قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶
ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن خون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن همچو نخچیران دنیدی سوی دانش دن کنون نیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب ت
۲۸۱ شعر از ناصرخسرو قبادیانی
ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن خون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن همچو نخچیران دنیدی سوی دانش دن کنون نیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب ت
در دلم تا به سحرگاه شب دوشین هیچ نارامید این خاطر روشن بین گفت بنگر که چرا می نگرد گردون به دو صد چشم در این تیره زمین چندین خاک را قرصه خورشید همی درزد روز تا شام به زر آب زده ژوپ
چه گویی ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان به دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی چه گفتند این و آن هر دو چه چیز است این چه چیز است آن گر
تا کی کنی گله که نه خوب است کار من وز تیر ماه تیره تر آمد بهار من چون بنگری که شست بدادی به طمع شش نوحه کنی که وای گل و وای خار من چون من ز بهر مال دهم روزگار خویش آید به مال باز ب
ای شب تازان چو ز هجران طناب علت خوابی و تو را نیست خواب مکر تو صعب است که مردم ز تو هست در آرام تو خود در شتاب هرگز ناراست جز از بهر تو چرخ سر خویش به در خوشاب تو چو یکی زنگی ناخوب