شمارهٔ ۷۸۶
خیال آن لب می جان ناتوان سوزد عجب میی که بلب نارسیده جان سوزد تو آفتابی و عمریست کز نظر دوری هنوز مهر توام مغز استخوان سوزد اگر زمین و زمان سوزد آتش دوزخ شرار آتش هجر تو بیش از آن ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
خیال آن لب می جان ناتوان سوزد عجب میی که بلب نارسیده جان سوزد تو آفتابی و عمریست کز نظر دوری هنوز مهر توام مغز استخوان سوزد اگر زمین و زمان سوزد آتش دوزخ شرار آتش هجر تو بیش از آن ...
آن سرو اگر از چشم من در چشم دشمن می شود از مردم آلوده دل آلوده دامن می شود آه از شب هجران من وین حسرت و حرمان من چند آشنای جان من بیگانه از من می شود شب ها که منبی آن پسر آهی برآرم...
گذر ز حسن خوش این بت پرست پیر ندارد گذشت از همه عالم و زین گزیر ندارد نکرد گوشه ابرو بسوی گوشه نشینان کمان ابروی او میل گوشه گیر ندارد چو غنچه این دل نازک درون پرده دلهاست که تاب ز...
دل خورد غم که چرا مرده صفت خاک شود زنده چون شمع بسوزش که زغم پاک شود نه من از زخم فراق تو جگر چاک شدم گر بکوهی رسد این زخم جگر چاک شود گر سگ کوی تو خونم بخورد غم نبود غم از آنست که...
گر شبی بردارد آن شمع از مه عارض نقاب با وجود او عدم باشد وجود آفتاب بیستون از پا در آرد آه سر مستان عشق روز عشق است این نه روز مستی جام شراب ایکه از طوفان غیرت غافلی در بحر عشق در ...
تخم کرم فشان تو درین خاکدان که مرد یکجو کرم به است ز صد خرمن زرش گنج زرش چه سود کسی کو کریم نیست قارون اگر بخیل بود خاک بر سرش
ای آنکه در تو قبله اهل وفاست هر کس که امیدی بودش از تو رواست کار همه کس چون شود از لطف تو راست در کار منت اینهمه اهمال چراست
ساقی نظری بمن کن از لطف عمیم جان من از این امید و بیم است دو نیم خواهم قدحی از لب لعلت بچشم زان پیش که جان کنم بپایت تسلیم
گر من از درد تو مردم هرگزت دردی مباد جان من گر خاک شد بر خاطرت گردی مباد میرم از درد و نپرسی وه چه بی دردیست این کس چو من هرگز اسیر چون تو بی دردی مباد یارب ای سرو سهی عاشق شوی اما...
کیست کو خاک ز بیداد تو بر سر نکند مگر آنکسکه سر از جیب عدم برنکند عشق باران بلایسیت که در روی زمین هیچ جا نیست که از خون جگر تر نکند کعبه جان مرا عشق تو آتشکده ساخت عشق با جان من آ...
بتر ز محنت هجر ای پسر چه خواهد بود جدا ز وصل توام زین بتر چه خواهد بود به حلق تشنه ام از جرعه لب تو چه کم که قطره یی نچکد اینقدر چه خواهد بود سرشک گرم که چشمم چو لاله داغ از اوست چ...
شب همچو شمع آتش آهم زبانه زد تیر مراد در دل شب بر نشانه زد با آفتاب خویش شود همنفس چو صبح در عشق هرکه یکنفس عاشقانه زد شکر لبان نهند بر این آستانه روی خوش وقت آنکه بوسه برین آستانه...
تو یار اگر نشوی بخت یار چون گردد بسعی خویش کسی بختیار چون گردد خطت بنقطه دل راه بسته چون پرگار ازین میانه کسی برکنار چون گردد تو گر بمهر نگردی قرار بخش دلم فلک بکام دل بیقرار چون گ...
بیا که نرگس ساقی بشارتی دارد سر نیاز صراحی اشارتی دارد بهر زبان که بود حرف عشق باشد نیک سخن بفهم که هرکس عبارتی دارد کجاست غیرت عشقت که زاهد از نخوت بعاشقان تو چشم حقارتی دارد بکعب...
دور از تو دل من به که پیغام فرستد پیغام همان به که دلارام فرستد پیش تو حکایت بزبان دل و جان است آنجا رقم خامه دل خام فرستد گر نامه نویسد دلم از خون جگر هم کو طایر همت که بر آن بام ...
حسنت که ذره را مه تابنده میکند برقی است تا چراغ کرا زنده میکند من کیستم که لطف تو خواند سگ خودم مار ا کمال لطف تو شرمنده میکند خود را بظل عشق رسان کاین همای بخت مرغ خرابه طایر فرخن...
کم همنفسی پاکدل و راست زبان بود جز شمع بهر کسکه نشستیم زیان بود دیدیم پری را نه چنان بود که گفتیم بسیار شنیدیم چو دیدیم نه آن بود در خاطر ما بود که جان صرف تو گردد هر نکته که در خا...
خم مویش که در کین من بیمار می پیچد ز تاب آتش آهم بخود چون مار می پیچد چو خواند نامه دردم مبر نام من ایقاصد که گر نام من آنم بشنود طومار می پیچد مگر آن سنبل موهم بود عاشق بسرو او که...
از قبول دگران طبع ملول است مرا ور تو رد می کنیم عین قبول است مرا خیره چشمی است بخورشید جمال تو نظر چکنم مردمک دیده فضول است مرا بروای همدم و بر من مفکن سایه مهر که دل از سایه خود ن...
کسی که سر بدر آرد ز روزن هستی نگاه کن بدو نیکش که هر دو موجودست گر آفتاب سعات برو نظر نظر دارد همیشه همدم اقبال و بخت مسعودست وگر ز پرتو خورشید بخت شد محروم چو سایه تا بابد تیره رو...
زان روز که آب و گل سرشتند مرا در دل همه تخم مهر کشتند مرا سرگشته از مهم که خورشید و خان یکروز بحال خود نهشتند مرا
ساقی نظری که دل خوش از دیدن تست جان شاد ز خوشه چینی خرمن تست ناگفته دلت ضمیر ما میداند جام جم عاشقان دل روشن تست
مارا چراغ دیده خیال محمدست خرم دلی که مست وصال محمدست هرگز نبسته سایه او نقش بر زمین کی نقش بندد آنکه مثال محمدست مرغی که نامه احدیت بما رساند مرغ ضمیر وحی مقال محمدست معراج قدر بی...
ز دست ناله سگ او بقصد جان من است یقین که ناله من دشمن نهان من است معاشران همه رادست بر دهان من است زبسکه گوش جهانی پر از فغان من است بشهر بر سر هوی کوی داستان من است مرا فراق تو تا...