شمارهٔ ۲۸۰
آن مرد که در سخن جهانیست منم آن گوهر قیمتی که کانیست منم آن تن که سرشته از روانیست منم آن گو که سرا پای زبانیست منم

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
آن مرد که در سخن جهانیست منم آن گوهر قیمتی که کانیست منم آن تن که سرشته از روانیست منم آن گو که سرا پای زبانیست منم
ای نصرت و فتح پیش برکرده تن پیش سپاه دین سپر کرده بر دست نهاده عمر شیرین جان گرد میان خود کمر کرده از ملتان تا به حضرت غزنین بر مایه نصرت و ظفر کرده نه لشکر بیکران به هم خوانده نه ...
هر جای که آتش نبردیست منم بر هر طرفی که تیره گردیست منم آن شیر که در صورت مردیست منم پس چون که به هر جای که دردیست منم
دولت خاص و خاصه زاده شاه رایت فخر بر کشید به ماه تاج گردون محمد آنکه گرفت در بزرگیش ملک و عدل پناه ملک را داد رای او رونق ظلم را کرد عدل او کوتاه همتش یافت بر مکارم دست حشمتش بست ب...
هر جا که ز فضل پیشگاهی است منم و آن کو یک تن شها سپاهی است منم گر دعوی ملک را گواهی است منم گر بر سخن از قیاس شاهی است منم
ای سرد و گرم دهر کشیده شیرین و تلخ دهر چشیده اندر هزار بادیه گشته بر تو هزار باد وزیده بی حد بنای آز کشفته بی مر لباس صبر دریده در چند کارزار فتاده در چند مرغزار چریده اقلیم ها به ...
با ناله همی چو ابر بهمن گریم هر لحظه همی هزار دامن گریم با روشن دل تیره شبان من گریم چون شمع ز دل ز دیده بر تن گریم
ای ملک ملک چون نگار کرده در عصر خزانها بهار کرده شغل همه دولت قرار داده در مرکز دولت قرار کرده از عدل بسی قاعده نهاده بر کلک تکاور سوار کرده کلکی که بسی خورده قارو گیتی در چشم معاد...
از بلبل نالنده تر و زارترم وز زرد گل ای نگار بیمارترم از شاخ شکوفه سرنگون سازترم وز نرگس نوشکفته بیمارترم
ای به عارض سپید و زلف سیاه چون لب خود نبید لعل بخواه روی دولت سپید و قصر سپید روز دشمن سیاه و چتر سیاه مملکت را هزار شمع فروخت می بیار ای به روی شمع سیاه تا می چند جانفزای خوریم بر...
روزان و شبان در آن غم و تیمارم کاسرار تو را چگونه پنهان دارم دل خون شد و خون ز دیدگان می بارم بینند ز خون دل همه اسرارم
ای ذکر خنجر تو به عالم سمر شده وز عدل تو به چین و به ماچین خبر شده گردون به پیش همت تو گشته چون زمین دریا به نزد دو کف تو چون شمر شده زی حلم و طبع تو نسب آرند کوه و بحر زآنند هر دو...
ای جان جهان تا خبرت یافته ام دل را همه در رهگذرت یافته ام پنداری بی درد سرت یافته ام نه نه که به خون جگرت یافته ام
ز در درآمد دوش آن نگار من ناگاه چو پشت من سر زلفین خویش کرده دو تاه چگونه شاد شود عاشقی ز هجر غمی که یار زیبا از در درآیدش ناگاه ز شادمانی گفتم چو روی آن دیدم که ای نگار تویی لا ال...
از خود به تو من بتا گمان ها دارم وز کرده خویش داستان ها دارم اندر سر صحبت تو جان ها دارم بر مایه عشق تو زیان ها دارم
ای لاهوور ویحک بی من چگونه ای بی آفتاب روشن روشن چگونه ای ای آن که باغ طبع من آراسته تو را بی لاله و بنفشه و سوسن چگونه ای تو مرغزار بودی و من شیر مرغزار با من چگونه بودی و بی من چ...
سیراب گلابی تو بر آتش خارم دو دست دمم که جز به آتش نارم نشگفت ز بس که در دل آتش دارم کز دیده چو شمع اشک آتش بارم
ز فردوس با زینت آمد بهاری چو زیبا عروسی و تازه نگاری بگسترده بر کوه و بر دشت فرشی کش از سبزه پو دست وز لاله تاری به گوهر بپیراست هر بوستانی به دیبا بیاراست هر مرغزاری بتی کرد هر گل...
از هر چه بگفته اند پندی دارم وز هر چه بگفته ام گزندی دارم گه بر گردن چو سگ کلندی دارم بر پای گهی چو پیل بندی دارم
جداگانه سوزم ز هر اختری مگر هست هر اختری اخگری یکی سخت سنگم که بگشاد چرخ ز چشم من آبی ز دل آذری همه کار بازیچه گشتست از آنک سپهرست مانند بازیگری گهی عارضی سازد از سوسنی گهی دیده ای...
تا روزه حرام کرد بر لب می ناب دو دیده بر آب دارم ای در خوشاب از آب دو دیده من ار هست ثواب بگشای اگر روزه گشایند به آب
ای بزرگی که رای صایب تو کارهای عمل به سامان کرد کار کرد هنر کفایت تو بر کفاة زمانه تاوان کرد هر چه تاریک دید روشن ساخت هر چه دشوار دید آسان کرد شفقت های راستت بر من مکرمت های بس فر...
از پس من غمست و پیش غم است ز بر من نمست و زیر نم است این دل بسته خسته درد است وین تن خسته بسته الم است عجبا هر چه بیش می نالم مرمرا رنج بیش و صبر کم است بی شمار انده است بر من جمع ...
ز روی خواهش گفتم بدان نگار که من ز شادمانی درویشم ای بت دلبر مرا نصیب زکوة لبان یاقوتین بده که نیست ز من هیچ کس بدان حق تر جواب داد که من فقه خوانده ام دانم ز فقه واجب ناید زکوة بر...