بخش ۱۰۱ - قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة
احمد آخر زمان را انتقال در ربیع اول آید بی جدال چون خبر یابد دلش زین وقت نقل عاشق آن وقت گردد او به عقل چون صفر آید شود شاد از صفر که پس این ماه می سازم سفر هر شبی تا روز زین شوق ه...

مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
احمد آخر زمان را انتقال در ربیع اول آید بی جدال چون خبر یابد دلش زین وقت نقل عاشق آن وقت گردد او به عقل چون صفر آید شود شاد از صفر که پس این ماه می سازم سفر هر شبی تا روز زین شوق ه...
بود درویشی درون کشتیی ساخته از رخت مردی پشتیی یاوه شد همیان زر او خفته بود جمله را جستند و او را هم نمود کاین فقیر خفته را جوییم هم کرد بیدارش ز غم صاحب درم که درین کشتی حرمدان گم ...
صوفیان بر صوفیی شنعه زدند پیش شیخ خانقاهی آمدند شیخ را گفتند داد جان ما تو ازین صوفی بجو ای پیشوا گفت آخر چه گله ست ای صوفیان گفت این صوفی سه خو دارد گران در سخن بسیارگو همچون جرس ...
گفت من به از توکل بر ربی می ندانم در دو عالم مکسبی کسب شکرش را نمی دانم ندید تا کشد رزق خدا رزق و مزید بحثشان بسیار شد اندر خطاب مانده گشتند از سؤال و از جواب بعد از آن گفتش بدان د...
چون دقوقی آن قیامت را بدید رحم او جوشید و اشک او دوید گفت یا رب منگر اندر فعلشان دستشان گیر ای شه نیکو نشان خوش سلامتشان به ساحل باز بر ای رسیده دست تو در بحر و بر ای کریم و ای رحی...
باز گفت او این سخن با ایسیه گفت جان افشان برین ای دل سیه بس عنایتهاست متن این مقال زود در یاب ای شه نیکو خصال وقت کشت آمد زهی پر سود کشت این بگفت و گریه کرد و گرم گشت بر جهید از جا...
گفت صدیقه که ای زبده وجود حکمت باران امروزین چه بود این ز بارانهای رحمت بود یا بهر تهدیدست و عدل کبریا این از آن لطف بهاریات بود یا ز پاییزی پر آفات بود گفت این از بهر تسکین غمست ک...
بشنو اکنون داد مهمان جدید من همی دیدم که او خواهد رسید من شنوده بودم از وامش خبر بسته بهر او دو سه پاره گهر که وفای وام او هستند و بیش تا که ضیفم را نگردد سینه ریش وام دارد از ذهب ...
چون رهید آن کشتی و آمد به کام شد نماز آن جماعت هم تمام فجفجی افتادشان با همدگر کین فضولی کیست از ما ای پدر هر یکی با آن دگر گفتند سر از پس پشت دقوقی مستتر گفت هر یک من نکردستم کنون...
مطربی کز وی جهان شد پر طرب رسته ز آوازش خیالات عجب از نوایش مرغ دل پران شدی وز صدایش هوش جان حیران شدی چون برآمد روزگار و پیر شد باز جانش از عجز پشه گیر شد پشت او خم گشت همچون پشت ...
بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر هر یکی از دیگری استوده تر در سخا و در وغا و کر و فر پیش شه شه زادگان استاده جمع قرة العینان شه هم چون سه شمع از ره پنهان ز عینی...
پس فقیر آن شیخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت کرد جفت مر سؤال شیخ را داد او جواب چون جوابات خضر خوب و صواب آن جوابات سؤالات کلیم کش خضر بنمود از رب علیم گشت مشکلهاش حل وافزون ز یا...
باز اسپیدی به کمپیری دهی او ببرد ناخنش بهر بهی ناخنی که اصل کارست و شکار کور کمپیری ببرد کوروار که کجا بودست مادر که ترا ناخنان زین سان درازست ای کیا ناخن و منقار و پرش را برید وقت...
آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می آیی ای اقبال پی گفت از حمام گرم کوی تو گفت خود پیداست در زانوی تو مار موسی دید فرعون عنود مهلتی می خواست نرمی می نمود زیرکان گفتند بایستی که ای...
یادم آمد آن حکایت کان فقیر روز و شب می کرد افغان و نفیر وز خدا می خواست روزی حلال بی شکار و رنج و کسب و انتقال پیش ازین گفتیم بعضی حال او لیک تعویق آمد و شد پنج تو هم بگوییمش کجا خ...
حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد ازین کاریزها تو ز صد ینبوع شربت می کشی هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی چون بجوشید از درون چشمه سنی ز استراق چشمه ها گردی غنی قرةالعینت چو ز آب و گل بود ...
گر تو هستی آشنای جان من نیست دعوی گفت معنی لان من گر بگویم نیم شب پیش توام هین مترس از شب که من خویش توام این دو دعوی پیش تو معنی بود چون شناسی بانگ خویشاوند خود پیشی و خویشی دو دع...
آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت تا که خویش از خواب نتوانست داشت در عجب افتاد کاین معهود نیست این ز غیب افتاد بی مقصود نیست سر نهاد و خواب بردش خواب دید کآمدش از حق ندا جانش شنید آن ن...
شیخ نورانی ز ره آگه کند با سخن هم نور را همره کند جهد کن تا مست و نورانی شوی تا حدیثت را شود نورش روی هر چه در دوشاب جوشیده شود در عقیده طعم دوشابش بود از جزر وز سیب و به وز گردگان...
یک زنی آمد به پیش مرتضی گفت شد بر ناودان طفلی مرا گرش می خوانم نمی آید به دست ور هلم ترسم که افتد او به پست نیست عاقل تا که دریابد چون ما گر بگویم کز خطر سوی من آ هم اشارت را نمی د...
کنده ای را لوطیی در خانه برد سرنگون افکندش و در وی فشرد بر میانش خنجری دید آن لعین پس بگفتش بر میانت چیست این گفت آنک با من ار یک بدمنش بد بیندیشد بدرم اشکمش گفت لوطی حمد لله را که...
می کشیدش تا به داود نبی که بیا ای ظالم گیج غبی حجت بارد رها کن ای دغا عقل در تن آور و با خویش آ این چه می گویی دعا چه بود مخند بر سر و و ریش من و خویش ای لوند گفت من با حق دعاها کر...
عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر در طواف شهرها و قلعه هاش از پی تدبیر دیوان و معاش دست بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی ا...
مادر یحیی به مریم در نهفت پیشتر از وضع حمل خویش گفت که یقین دیدم درون تو شهیست کو اولوا العزم و رسول آگهیست چون برابر اوفتادم با تو من کرد سجده حمل من ای ذوالفطن این جنین مر آن جنی...