شمارهٔ ۷۷
چه عقل و دانش و هوشیست بر کمال مرا که ی برد دگر آن خط برون ز حال مرا شراب کوثر اگر ساقیش نه دوست بود حرام باد اگر آن می بود حلال مرا چو خضر از آب حیات لبت نگردم سیر اگر حیات بود صد...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
چه عقل و دانش و هوشیست بر کمال مرا که ی برد دگر آن خط برون ز حال مرا شراب کوثر اگر ساقیش نه دوست بود حرام باد اگر آن می بود حلال مرا چو خضر از آب حیات لبت نگردم سیر اگر حیات بود صد...
خوش است کنج حضور و دل از جهان فارغ که هر چه پیش تو آید خدای داند و بس نه بی حضور تو از کس ملول و کس از تو نه غیبت تو کند کس نه هم تو غیبت کس
ای غایت هر هنر که در آدم هست مقصود منی ز هر چه در عالم هست من خسته دلم ز خدمتت گر دورم از ضعف تنست و ضعف طالع هم هست
ساقی سخن از توبه پنهان نکنیم مستیم و نظر بباغ رضوان نکنیم در کوی مغان خوشیم با مغبچکان پروای بهشت و حور و غلمان نکنیم
دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کرد صیقلی دید که آیینه جان روشن کرد دوست شد یارم و یاران بمن اغیار شدند دوست بنگر که همه خلق جهان دشمن کرد این نه آن بود که شد همسخنم وقت وداع جان من ...
هیچم ز گریه قدر برین خاک کو نماند چندان گریستم که مرا آب رو نماند ساقی بحال تشنه لبان غبار غم گاهی نظر فکند که می در سبو نماند گل بی رخت بباغ ز باران اشک من یکذره در رخش اثر رنگ و ...
بر من خسته رقیبان چو گذر می آرند می طپد دل که از آن مه چه خبر می آرند زان شهیدان ترا دست در آغوش خودست که خیال تو در اندیشه به بر می آرند چشم خون ریز بپوشم ز رخت لاله صفت گرم از کا...
داغت خبر ز سوز من دل فکار کرد آخر شرار آتش ما در تو کار کرد گفتم که جان بپای تو خورشید رخ دهم طالع مدد نکرد و مرا شرمسار کرد ترسم بگرد من نرسی روز حشر هم زینسان که سوخت عشقم و خاکم...
کس زنده کی از هجر تو ای عهد گسل ماند ور ماندهم از زندگی خویش خجل ماند نقش من ازین خانه گل سیل فناشست در خانه دل نقش تو ای شمع چگل ماند با قد چو شاخ گل تو سرو به دعوی برخاست چو دید ...
گرچه ارباب خرد طایفه یی پرهنرند عاشقان طایفه دیگر و قومی دگرند رشگ خوبان برم از مردم دنیا ورنه دنیی آنقدر ندارد که برو رشگ برند عدم است آن دهن و در غم آن تنگدلان با وجود عدم او غم ...
گه بصلحند این بتان گه رسم جنگی مینهند دلربایان دام دل هردم برنگی می نهند بهر شیرین گر بتلخی رفت فرهاد از جهان نام او باقی است تا سنگی بسنگی می نهند هم عفا الله زان وفاداران که بر ر...
ایشه خوبان که ملک حسنت ارزانی بود ناز پنهان تو با من خیر پنهانی بود دل از آن سیب ذقن پر قطره خون چون انار به که درج لعل پر یاقوت رمانی بود من که روی از هر دو عالم در تو بت آورده ام...
دل ز فریب گلرخان بی تو شکیب چون کند کیست که خار خار تو از دل ما برون کند هجر تو جانگداز شد وصل تو جانگدازتر کار دلم ز دست شد هم تو بگو که چون کند گر بچمن گذر کنی گل چو بتان ز رشگ ت...
خط سبزی که سر از لعل تو برخواهد کرد تاچه با جان من خسته جگر خواهد کرد بر رخ همچو گلت سبزه که برمیخیزد رستخیزی است که جان زیر و زبر خواهد کرد رخنه ها در دل من میکند آن خط دگرم نه که...
بود که گریه بشوید خط گناه مرا سفید روی کند نامه سیاه مرا اگرچه خرمن عقلم بسوخت در ره عشق خوشم که برق کرم پاک کرده راه مرا خیال روی تو بست آنقدر بچشمم نقش که لوح صورت چین کرد قبله گ...
ای مست غفلت آخر تا چند لطف دانش در عالم حقیقت هشیار و نکته دان باش بشنود و حرف از من کآن حاصل دو کون است تعظیم امر حق کن با خلق مهربان باش
آن غمزده ام که زهر غم نوش منست محنت کش عالم دل مدهوش منست دور از تو ستون خانه غم شده ام بار غم عالم همه بر دوش منست
ساقی قدحی که من ببستان نروم بی روی تو در روضه رضوان نروم تا سر بودم قدم در این راه نهم تا جان بودم ز کوی جانان نروم
رخ او را دهان شکرافشانی چنین باید چنان خوان ملامت را نمکدانی چنین باید به آب چشمه خورشید عیسی پرورد جان را نثار مقدمت گر جان سزد جانی چنین باید ز خوبی می کند رویت سواد دیده ام روشن...
جان آفرین که جان همه عالم آفرید جان مرا ز محنت و درد و غم آفرید یکذره و هزار غمم کافتاب صبح در ذره یی چو من غم صد عالم آفرید بر طاق نه فلک مه نو آنکه نقش بست ماهی چو طاق ابروی شوخت...
آن نوجوان ز جور پشیمان نمیشود وین پیر بت پرست مسلمان نمیشود کارم ز دست عشق بمردن کشید دل از کار خود هنوز پشیمان نمیشود یکشب نمیشود که زغم دست یاربم با جیب صبح دست و گریبان نمیشود ح...
با قد چون نیشکر آن سبز شیرین بنگرید طوطی آن خط سبز و لعل رنگین بنگرید نرگسش بیمار و بر بالینش ابروی سیه خفتن بیمار و آن ریحان بالین بنگرید آهوی چشم خوشش مردم به یک دیدن کشد دیدن مر...
لعل او از خون عاشق می بکام خود کشد آه از آنروز که عاشق انتقام خود کشد بد مگو محمود را گر می کشد جور ایاز شاه اگر عاشق شود ناز غلام خود کشد هرکجا ذکر قدت ای سرو شیرین بگذرد نیشکر آن...
چند آن می لب عاشق مخمور ببیند چند آب خضر تشنه لب از دور ببیند از روی تو کی سیر شود عاشق اگر هم از صبح ازل تا نفس صور ببیند تا گنج غم عشق تو در خانه دل هاست یک خانه که از جور تو معم...