گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ایدل ز جهان جان بسلامت بردیاز لوح ضمیر اگر طمع بستردی
ای بر چمن باغ هنر سرو سهیافسوس که کرد از تو قضا جای تهی
گر صبر دل از تو هست و گر نیستهم صبر که چاره دگر نیست
آمد بعیادت برم آن سرو سهیچون یافت خبر که بس سقیمست رهی
ایخواجه تویی انک چو تو گرم رویدر مردی ورادی نبود هیچ گوی
ای جود ترا حاتم طی گشته رهیوی روی نموده از توام روز بهی
آن بت که بود رخش بهارو باغیبر چهره نهاد چشم زخمش داغی
ای جسته دوا از در هر بیماریتا چند ز تقلید تو در هر کاری
ایدل ز پی حطام دنیای دنیدر خرمن عمر خویش آتش چه زنی
از عمر ترا امید بر خور داریگر هست غم فقر بدل در ناری
ایگوهر پاک از کدامین کانیکز غایت روشنی ز ما پنهانی
در صورت ما جمال خود می بینیدر دیده ما خیال خود می بینی
از حال من آگهی تو ای بار خدایو آن نیز توانی که ترا باشد رای
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیستگر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
آن نور که کونین بیاراست توییو آنشمع که پروانه از و خاست تویی
از درد دلم اگر خبر داشته ایزین به سوی حالم نظری داشته ای
آمد ز چمن باد صبا مشکین بویو آورد بمن از سمن و نسرین بوی
ایدل اگر آشفته یک یار شدیفارغ ز دو و از سه و از چار شدی
از آب حیات سبزه انگیخته ایتا گرد بنفشه بر سمن بیخته ای
ای بلبل گلشن فصاحت که توییوی گوهر معدن صباحت که تویی
سال هفتصد و پنجاه و نه ز هجرت نبویدهم ز ماه محرم سه شنبه از هفته
بسال هفتصد و سه ز هجرت از شوالبروز یازدهم وقت عصر از شنبه
بهاء ملک علی خواجه آن جهان کرمکه بر سپهر کرم همچو آفتاب بتافت
جان ندارد هر که جانانیش نیستتنگ عیش ست آن که بستانیش نیست