شمارهٔ ۲۳۲ - هم در ستایش او
بگذشت ز پیش من نگار من با موی سمور و باخز ادکن تابنده ز موی روی چون ماهش چونانکه مه از میانه خرمن چون سرو و به سرو بر مه و زهره چون ماه و به ماه بر گل و سوسن آن روشن و تیره عارض و ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
بگذشت ز پیش من نگار من با موی سمور و باخز ادکن تابنده ز موی روی چون ماهش چونانکه مه از میانه خرمن چون سرو و به سرو بر مه و زهره چون ماه و به ماه بر گل و سوسن آن روشن و تیره عارض و ...
ای فاخته دل چو من به رویت نگرم زیبایی طاوس به بازی شمرم با خنده کبک چون درایی ز درم دل همچو کبوتری بپرد ز برم
دوش تا صبحدم همه شب من عرضه می کرده ام سپاه سخن بیشتر زان سپاه را دیدم از لباس هنر برهنه بدن امرای سخن بسی بودند این تفحص نکرده بد یکتن زین سپس کار هر یکی به سزا سازم ار خواهد ایزد...
بر بسته شد از بستن ماتم دستم امروز نگویند که من خود هستم از بیم و امید شادی و غم رستم برداشتم از جهان دل و بنشستم
با دل پر آتش و دو دیده پر خون رفتم از لاوهور خرم بیرون تافته از دشمنان و شیفته از دوست سوخته از روزگار و خسته ز گردون گردان ز عشقت ای به حسن چو لیلی گرد بیابان و کوه و دشت چو مجنون...
سروی خواهم ز چرخ داری زندم گر گویم کاین مراست آری زندم خواهم که گلی چینم خاری زندم از آهن مار کرده باری زندم
خدای عز و جل در ازل نهاد چنان که جمله از دو محمد بود صلاح جهان ز یک محمد گردد زمانه آسوده ز یک محمد باشد شریعت آبادان محمد قرشی و محمد بهروز که یافت عز و شرف دین و ملک ازین و از آن...
همچون قلمم ز بیخ کندی به ستم کردیم نوان و لاغر و زرد و دژم وانگاه فرو بردیم ای شهره صنم در آب سیاه و گل تیره چو قلم
چون نهان گشت چشمه روشن خاک را تیره گشت پیرامن شب پر از در و گوهر و لؤلؤ از گریبان چرخ تا دامن از نهیب شب دراز و سیاه برمیده کواکب از مسکن متفرق بنات نعش از هم به هم اندر خزیده نجم ...
چون پیش دل از هجر تو هنگامه نهم پروین سرشک دیده بر خامه نهم برنامه تو چو دست بر خامه نهم خواهم که دل اندر شکن نامه نهم
بیار آن مه دیده و مهر جان که بنده ست و چاکر ورا این و آن از آن ماه پرورده مهر بخت که از ماه تن دارد از مهر جان چو بر کف گرفتیش گویی مگر همی بر سمن بشکفد ارغوان چو بر لب نهادیش گوید...
ای سرو سپاه خسرو ای ماه حشم یک جرعه اگر از می وصلت بچشم از خط تو چون قلم همی سرنکشم بر آتش تیمار تو چون عود خوشم
پیرگشته جهان به فضل خزان شد به اقبال خاص شاه جوان بوستانیست بزم فرخ او برده مایه ز رتبت نیسان دیدگانند نسترن چهره مطربانند عندلیب الحان گل و لاله ست باده سوری یافته بوی این و گونه ...
ای کرده مرا به عشق گمراه تمام بر نایدم از ضعف همی آه تمام ای سرو گل اندام من ای ماه تمام پیرم کردی نگشته یک ماه تمام
ویژه می پیر نوش گشت چو گیتی جوان دل چو سبک شد ز عشق در ده رطل گران بر ارغوان بیش خواه از ارغوان رخ بتی چو ارغوان باده ای که رخ کند ارغوان خانه اندوه را زیر و زبر کن همی زانکه به طب...
دیبا به رخی بتا و زیبا به سلب الماس به غمزه و تریاک به لب خواهی که چو روز روشنی گیرد شب برکش ز رخ آن ریشه دستار قصب
ملک جوان است و شهریار جوان است کار مهیا و امر و نهی روان است شغل زمانه مفوضست به شاهی کز همه شاهان چو آفتاب عیان است خسرو عالم علاء دولت مسعود آنکه به انصاف پادشاه جهان است آنکه کم...
نیکوتری به چشم من از دولت وز نعمت جوانی شیرین تر ماهی و نور داده تو را ایزد سروی و آب داده تو را کوثر پرگار حسن بر رخ تو گشته صد دایره فکنده بر آن رخ بر بر مشک زده دایره را از آن ا...
دین روز ای روی تو آگفت دین می خور و شادی کن و خرم نشین با می و می خوردن دین را چه کار می خور و می نوش و قوی دار دین هر گنهی کز می حاصل شود محو کند خدمت شاه زمین شاه جهانگیر ملک ارس...
ای بزرگی که باغ رادی را شاخ بأس تو فتح بار آورد تیغ تیز تو در مصاف عدو شرک را تا به حشر کار آورد حیدری صولتی و خنجر تو عادت و رسم ذوالفقار آورد کف بارنده مبارک تو جود را موسم بهار ...
جستم از توبه بی زبانی جستم جستم ز غمت چو خیزرانی جستم از پیش فراق تو به جانی جستم الحق ز تو چون برایگانی جستم
چو کردم از هند آهنگ حضرت غزنین بر آن محجل تازی نهاد بستم زین شبی شده به من آبستن و من اندر وی ز ضعف سمع و بصر سست مانده همچو جنین هوا سیاه تر از موی زنگیان و شهاب چو باد یافته از د...
شب زار به جای بستر آتش ریزم چون خاکستر به روز از آتش خیزم هر گه که کند عشق تو آتش تیزم از درد چو شمع بر سر آتش بیزم
تبارک الله بنگر میان ببسته به جان ز بهر خدمت سلطان سپهبد سلطان بلند رای علی خاص خسرو ابراهیم که نه بقدرش چرخ است و نه به جودش کان همی نتازد جز بهر نصرت اسلام همی نکوشد جز بهر قوت ا...