دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
آن کیست آن آن کیست آن کاو سینه را غمگین کندچون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند
خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورددیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد؟
امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسدسلطان سلطانان ما از سوی میدان میرسد
صوفی چرا هُشیار شد؟ ساقی چرا بیکار شد؟مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد
مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمندنی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند
رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنندمستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند
رو آن ربابی را بگو مستان سلامت میکنندوان مرغ آبی را بگو مستان سلامت میکنند
سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرودآب حیات از عشق تو در جوی جویان میرود
آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شودآمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خودای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زندصورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند
مستی سلامت میکند، پنهان پیامت میکندآن کاو دلش را بردهای، جان هم غلامت میکند
مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکندآن کو دلش را بردهای جان هم غلامت میکند
صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بوددر پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود
بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شدخورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خودهیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود
ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شودچه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود
بی تو به سر می نشود با دگری مینشودهر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شودوارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود
سجده کنم پیشکش آن قد و بالا، چه شود؟دیده کنم پیشکش آن دل بینا، چه شود؟
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسدحسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
آب زنید راه را، هین که نگار میرسدمژده دهید باغ را، بوی بهار میرسد
پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات میرسدآب سیاه درمرو کآب حیات میرسد
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بودگر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود