دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
این سنگ ملون که گهر مینامندوآن آهن زردگون که زر میخوانند
عارف به دل ذره جهان میبیندآنجا مه و مهر و کهکشان میبیند
دل در غم عشق تو برومند بوددر پرتو دیدار تو خرسند بود
تا این خرد خام تو، معیار بوداین ساختن و شکستنت کار بود
امروز که عصر علم و فرهنگ بودقانون جهان به دیگر آهنگ بود
در گلشن زندگی به جز خار نبودجز درد و غم و محنت و آزار نبود
هرکس که به ازدواج پابند شودمعروض به داغ و درد فرزند شود
چو از دل عشق رفت آزار آیدچو گل رفت از گلستان خار آید
دی شاخ شکوفه در چمن میخندیدبر سنبل و نسرین و سمن میخندید
سر راه غریبان خار رویدز کشت شان دل بیمار روید
آن ماه سخن ز بامیان میگویداسرار گذشتهٔ جهان میگوید
این کینه وران باز به نیرنگ دگردارند سر فتنه به آهنگ دگر
آن منظر فیض صبحگاهی بنگرانوار تجلی الهی بنگر
ای بار خدای پاک دانای قدیردارم به تو حاجتی به فضلت بپذیر
طفلی بودم غنوده بر بستر نازبرخاست ز دور نغمه های دمساز
بیا ساقی بده آن جام گلرنگکه زد بر شیشهٔ من آسمان سنگ
ای مرغ شباهنگ دلانگیز، بنالقربان تو، ای طایر شبخیز، بنال
یارب سوزی که جسم و جان را سوزماین کارگه سود و زیان را سوزم
ای سرو روان بیا که دستت بوسملبهای ظریف می پرستت بوسم
یارب دردی که ناله آغاز کنمشوری که سرود شوق را ساز کنم
ما مرغ اسیر بی پر و بال توییمهر جا که روی چو سایه دنبال توییم
این صبح همان و آن شب تار همانما شش در و این چهار دیوار همان
چو گم شد پرتو عشق از دل منخدایا چیست جز غم حاصل من
چون در کف روزگار گشتیم زبونچون ساغر عشق و آرزو گشت نگون