دفتر شعر
۳۷ شعر در این دفتر
شد گذار عزبی از در باغدید در باغ یکی ماده الاغ
طبع من این نکته چه پاکیزه گفتسهل بُوَد خوردن افسوس مفت
حاجیان رَخت چو از مکه برندمدّتی در عقب سر نِگَرَند
مرا هست یک طوطی اندر قفسکه مِثلَش بهخوبی ندیدست کس
بوده است خری که دُم نبودَشروزی غم بی دُمی فُزودَش
چه خواهند از جان هم این دو قوچکه جنگیده با هم سر هیچ و پوچ
گفتم به جوانکی مُفَرَّنگکای در خم و چم بسان خرچنگ
نمیدانم چرا حَتم است و واجبکه بر ما یک نفر گردد مواظب
پیش تر زان کِت غَضَب گردد عیاناز اَلِف تا یا اَلفبا را بخوان
دو نفر دزد خری دزدیدندسرِ تقسیم به هم جنگیدند
هرچه گویی تو طبیعی میگویبیشتر زانچه طبیعی است مجوی
گفت روزی به جعفرِ صادقحیلهبازی منافقی فاسِق
گاه بارَم خار باشد گاه دُریار حاجی عَبدُهُ الرّاجی شتر!