شمارهٔ ۱۰۱
مستحقان کرم مستان حقند ای پسر زان چو بحر از رحمت حق سینه شان پر در شده گر ز من این لفظ را باور نداری خود ببین مستحقان چیست جز مستان از حق پر شده

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
مستحقان کرم مستان حقند ای پسر زان چو بحر از رحمت حق سینه شان پر در شده گر ز من این لفظ را باور نداری خود ببین مستحقان چیست جز مستان از حق پر شده
اهلی که هزار بلبل از وی خجل است او نیز چو دیگر همین آب و گل است زر شد مس او از نظر اهل دلان اکسیر سعادت نظر اهل دل است
ساقی قدحی که بیکسان را تو کسی گر درد بسی بود دوا هم تو بسی فریاد رس اهلی مسکین که شود فریاد رسش که هم تو فریاد رسی
هر چند از وصالت ای آفتاب دورم یکذره نیست هرگز در دوستی قصورم چندان رخ تو دیدم کز دیده در دل آمد اکنون بدیده دل می بینم و صبورم در غیبت از خیالت جانم حضور دارد چون در حضورت آیم از غ...
ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت هم چاک شد از تو جیب جان سینه لخت لخت هم گرچه رسید نخل تو خوش به کمال نیکویی کی رطبی رسد بما گرفتد از درخت هم پرتو آفتاب تو سوخت ز تاب یکنظر کوکب تی...
ظن مبر کز دود دل پیشت شکایت می کنم با تو از بیداد بخت خو حکایت می کنم من که باشم کآرزو باشد به پابوست مرا از سگانت التماس این عنایت می کنم نامت از غیرت نگویم لیک مقصودم تویی قصه شی...
نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنم دلم ز دست بخواهد شدن چه چاره کنم ز دل بتنگ چنانم که خواهمش آرم ز چاکسینه یرون و هزار پاره کنم نماند تاب غمم نیست چاره یی زان به که خویش را دو سه...
منم آنکه مست و بیخود ز غم تو لاله رویم همه عشق و درد و داغم همه شوق و آرزویم تو بهار عاشقانی بخدا اگر نباشی نه بهار باغ بینم نه گل و سمن ببویم مگرت بخواب بینم چو حیات خضر اگر نه خب...
پیش تو غم دل که نهان بود نگفتیم گفتیم صد افسانه و مقصود نگفتیم پیکان نهانی که زدی بر دل مجروح تا خود ز دل سوخته ننمود نگفتیم این همت ما بس که بامید تو جان را کردیم زیان و سخن از سو...
تو عیش کن بفراغت که من سپند توام بسوز آتش دل دفع هر گزند توام غبار دیده بر گرد رهگذارت از آن گشاده چشم براه سم سمند توام دل کباب مرا نیست غیر گریه تلخ ز بسکه سوخته لعل نوشخند توام ...
سایه صفت ز ماه خود میل وصال میکنم سایه کجا و مه کجا فکر محال میکنم گر تو بکشتنم خوشی زندگیم حرام باد تیغ بکش که خون خود بر تو حلال میکنم خواه که سوزیم ز غم خواه که خون کنی دلم شکر ...
سوختم چندانکه سر زد شعله از پیراهنم آتش من بین مدار ایدوست دست از دامنم بنده دلجویی مهر توام کز من ز عشق گرچه میرنجد نمیخواهد کزو دل برکنم بد گمان با من مشو کز دفع تهمت پیش غیر با ...
سگ توام من و عمری بغم اسیر شدم مرانم از در خود این زمان که پیر شدم امید از تو نگاهی بگوشه چشم است من از جهان بامید تو گوشه گیر شدم بجان هنوز خریدار یوسفم هر چند که او عزیز جهان گشت...
چو سوختم از عشق و شستم از جان دست هنوز گریه نمی داردم ز دامان دست به خاک پای تو ساقی که مردم از حسرت ترحمی که تو داری به آب حیوان دست بده به تشنه لبان جرعه یی که ساغر بخت چنانکه آم...
ایدل ز خود بمیر که گردی خلاص از آنک تا زنده یی مقید ایندام مانده ای تو شاهباز قدسی و تن سنگ پای تست بگسل ازو وگرنه بنا کام مانده ای دامیست زندگی و بزندان روزگار تا کی مقید از پی ای...
عاشق که غمی در دل آگاه ویست سوزی دگر اندر نفس و آه ویست با ناخوشیم چو خاطر دوست خوشست من نیز خوشم بهرچه دلخواه ویست
ز در مران اگر آلوده و هوسناکیم سگ تو ایم گر آلوده و اگر پاکیم چه غم ززخم تو ما را غمی که هست این است که مرهم دل غیری و ما جگر چاکیم بیک نگاه تو صد جان دهیم و غم نخوریم نگاه کن که ز...
حسرت فرو خورم چه به رویت نظر کنم وانگه بگریه افتم و از دل به در کنم مست از می خیال توام آنچنان که نیست پروا که با تو نیز سخن یا نظر کنم تو مست جام غیری و مهمان دیگری من در تنور سین...
هرگز از بخت نیامد قدحی در دستم که به دیوانگی عاقبتش نشکستم وه که چندان به رخ جام من باده پرست روزن دیده گشادم که در دل بستم خواهم آن کنج فراغت که کس از دشمن و دوست نکند یاد که من ن...
پیرم چو چنگ با قد پرخم شکسته ام از ناله ظاهر است که محکم شکسته ام دیوانه ام ز عشق و هلاک خود اسباب زندگی همه درهم شکسته ام آنم که همچو غنچه ببوی نسیم می صد شیشه صلاح بیکدم شکسته ام...
ایگل که بوصل تو رسیدن نتوانم زان خار شدم کز تو بریدن نتوانم فریاد که از شوق جمال تو هلاکم وز نازکی خوی تو دیدن نتوانم از گوشه ابروی توام چشم گشادست هرچند کمان تو کشیدن نتوانم ای یو...
عمری ست کز عشق بتان این شور و مستی می کنم پیرانه سر با کودکان صورت پرستی می کنم جان طایر عشرست و من با دانه خالی خوشم او سوی بالا می رود من میل پستی می کنم همچون نسیم آسوده دل بودم...
چو ماه نوجمال عالم افروزش که می بینم ز روز دیگر افزون است هر روزش که میبینم نهال نورس قدش گذشت از قامت طوبی از اینهم بگذرد زین بخت فیروزش که میبینم نه تنها درد نادیدن ز منع دشمنم س...
سوختم از نوش وصلت کارزو میداشتم زهر من بود آنچه من تریاک می پنداشتم از ملامت کس نمی گردد چو مجنون گرد من بسکه من از هر طرف خار ملامت کاشتم لاله وار آورده ام خار ملامت از ازل من برس...