شمارهٔ ۷۵۰
گر کاکلی بتان بسر خود رها کنند صاحبدلان تفرج صنع خدا کنند پر دل منه بوعده خوبان که این گروه از صد هزار وعده یکی را وفا کنند آن به که پیش دوست نگویند حال من ترسم حکایتم بشکایت ادا ک...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
گر کاکلی بتان بسر خود رها کنند صاحبدلان تفرج صنع خدا کنند پر دل منه بوعده خوبان که این گروه از صد هزار وعده یکی را وفا کنند آن به که پیش دوست نگویند حال من ترسم حکایتم بشکایت ادا ک...
صبوری از غمت ایشوخ بیوفا تاچند غم تو تا کی و صبر و شکیب ما تا چند تو بیوفا چو پشیمان نمی شوی از جور اگر وفا نکنی با کسی جفا تا چند بلای هجر تو ما را بکشت و چون نکشد تحمل ستم و طاقت...
خوبان اگرچه در پی دلهای خسته اند بندی به پای مرغ دل کس نبسته اند یارب ز سنگ حادثه شان در پناه دار سنگین دلان اگرچه دل ما شکسته اند در پا چه افکنند سر زلف کاین کمند هر تاره یی ز رشت...
روزی که قدسیان گل آدم سرشته اند جان مرا و مهر تو باهم سرشته اند از رشک آنکه با همه کس جلوه میکنی در خون یکدگر همه عالم سرشته اند حور و پری بخواب نه بیند فرشته هم این چاشنی که با گل...
مرا بکوی تو شوق از در نیاز آورد بیا که شوق تو ما را ز کعبه باز آورد چو لاله داغ بخود سوختم ز کوره عشق مرا غم تو درین کوره گداز آورد غرور حسن مه و سرو ناز بشکستی شکست هرکه به پیش تو...
سرو قدان که دل از عاشق محتاج برند یوسف از چاه برآرند و بمعراج برند گلرخانی که برند از دل ما صبر و قرار جان بی صبر مرا همره خود کاج برند صبر و هوش و دل و دین رفت همین حالی ماند که ب...
نفی خوبان کردم از خاطر که بار خاطرند تا زخود غایب شدم دیدم که در دل حاضرند از فریب مردم چشم بتان ایمن مباش کاین سیه دل مردمان هم کافر و هم ساحرند جز سر تسلیم در پای بتان نتوان نهاد...
بکوی دوست که از ما پیام خواهد برد سلام ما که بدار السلام خواهد برد چنین که نام و نشانم بزندگی محو است چو بی نشان شوم از من که نام خواهد برد بسوختم ز خموشی و عاقبت دانم که دود دل عل...
جایی که فلک پیش بتان پشت دوتا کرد محراب نشین پشت بدیوار چرا کرد منت چه نهد بخت اگر یار قدح داد بر تشنه لبان رحم نه او کرد خدا کرد ما در عجب از طالع خویشیم که آن شوخ مست آمد و چشمی ...
به مهر او اثرم جز دریغ و درد نماند بباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند گذشت رقص کنان جان چو کرد یاد از خود که نزد او چو حریفان هرزه گرد نماند نماند از می وصل تو سرخرویی من که در خمار غ...
چون به زنجیر محبت بسته یی پای مرا عفو باید کردنت دیوانگی های مرا من بسر گر میروم جرمی ندارم زانکه تو هر دم آتش می فروزی دیگ سودای مرا از من دیوانه گر نیک و بدی دیدی مرنج رو مده در ...
رسول از ره معجز حکیم جانبخش است مسیح مرده او از حدیث شکر ریز مگو رسول حدیثست حکمت آمیزش بگو مسیح بود حکمتش حدیث آمیز
ای گل که رخ ترا صفایی عجبست از عشق منت نشو و نمایی عجبست تا دل به تو دادم شه خوبان شده یی مرغ دل عاشقان همایی عجبست
ساقی ز شراب عشق ما بیخبریم ورنه چه حد ماست که نام تو بریم سوگند بخاکپایت ایسرو بلند کز خاک کف پای سگت خوارتریم
در جان و دل بیک نگه آن شوخ راه کرد آنشوخ هرچه کرد هم از یک نگاه کرد ای شاه حسن در دل ویران ز عشق تست گنجی که صدهزار گدا پادشاه کرد من بی تو چون زنم دم خوش کاتش غمت در سینه هر نفس ک...
رخ تو داغ کهن تازه از ملاحت کرد ملاحت تو مرا تازه صد جراحت کرد طریق زنده دلان در غم تو بیداری است کسیکه مرد درین راه خواب راحت کرد اگرچه چون گل نو آفتاب صبح دمید رخ تواش خجل از غای...
سبز لیلی وش من آنکه مرا مجنون کرد نمک او جگر ریش مرا پر خون کرد تا نشاط غم او در دل من جای گرفت غم عالم همه از خاطر من بیرون کرد چشم و ابروی خوشش گرچه دلم سوخت مپرس آنچه با جان من ...
دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد من چه گویم که چه با این جگر پرخون کرد غرق خون گشته ام از دیدن آن مردم چشم چکنم چشم خودم غرقه درین جیحون کرد تا صبا یک گره از سنبل زلفش بگشاد ...
عاشقان گردم گرم از دل غمناک زنند گلرخان غنچه صفت جامه بتن چاک زنند باشد ای گل که ببرق کرم از ممکن غیب آتش تفرقه یی در خس و خاشاک زنند ازره غمزدگان سنگ ملامت برگیر تا شهیدان تو چون ...
پیش اغیار آن پریرخ تا دو سنبل شانه کرد هردو عالم را پریشان بر دل دیوانه کرد روی و مویش فتنه اما چشم او مردم کش است با شهیدان هرچه کرد آن نرگس مستانه کرد نام من از گوشه گیری گم چو م...
ایمرغ آزاد از قفس پر بر دل افکاران مخند شکرانه کز غم فارغی بر ما گرفتاران مخند هرگز بپایت زین چمن خاری نرفت از دست غم ای نوگل خندان من بر زخم غمخواران مخند در سجده روی تو بت چین جب...
یاران همه مست و خبر از خویش ندارند پروای خمار من درویش ندارند جان کندن فرهاد چه دانند که چون است آنها که چو من کوه غمی پیش ندارند درد دل خود با که بگوییم که یاران با ما بجز از سرزن...
خوبان سمن چهره ستم خوی نباشند شیرین دهنان تلخ و ترش روی نباشند خونریزی اگر کار بتان است بگوباش باید که ستمکاره و بد خوی نباشند زان آب صفت خاک نشینیم که خوبان چون سرو بما زان طرف جو...
یک سخن گفت آن لب و جان شهیدان تازه کرد مرده صد ساله را گفتار او جان تازه کرد نرگسش از غمزه خون صد چو من بیچاره ریخت نامسلمان بین که خون صد مسلمان تازه کرد آتشی پنهان که در خاکستر م...