قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران
به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را پر از دود سپند جان من کن دور میدان را بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را کمان ناز اگر اینست و ز...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را پر از دود سپند جان من کن دور میدان را بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را کمان ناز اگر اینست و ز...
الاهی تا زمین باد و زمان باد به حکمت هم زمین هم آسمان باد کمین جولانگه خورشید رایت فضای باختر تا خاوران باد زمین مسندگه کمتر غلامت بساط قیروان تا قیروان باد پناه ملک و ملت میرمیران...
دل و طبعی که من دارم اگر دریا و کان باشد یکی جوهر نثار آید یکی گوهر فشان باشد ز بس گوهر کزان دریا نثار آسمان گردد سراسر آسمان مانند راه کهکشان باشد ز بس جوهر که آن کان در زمین بر ر...
یک جهان جان خواهم و چندان امان از روزگار کن جهان جان بر آن جان جهان سازم نثار گر دهد دستم ثبات کوه بستانم به وام بسکه پای بندگی خواهم به راهت استوار خاک چون گرداندم جذب سکون درگهت ...
باد فرخنده عید و فصل بهار بر تو و شاهزاده های کبار میر میران که روی خرم تست عید احرار و قبله ابرار بر یمین و یسار تو چو روند آن دو شهزاده فلک مقدار اله اله چه رشکها که برند بر هم و...
عقل و دولت ساعت سعدی نمودند اختیار ساعت سعدی هزارش سعد اکبر پیشکار ساعتی کان ساعت از خوبی گلستان ارم در نخستین گام گردد باغ فردوست دچار ساعتی کان ساعت ار آبی رود همراه ابر باز گردد...
ای بخت خفته خیز و نشین خوش به اعتبار زیرا که با تو بر سر لطف آمده ست یار ای جان تو خوش بخند که حسرت سر آمده ست آن گریه و دعای سحر کرده است کار ای دل تورا نوید که پیدا شدش کلید آن د...
سد زبان خواهم که سازم یک به یک گوهر نثار در ثنای میرزای کام بخش کامکار مجلس آرای وزارت انجمن پیرای عدل گوهر دریا کفایت اختر مهر اقتدار بازده گو پشت دولت از وجود او به کوه اعتمادالد...
باز وقت است که از آمدن باد بهار بشکفد غنچه و گل خیمه زند در گلزار آید از مهد زمین طفل نباتی بیرون دایه ابر دهد پرورش او به کنار دفتر شکوه گل مرغ چمن بگشاید که چها می کشم از جور گل ...
ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار چند ما را ز جفای تو دود اشک به روی ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار از جفا گر غرضت ریختن خون من است پا کشیدم ز...
لله الحمد کز حضیض خطر شد به اوج آفتاب دین پرور چشم خفاش کور گو می باش کز فلک مهر بگذراند افسر شکرلله که حفظ یزدانی پیش تیر قضا گرفت سپر جست بیرون ز پشت دشمن شاه ناوک پر کشی که داشت...
راحت اگر بایدت خلوت عنقا طلب عزت از آنجا بجوی حرمت از آنجا طلب تنگ مکن ای همای خانه بر این خاکیان شهپر لا برگشای کنگر الا طلب دیر خراب جهان بتکده ای بیش نیست دیر به ترسا گذار معبد ...
ای برسر سپهر برین برده ترکتاز خورشید بر سمند بلند تو طبل باز دادند بهر لعل زر نقره خنگ تو در کوره سپهر زر مهر را گداز دولت بود متابع بخت جوان تو محمود را گزیر کجا باشد از ایاز کوته...
حسن ترا که آمده خط گرد لشکرش بس ملک دل هنوز که گردد مسخرش رویی ز اول خطش آغاز رستخیز گویی ز اهل عشق چو صحرای محشرش خورشید لعل پوش چگویم کنایه ایست چون ماه لیک هاله ای از طوق عنبرش ...
کسی مسیح شود در سراچه افلاک که پا چو مهر مجرد کشد ز عالم خاک به سیل خیز حوادث اسیر کلبه گل ز طاق خانه نشیند به زیر موج هلاک مقیم کشتی نوح است در دم توفان کسی که ساخته چون مرغ خانه ...
تا به روی تو شد برابر گل غنچه بسیار خنده زد بر گل در گلستان ز مستی شوقت جامه را چاک زد سراسر گل بر تنش گشته پیرهن خونین کز غمت خار کرده بستر گل پیش روی تو آفتابی زلف زیر زلف تو سای...
شاه انجم چو زرافشان شود از برج حمل پر زر ناب کند غنچه نورسته بغل تا ز آیینه ایام برد زنگ ملال آرد از قوس قزح ابر بهاری مصقل در ته کاسه خیری پی نقاشی باغ به سر انگشت کند غنچه رعنا ز...
تا شنید از باد پیغام وصال یار گل بر هوا می افکند از خرمی دستار گل گرنه از رشگ رخ او رو به ناخن می کند مانده زخم ناخنش بهر چه بر رخسار گل تا نگیرد دامنش گردی کشد جاروب وار دامن خود ...
ای تماشاییان جاه و جلال بشتابید بهر استقبال که ز ره می رسد به سد اعزاز از در شاه موکب آمال موکبی با جهان جهان شوکت موکبی با جهان جهان اجلال خلعت خسروانه سر تا پا داشته شاه خسروان ا...
بر کسانی که ببینند به روی تو هلال عید باشد همه روز و همه ماه وهمه سال میرمیران که بود طلعت فرخنده او صبح عیدی که شدآفاق از او فرخ فال گر به اندازه قدر تو و صدر تو زیند کس در ایوان ...
اگر مساعدت بخت نبود و اقبال کجا هلال و رسیدن به مستقر کمال اگر مدد نرسیدی ز طالع فیروز نداشتی زر و گوهر رواج سنگ و سفال شد از نتیجه صالع خجسته ظل همای وگرنه همچو هما بود بوم را پر ...
نماز شام که سیمین همای زرین بال به بام به اختر انداخت سایه اقبال پدید گشت مه نو ز طرف چشمه مهر به سان خشک لبی برکنار آب زلال نموده هیأت پروین به عینه چون گویی که کرد از اثر آبله بس...
ز بحر بسکه برد آب سوی دشت سحاب سراب بحر شود عنقریب و بحر سراب گرفته روی زمین آب بحر تا حدی که گر کسی متردد شود پیاده در آب چنان بود که ز فرقش کلاه بارانی گهی نماید و گاهی نهان شود ...
عید خرم تر از این یاد ندارد ایام غالبا روی تو این خرمیش داده به وام به جمال تو گرین عید مجسم بودی چون مه خویش خمیدی و دویدی به سلام میرمیران که کشیده ست نگارنده غیب نقش ابروی تو و ...