بخش ۶ - در ستایش حضرت علی «ع»
نه هر دل کاشف اسرار اسرا ست نه هر کس محرم راز فاوحا ست نه هر عقلی کند این راه را طی نه هر دانش به این مقصد برد پی نه هرکس در مقام لی مع الله به خلوتخانه وحدت برد راه نه هر کو بر فر...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
نه هر دل کاشف اسرار اسرا ست نه هر کس محرم راز فاوحا ست نه هر عقلی کند این راه را طی نه هر دانش به این مقصد برد پی نه هرکس در مقام لی مع الله به خلوتخانه وحدت برد راه نه هر کو بر فر...
جاهلی از گنج خرد تنگدست آرزوی گنج به دل نقش بست در طلب گنج به ویرانه ها بود سراسیمه چو دیوانه ها رفت یکی روز به ویرانه ای چون دل ویران خودش خانه ای جغد به میراث در او خانه گیر گشته...
سخن صیقلگر مرآت روح است سخن مفتاح ابواب فتوح است سخن گنج است و دل گنجور این گنج وز او میزان عقل و جان گهرسنج در این میزان گنج و عقل سنجان که عقلش کفه ای شد کفه جان سخن در کفه ریزد ...
بود سفیهی به سفاهت علم ساخته محکم به جهالت قدم داشت یکی لاشه خر پشت ریش بر تن او زخم ز اندازه بیش بوی بد زخم تن آن حمار باعث قی کردن مردار خوار شل به یکی دست وبه یک پای لنگ کور شده...
به حربا گفت خفاشی که تا چند سوی خورشید بینی دیده دربند ازین پیکر که سازد چشم خیره چرا عالم کنی بر خویش تیره ز نشترهاش کاو الماس دیده ست به غیر از تیرگی چشمت چه دیده ست چه دیدی کاین...
بی درمی خار کشیدی به پشت نامده جز آبله هیچش به مشت بود همین زخم سر نیش خار آنچه به دست آمدش از روزگار زخم بسی خار بر اندام داشت خواری بسیار از ایام داشت رو به در قاضی حاجات کرد دست...
بیا وحشی خموشی تا کی و چند خموشی گرچه به پیش خردمند خموشی پرده پوش راز باشد نه مانند سخن غماز باشد چو دل را محرم اسرار کردند خموشی را امانت دار کردند بر آن کس کز هنر یکسو نشسته خمو...
چنین گفت آن ادیب نکته پرداز که درس عاشقی می کرد آغاز که منظور از وفا چون گل شکفتی حکایتهای مهر آمیز گفتی به نوشین لعل آن شوخ شکر خند دل مسکین ناظر ماند در بند حدیث خوش ادا گلزار یا...
اسیر درد شبهای جدایی چنین نالد ز درد بینوایی که شد چون مشعل مهر منور نگون از طاق این فیروزه منظر برآمد دود از کاشانه خاک سیاه از دود شد ایوان افلاک در آن شب ناظر از هجران منظور به ...
چو آن زرین قلم از خانه زر کشید از سیم مدبر لوح اخضر سرای چرخ خالی شد ز کوکب چو آخرهای روز از طفل مکتب به مکتبخانه حاضر گشت ناظر به راه خانه منظور ناظر ز حد بگذشت و منظورش نیامد دوا...
ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است شوینده آلایش هر بود و نبود است بی زیبق و گوگرد که اصل زر کانی ست مفتاح در گنج طلاخانه جود است بی گردش خورشید کم و بیش حرارت کآن زر از او هر چه فر...
دلا برخیز تا کنجی نشینیم ز ابنای زمان کنجی گزینیم عجب دوری و ناخوش روزگاریست نه بر مردم نه بر دور اعتباریست اگر سد سال باشی با کسی یار پشیمانی کشی در آخر کار از این بی مهر یاران دو...
فسون سازی که این افسون نماید بدینسان بر سر افسانه آید کزین معنی خبر چون یافت منظور که ناظر شد ز بزم خرمی دور دمی از فکر این خالی نمی بود دلش را میل خوشحالی نمی بود به شبها سوختی چو...
نوا آموز این دلکش ترانه پی خواب اینچنین گوید فسانه که چون از رنج دریا رست ناظر شبی در خواب شد آشفته خاطر چو خوابش برد در چین دید خود را به جانان عشرت آیین دید خود را به جانان حرف د...
بحمدالله که گر دیدیم رنجی در آخر یافتیم این طور گنجی در او ناسفته گوهرها نهاده طلسمش تا به اکنون ناگشاده به نام ایزد چه گنج شایگانی کز او گردید پر جوهر جهانی نگو آسان طلسمش را گشاد...
طواف درگه پیر حقیقت اجازت نیست بی غسل طریقت اگر ره بایدت در خلوت خاص بپرس اول ره حمام اخلاص معاذاله زهی فرخنده حمام که آبش هست آب روی ایام از آن فایض به خلوتخانه گل هوایی چون هوای ...
گهر پاشی که این گوهر گزین کرد به سوی بحر معنی رو چنین کرد که ناظر رخش راندی با رفیقان به دل صد کوه غم از بار حرمان به روز و شب و بیابان می بریدند که روزی بر لب دریا رسیدند نه دریا ...
ای حریم خوش نسیم و ای فضای خوش هوا رشک باغ حبتی هم درهوا هم درفضا خفتگان خاک همچون سبزه از گل سر زنند از فضایت گر وزد بر عرصه گیتی صبا این جوان نورسی شد وان نهال نوبری در بهشت ساحت...
سال نو و اول بهار است پای گل و لاله در نگار است والای شقایق است دررنگ پیراهن غنچه نیم کار است آن شعله که لاله نام دارد در سنگ هنوز چون شرار است پستان شکوفه است پر شیر نوباوه باغ شی...
ای ظفر در رکاب دولت تو تهنیت خوان فتح و نصرت تو مسند آرای ملک امن و امان قهرمان زمان ولی سلطان تا بشارت زند به فتح تومهر گشته بر کوس چرم گاو سپهر رایتت کز هر آفت است مصون نفتد عکسش...
ای مقیمان این خجسته مقام دور باد از شما غم ایام بر در این بهشت روحانی عیش و عشرت کنند رضوانی زین طربخانه نشاط انگیز رفته غم تا در عدم به گریز این حرم وین ریاض گرد حرم قصر حور است و...
روزیست اینکه حادثه کوس بلازده ست کوس بلا به معرکه کربلا زده ست روزیست اینکه دست ستم تیشه جفا بر پای گلبن چمن مصطفا زده ست روزیست اینکه بسته تتق آه اهل بیت چتر سیاه بر سر آل عبا زده...
پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من باز افزاید همان این درد کار افزای من گشت چشمم ژرف دریایی وآتش خون دل شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالای من تخته ای زین نه سفینه کس نبیند بر کنار گر...
شبی سامان ده سد ماتم وغم غم افزا چون سواد خط ماتم به رنگ چشم آهو مهره گل فلک بر صورت بال عنادل ز بس تاریکی شب نور انجم به سوی عالم گل کرده ره گم تو گفتی از فلک انجم نمی تافت به زحم...