارد ز محراب مجاز هرکه این دریافت بی زحمت به منزل می رود دیدن گلزار رویت می دهد دل را صفا تیره ب...
اگرچه از رخ خود چشم بسته یی ما را نهان ز چشمی و در دل نشسته یی ما را ز جعد زلف تو هر موی ماست زنجیری چرا درین همه زنجیر بسته یی ما را تو را که طاقت آهی ز خوی نازک نیست چرا به سنگ س...
پیر بی دندان ندارد لذتی از هیچ قوت گرچه گردد قوت او هضم و به تن قوت دهد آدمی گر گندم باغ بهشت آرد بدست تا نسازد زیر دندان خرد کی لذت دهد
ای برهمن آن عارض چون لاله پرست رخسار بتان چارده ساله پرست گر چشم خدای بین نباشد باری خورشید پرست به که گوساله پرست
ساقی که رسد بوصلت از یاری عقل در خواب که بنیدت ز بیداری عقل از باده عشق اگر چه بدمستی زاد بد مستی عشق به ز هشیاری عقل
ز دود ظلمت ظلم از حضور حضرت شاه گرفت روی زمین آفتاب دولت شاه کشیده سفره شاه است هر کجا بینی پر است مشرق و مغرب ز خوان نعمت شاه چو کاه چون نبرد باد لشکر اعدا که کوه تاب ندارد شکوه ش...
در خواب گنج وصلت جان خراب ببیند مفلس خراب گنج است اما بخواب بیند هر گه که مست آیی از بزم غیر بیرون عاشق ز داغ غیرت خود را کباب بیند آنرا که ساقیی تو لب تشنه بایدش مرد گر گرد خود ز ...
تا عشق از آن ما شد بخت از جهان بر افتاد تا ملک حسن از او شد مهر از میان بر افتاد حسنش که بود پنهان برقع فکند ناگه شور از جهان بر آمد عشق نهان بر افتاد تا خانه کرد آن مه در کوچه خرا...
صید دست آموزم و قدرم نمیدانی چه سود میزنی سنگم چه بگریزم پشیمانی چه سود اینزمان آیینه بی گر دست بنما روی دل ورنه آنروزی که گردش گرد بنشانی چه سود بر فقیران چون گشایی گوشه چشم از کر...
غم و فرح بمن می پرست میگذرد که در دو صاف جهان هر چه هست می گذرد نه آنچنان گذرد عیش ما که میخواهیم ولی بهمت رندان مست می گذرد چو بخت نیست به شیرین کجا رسد فرهاد درین معامله کی زوردس...
کس از فراغ تو عیش و فراغ را چکند می طرب چه خورد گشت باغ را چکند کجا فراغ بود بی رخ تو عاشق را وگر فراغ بود هم فراغ را چکند به نوبهار نشاط است باغ و صحرا خوش خزان رسیده غم باغ و راغ...
نیشکر قامت من آنکه دل من دارد سبز تلخی است که شیرینی ازو می بارد تا چه برمیدهد آخر غم آن سرو که دل روزگاری است که این تخم بلا میکارد شکرین لعل لبش را سپه خط چو گرفت چون مگس عاشق مس...
گویند که با غیری وین گرچه یقین باشد میدانم و میگویم شاید نه چنین باشد در پای تو از بختم امید بود مردن این غایت امید است گر بخت برین باشد در کوی غم از مجنون پیشیم و تو پس دانی این پ...
مرا صد خار از آن نوگل اگر در دل درون آید اگر خاری رود بیرون ز چشم من برون آید بزهر چشم و خون دل بما جامی دهد ساقی چه شادی بخشد آن جامی که از وی بوی خون آید ز زخم حسرت فرهاد اگر کوه...
با همه شاد و ملول از من بیچاره شود بیم آنست کزین غصه دلم پاره شود آنکه ناشسته لب از شیر چنین میکشدم وای بر جان من آنروز که میخواره شود غم جان نیست مرا گر کشد از خوی بدم جان فدایش غ...
هرکه مفلس گشت رسوای خلایق می شود آه از آن رسوایی دیگر که عاشق می شود در زبان و دل خلافی نیست عاشق را چو شمع عشق چون آمد زبان و دل موافق می شود بگذار عالم چو عیسی تا بود قدرت بلند ز...
اگر تو وصل نبخشی چه چاره سوخته را به آفتاب چه نسبت ستاره سوخته را بیا و لاله صفت چاک ساز سینه من برون فکن جگر پاره پاره سوخته را ز دوزخش چه غم آن دل که سوخت داغ تواش کسی نسوخت در آ...