دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
چیست صلای چاشتگه خواجه به گور میروددیر به خانه وارسد منزل دور میرود
بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشودداغِ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود
این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه میشودبی هوسی مکن ببین کز هوسی چه میشود
چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کندنیست عجب که از جنون، صد چو مرا چنین کند
جور و جفا و دوریی کان کنکار میکندبر دل و جان عاشقان چون کنه کار میکند
دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بودجان ز لبت چو میکشد خیره و لب گزان بود
یار مرا چو اشتران باز مهار میکشداشتر مست خویش را در چه قطار میکشد
زهره عشق هر سحر بر در ما چه میکنددشمن جان صد قمر بر در ما چه میکند
عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بودچونک جمال این بود رسم وفا چرا بود
طوطی جان مست من از شکری چه میشودزهره می پرست من از قمری چه میشود
خیال ترک من هر شب صفات ذات من گرددکه نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر داردبه زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
همیبینیم ساقی را که گرد جام میگرددز زر پخته بویی بر که سیم اندام میگردد
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم داردکه نی عاشق نمییابد که نی دلخسته کم دارد
بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزددو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشدنشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد
چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشدچو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد
بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمدنگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمدخوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماندجمال ماه نورافشان بدان رخسار میماند
ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانندز زخم تیغ فردیت، همه جانند و بیجانند
برآمد بر شجر طوطی که تا خطبهیْ شکر گویدبه بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزدقیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد
ایا سر کرده از جانم! تو را خانه کجا باشد؟الا ای ماه تابانم! تو را خانه کجا باشد؟