دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
باز فروریخت عشق از در و دیوار منباز بِبُرید بند، اشتر کین دار من
باز درآمد ز راه فتنه برانگیز منباز کمر بست سخت یار به استیز من
باز برآمد ز کوه خسرو شیرین منباز مرا یاد کرد جان و دل و دین من
ای هوس عشق تو کرده جهان را زبونخیرهٔ عشقت چو من، این فلکِ سرنگون
باز شکستند خلق سلسله یا مسلمینباز درافکند عشق غلغله یا مسلمین
بیش مکن همچنان خانه درآ همچنینای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین
یا تو ترش کرده رو! مایه ده شکّرانتنگ شکر میکشد تا بنهد در میان
هر چه کنی تو کرده من دانهر چه کند تن کرده بود جان
جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جانکه بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان
دلا تو شهد منه در دهان رنجورانحدیث چشم مگو با جماعت کوران
مکن مکن که روا نیست بیگنه کشتنمرو مرو که چراغی و دیده روشن
توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزنتوی که خرمن مایی و آفت خرمن
به جان تو که از این دلشده کرانه مکنبساز با من مسکین و عزم خانه مکن
به من نگر به دو رخسار زعفرانی منبه گونه گونه علامات آن جهانی من
چهار روز ببودم به پیش تو مهمانسه روز دیگر خواهم بدن یقین میدان
مقام ناز نداری برو تو ناز مکنچو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن
چهار شعر بگفتم بگفت نی به از اینبلی ولیک بده اولا شراب گزین
نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جانمرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدنچه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
اگر سزای لب تو نبود گفته منبرآر سنگ گران و دهان من بشکن
بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دینقرار و صبر برفتهست زین دل مسکین
به صلح آمد آن ترک تند عربده کنگرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن
من کجا بودم عجب بیتو این چندین زماندر پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان
بگویم مثالی از این عشق سوزانیکی آتشی در نهانم فروزان