بخش ۱۷ - شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس
با وکیل قاضی ادراک مند اهل زندان در شکایت آمدند که سلام ما به قاضی بر کنون بازگو آزار ما زین مرد دون کندرین زندان بماند او مستمر یاوه تاز و طبل خوارست و مضر چون مگس حاضر شود در هر ...

مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
با وکیل قاضی ادراک مند اهل زندان در شکایت آمدند که سلام ما به قاضی بر کنون بازگو آزار ما زین مرد دون کندرین زندان بماند او مستمر یاوه تاز و طبل خوارست و مضر چون مگس حاضر شود در هر ...
گفت لیلی را خلیفه کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خواب تر هست بیداریش از خوابش بتر چون بحق بیدار نبو...
همچو مجنون کاو سگی را می نواخت بوسه اش می داد و پیشش می گداخت گرد او می گشت خاضع در طواف هم جلاب شکرش می داد صاف بوالفضولی گفت ای مجنون خام این چه شیدست این که می آری مدام پوز سگ د...
باز آمد کای علی زودم بکش تا نبینم آن دم و وقت ترش من حلالت می کنم خونم بریز تا نبیند چشم من آن رستخیز گفتم ار هر ذره ای خونی شود خنجر اندر کف به قصد تو رود یک سر مو از تو نتواند بر...
همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آیی جانت پخسیده شود گرچه گرمابه عریضست و طویل زان تبش تنگ آیدت جان و کلیل تا برون نایی بنگشاید دلت پس چه سود آمد فراخی منزلت یا که کفش تنگ پوشی ای غوی...
زن چو عاجز شد بگفت احوال را مردی آن رستم صد زال را شرح آن گردک که اندر راه بود یک به یک با آن خلیفه وا نمود شیر کشتن سوی خیمه آمدن وان ذکر قایم چو شاخ کرگدن باز این سستی این ناموس ...
جهد پیغامبر به فتح مکه هم کی بود در حب دنیا متهم آنک او از مخزن هفت آسمان چشم و دل بر بست روز امتحان از پی نظاره او حور و جان پر شده آفاق هر هفت آسمان خویشتن آراسته از بهر او خود و...
غفلت از تن بود چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بد چون زمین برخاست از جو فلک نه شب و نه سایه باشد نه دلک هر کجا سایه ست و شب یا سایگه از زمین باشد نه از افلاک و مه دود پیوسته ...
شاه با خود آمد استغفار کرد یاد جرم و زلت و اصرار کرد گفت با خود آنچ کردم با کسان شد جزای آن به جان من رسان قصد جفت دیگران کردم ز جاه بر من آمد آن و افتادم به چاه من در خانه کسی دیگ...
گر بدش سستی نری خران بود او را مردی پیغامبران ترک خشم و شهوت و حرص آوری هست مردی و رگ پیغامبری نری خر گو مباش اندر رگش حق همی خواند الغ بگلربگش مرده ای باشم به من حق بنگرد به از آن...
نص وحی روح قدسی دان یقین وان قیاس عقل جزوی تحت این عقل از جان گشت با ادراک و فر روح او را کی شود زیر نظر لیک جان در عقل تاثیری کند زان اثر آن عقل تدبیری کند نوح وار ار صدقی زد در ت...
گفت امیر المؤمنین با آن جوان که به هنگام نبرد ای پهلوان چون خدو انداختی در روی من نفس جنبید و تبه شد خوی من نیم بهر حق شد و نیمی هوا شرکت اندر کار حق نبود روا تو نگاریده کف مولیستی...
بر ملولان این مکرر کردنست نزد من عمر مکرر بردنست شمع از برق مکرر بر شود خاک از تاب مکرر زر شود گر هزاران طالب اند و یک ملول از رسالت باز می ماند رسول این رسولان ضمیر رازگو مستمع خو...
شاه روزی جانب دیوان شتافت جمله ارکان را در آن دیوان بیافت گوهری بیرون کشید او مستنیر پس نهادش زود در کف وزیر گفت چونست و چه ارزد این گهر گفت به ارزد ز صد خروار زر گفت بشکن گفت چونش...
ای ایاز اکنون نگویی کین گهر چند می ارزد بدین تاب و هنر گفت افزون زانچ تانم گفت من گفت اکنون زود خردش در شکن سنگها در آستین بودش شتاب خرد کردش پیش او بود آن صواب ز اتفاق طالع با دول...
اسپ داند بانگ و بوی شیر را گرچه حیوانست الا نادرا بل عدو خویش را هر جانور خود بداند از نشان و از اثر روز خفاشک نیارد بر پرید شب برون آمد چو دزدان و چرید از همه محروم تر خفاش بود که...
گفت ایاز ای مهتران نامور امر شه بهتر به قیمت یا گهر امر سلطان به بود پیش شما یا که این نیکو گهر بهر خدا ای نظرتان بر گهر بر شاه نه قبله تان غولست و جاده راه نه من ز شه بر می نگردان...
ظاهرست آثار و میوه رحمتش لیک کی داند جز او ماهیتش هیچ ماهیات اوصاف کمال کس نداند جز به آثار و مثال طفل ماهیت نداند طمث را جز که گویی هست چون حلوا ترا کی بود ماهیت ذوق جماع مثل ماهی...
نفی آن یک چیز و اثباتش رواست چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست ما رمیت اذ رمیت از نسبتست نفی و اثباتست و هر دو مثبتست آن تو افکندی چو بر دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود زور آدم ز...
پس ایاز مهرافزا بر جهید پیش تخت آن الغ سلطان دوید سجده ای کرد و گلوی خود گرفت کای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت ای همایی که همایان فرخی از تو دارند و سخاوت هر سخی ای کریمی که کرمهای جها...
نعره لا ضیر بشنید آسمان چرخ گویی شد پی آن صولجان ضربت فرعون ما را نیست ضیر لطف حق غالب بود بر قهر غیر گر بدانی سر ما را ای مضل می رهانیمان ز رنج ای کوردل هین بیا زین سو ببین کاین ا...
گفت قایل در جهان درویش نیست ور بود درویش آن درویش نیست هست از روی بقای ذات او نیست گشته وصف او در وصف هو چون زبانه شمع پیش آفتاب نیست باشد هست باشد در حساب هست باشد ذات او تا تو اگ...
در بخارا بنده صدر جهان متهم شد گشت از صدرش نهان مدت ده سال سرگردان بگشت گه خراسان گه کهستان گاه دشت از پس ده سال او از اشتیاق گشت بی طاقت ز ایام فراق گفت تاب فرقتم زین پس نماند صبر...
من کی آرم رحم خلم آلود را ره نمایم حلم علم اندود را صد هزاران صفع را ارزانیم گر زبون صفعها گردانیم من چه گویم پیشت اعلامت کنم یا که وا یادت دهم شرط کرم آنچ معلوم تو نبود چیست آن وآ...