دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
دل در همه حال تکیهگاه است مرادر ملک وجود پادشاه است مرا
اگر دانی زبان اختران راشبانه بشنوی راز جهان را
بر قلهٔ کهسار، درختی برپاستبر شاخ درخت، آشیانی پیداست
سرمایهٔ عیش، صحبت یاران استدشواری مرگ، دوری ایشان است
از مرگ نترسم که مددکار من استدر روز پسین مونس و غمخوار من است
کشتند بشر را که سیاست این استکردند جهان تبه که حکمت این است
با خلق نکو بِزی که زیور این استدر آینهٔ جمال، جوهر این است
ای غره به اینکه دهر فرمانبر توستوین ماه و ستاره و فلک چاکر توست
تا بر لب من آه شررباری هستبر ساز شکستهٔ دلم تاری هست
ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟یک بار به خود نگر که معنای تو چیست؟
بیدولت عشق زندگانی نفسیستهنگامهٔ عشرتِ جوانی هوسیست
هر صبح که کردیم به غم شام گذشتهر جور که دیدیم ز ایام گذشت
گر خاک در یار نَرُفتیم گذشتگر طعنهٔ اغیار شنفتیم گذشت
آن نیمهٔ نان که بینوایی یابدوآن جامه که کودک گدایی یابد
صبح است ز خرمی جهان میخنددهر قطره به بحر بیکران میخندد
هر ذرهٔ خاک من زبانی دارداز گردش دهر دوستانی دارد
از ابر سیه لعل و گهر میریزدوز دیدهٔ من خون جگر میریزد
آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟آن لاف خدیوی و خداییت چه شد؟
شهرت طلبی چند به هم ساختهاندچون گرگ گرسنه در جهان تاختهاند
یارب به کسانی که جگر سوختهاندیک عمر متاع درد اندوختهاند
گر علت مرگ را دوا میکردندگر چارهٔ این نوع دو پا میکردند
عزیزان چون بدان ساحل رسیدندز همراهان خود یکدم بریدند
پیران که چنین مقام و حرمت دارندزان نیست که یک دو دم قدامت دارند
دانی که شبان چه فتنه آغاز کندآن دم که نی شبانه را ساز کند