شمارهٔ ۷۳۵
مشاطه تو جلوه ناز ای پسر بود طاووس را چه حاجت مشاطه گر بود با سایه همرهی نکنم شب بکوی تو صاحب نظر ز سایه خود بر حذر بود گر سیل خون ز دیده فشانیم دور نیست ماراکه از تو آنهمه خون در ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
مشاطه تو جلوه ناز ای پسر بود طاووس را چه حاجت مشاطه گر بود با سایه همرهی نکنم شب بکوی تو صاحب نظر ز سایه خود بر حذر بود گر سیل خون ز دیده فشانیم دور نیست ماراکه از تو آنهمه خون در ...
با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کرد خوابم نه چنان است که تعبیر توان کرد باز آی و نگهدار دلم را که ز هجرت مجنون نه چنانشد که بزنجیر توان کرد ب مصحفرخسار تو ریحان خط سبز آن سحر نپرداخت ...
بغیر خون جگر دل شراب ناب نخورد بتلخی د من هیچکس شراب نخورد ز بسکه بود دل من بخون او تشنه مرا بتیغ تو تا خون نریخت آب نخورد به خنده نمیکنم جگر خورد لب تو بدین نمک مه من هیچکس کباب ن...
گرمی کوثر بدان لبهای خندان داده اند جرعه دردی بما هم دردمندان داده اند آنهمه خوبی که یوسف داشت در مصر جمال از ملاحت دلبر مارا دو چندان داده اند شاخ گل میافتد از رشک سهی قدان بخاک ک...
بیخود شده بودم چو سخن یار بمن کرد کو واقف حالی که بپرسم چه سخن کرد دزدید نهانم دل و نگذاشت بفریاد فریاد که دزدیده کسی غارت من کرد هر خون که بخاک از جگر سوخته ام ریخت بر بوی تواش با...
باز چون شمع سحر رشته جان سوخت مرا مرده بودم دگر آن شمع بر افروخت مرا چون شهیدان توشد جامه خونین کفنم در ازل عشق تو این جامه بتن دوخت مرا سخن اینست که می نوش و دگر هیچ مپرس مرشد عشق...
دو حرفی بخدمت فرستادمت سلام و پیامی بصد دردسر سلام آنکه باشی سلامت مدام پیام آنکه ما را ز خاطر مبر
پروانه صفت سوز دلم پنهان است کارم نه چو بلبل از غمت افغان است ما را نه که در دهان زبان نیست ولی فریاد زدن نه شیوه مردان است
ساقی نظر از تو گر سوی باغ کنم باغ از تف دل سیه ترا از داغ کنم گر آتش حسرتت برم زیر زمین چون لاله همه زیر زمین داغ کنم
جز از تو قبله من گر بود به زیبایی خدای را نپرستیده ام به یکتایی گذشت عمر به امید وصل و می دانم که عمر باز نیاید مگر تو باز آیی چنانکه جامه دران بی تو میکشم خود را مگر کفن شودم رشته...
مپرس یوسف من کز تو گلرخان چونند چو گل بریده کف از رشک و غرقه در خونند فتاده سلسله مو بپای مهرویان کنایتی است که بهر تو جمله مجنونند از آن حساب نپرسند از شهیدانت که گر حساب کنند از ...
کی شود سرو من آگه ز دل افکاری چند تا چو گل در ته پا نشکندش خاری چند چون گل از پرده برون آی و مبین لاله صفت خانه آتش زده سوخته زاری چند ایکه با همنفسان روز و شبی میخواره نفسی نیز بر...
مست رفتی و ز شوقت جگرم چاک بماند دل بخون غرقه از آن روی عرقناک بماند همه از مهر تو چون ذره بر افلاک شدند دل بی طالع ما بود که در خاک بماند روز مردن نشدی نخل سر تابوتم در دلم حسرت آ...
عاشقان ره بسر گنج الهی دارند بجز از بخت دگر هرچه تو خواهی دارند پیش رندان به ادب باش که این سرمستان صورت بندگی و سیرت شاهی دارند عیب عاشق مکن از نامه سیاهی ایشیخ بت پرستان چه غم از...
وه که این شیرین غزالان بازی ما می دهند هر کرا کردند مجنون سر به صحرا می دهند حیرتی دارم که این دنیاپرستان از چه رو با وجود روی خوبان دل به دنیا می دهند شربت کوثر به نقد امروز ساقی ...
گرچه بر فرهاد شیرین جور بی اندازه کرد یک سخن گفت از لب شیرین که جانش تازه کرد عقل اگرچه بر رخت دروازه چشمم ببست فتنه در ملک دل آخر رخنه زین دروازه کرد تا تو پیدا گشتی ایمه نام شیری...
نتوان بر ساقی سخن از توبه عیان کرد پیش محک تجربه قلبی نتوان کرد آن دل که نیرزد سفال سگ کویی از جرعه خود جام جمش پیر مغان کرد المنه لله که صبا خاک ره دوست در دیده من کوری چشم دگران ...
چون لاله جهانی بغمت غرقه بخونند یکبار نگه کن که اسیران تو چونند عشاق ترا در خط فرمان نکشد عقل کاینطایفه از دایره عقل برونند چون سلسله عشق سراسر همه قیدست آزاده دل آن قوم که در قید ...
سرو من تا چو مه از خانه زین گشت بلند آفتابی دگر از روی زمین گشت بلند برحذر باش دلازان بت خونخواره که باز رنگش افروخت می و چین جبین گشت بلند عاشق آنست که پروا نکند بد نامی در جهان ن...
خوبان که فرق تاقدم از جان سرشته اند مردم کشند اگرچه بصورت فرشته اند در کوی گلرخان پی خواری کشان عشق یک گل زمین نماند که خاری نکشته اند زخم بتی است هر سر مویم که بر تن است بی زخم خو...
ز فتراک سوار من چه معراجی است آهو را سر آن آهویی گردم که قربان می شود او را نکوخویی ز خوبان رشک عاشق بار می آرد از آن نیکویان دل می دهم خوبان بدخو را به محراب دعا ابروی او می جویم ...
مسیحا را اگر گویند خاموش نخواهد لب گشودن در سخن باز و گرز آواز ناخوش گون خر را دهان بندی ز کون آید در آواز
سبز شکرین که نیشکر بنده اوست صد جان بفدای یک شکر خنده اوست در دور لبش آب حیات است نهان پیداست که آب خضر شرمنده اوست
ساقی قدحی که دل بدریا فکنم چشمی سوی آن نرگس شهلا فکنم ما را سر و تن گر نشود خاک رهت سر پیش سگان و تن بصحرا فکنم