شمارهٔ ۱۰۴۶
شب وعده داد مست و بره دیده دوختم دل ساختم کباب و نیامد بسوختم عیبم مکن ز سجده آن روی آتشین کز وی چراغ دولت و دین برفروختم دیوانه گشتم از ستم این پریوشان از بسکه چاک خرقه به صد پاره...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
شب وعده داد مست و بره دیده دوختم دل ساختم کباب و نیامد بسوختم عیبم مکن ز سجده آن روی آتشین کز وی چراغ دولت و دین برفروختم دیوانه گشتم از ستم این پریوشان از بسکه چاک خرقه به صد پاره...
شدم بازیچه طفلان که در هرجا که بنشینم صد آهوچشم چون مجنون به گرد خویش می بینم شبی خواهم به بزمت آیم آن ساعت که می نوشی حریفان تو برخیزند و من تا روز بنشینم نخواهم کس نشیند در رهت ک...
روز آخر کز جهان با دیده گریان روم گر نباشد در دلم مهر تو بی ایمان روم دامن از گلهای خون دل نشویم زان مرا دامنی پر گل بود روزی کزین بستان روم بسکه بیحد دود دل در خانه ام فانوس وار آ...
من که چون لاله ز داغ تو بر افروخته ام رخ بر افروخته ام از می و دلسوخته ام رشته جان مرا سوزن مژگان تو بس زین سبب چشم و دل از هر دو جهان دوخته ام غرقه بحر غمم چاره من خاموشیست گرچه د...
گرچه حسن همه کس آفت اهل نظرست حسن خورشید مرا جذبه مهری دگرست جگرش پاره کند گر نکند گریه خون عاشق سوخته را کاین همه خون در جگرست ماتم سوخته خویش بود گریه شمع اینقدر هست که پروانه زخ...
بگذر ز بزرگی که بود مایه آزار زشت است ز یوسف صفتان شیوه گرگی خاشاک ضعیف از تبر غم نخورد زخم شد زیر تبر کنده هیزم ز بزرگی
شهدی همه نیش است و در او نوش کم است بگذار که با وجود هستی عدم است شهدی که تو چون مگس بر او شیفته یی چون نیک در او فرو روی زهر غم است
ندارم چاره یی جانا که با لعلت در آمیزم مگر آن کز سر جان چون خط سبز تو برخیزم پی نظاره تا باری سر از روزن برون آری چه در پایت کشم گر هم بدامانت در آویزم از آن تنگ شکر لعلت نبخشد ذره...
اسیر در دم و یک همنفس نمی بینم بدردمندی خود هیچکس نمی بینم صفای خاطر من بین و رخ مپوش ایگل که من ترا بهوی و هوس نمی بینم ز سنگ دل شکنانم خدا نگهدارد که مست ساقیم و پیش و پس نمی بین...
آن عید مشتاقان که من قربان او صد جان کنم یکبار اگر نامش برم صد بار جان قربان کنم من بت پرست و عاشقم اما نمی گویم بکس شرط است کز نامحرمان عشق بتان پنهان کنم پروانه وارم بی زبان جانر...
از جور چه دل ملول دارم گر هم بکشی قبول دارم مگذار مرا بصحبت خود من چشم و دلی فضول دارم معراج وصال اگرچه دورست دل بر خبر رسول دارم برخیزم اگر ز من ملولی تا چند ترا ملول دارم از خدمت...
مردیم ز غم تا بتو محبوب رسیدیم از خود بگذشتیم و بمطلوب رسیدیم انصاف همین است که ما صبر نداریم هرچند که در صبر به ایوب رسیدیم از خون شهیدان تو خوش معرکه گرم است ما نیز درین معرکه خو...
گرچه در رسم ادب از دگران کم نشدیم تا ندیدیم سگ کوی تو آدم نشدیم آه ازین گرمی بازری که پروانه صفت سوخت شمع تو صد از ما و یکی کم نشدیم بجز از مردمیی کاهوی چشم تو نمود هرگز آسوده دل ا...
از بسکه می وصلت بیرون رود از دستم روزیکه ترا بینم تا روز دگر مستم ای آفت جان و دل دارم ز تو صد منت کز دردسر مستی از یمن تو وارستم در عشق سرافرازی بردار توان کردن تا من سر جان دارم ...
دل چو کوه از حسرت لعل تو خونشد چون کنم سال ها باید که این حسرت ز دل بیرون کنم گرنه رسوا سازدم بوی محبت نافه وار پوست درپوشم چو آهو شیوه مجنون کنم گر بقدر گریه آبم در جگر باشد چو اب...
من کز غمت ز دیده می لاله گون خورم گر بیتو لب بلب جام خون خورم تلخ است زهر مرگ و ز هجر تو تلخ تر بی شربت وصال تو این زهر چون خورم عشقم چنان گداخت که هر کسل نگاه کرد دید از برون چو ش...
دیوانه عشقم دهن از خنده نبندم گریند بمن مردم و من برهمه خندم داغی که مرا هست رقیب از تو مبیناد کاین داغ جگر سوز بکافر نپسندم گلدسته حسنی تو و من شاخ گیاهی امید من آنست که خود را بت...
نیازمند ترا رسم خود پسندی نیست طریق اهل دلان غیر دردمندی نیست به خلق و لطف تو نازیم ای سهی بالا که سرو قد تورا ناز سر بلندی نیست مریض عشق تورا شربت طبیب چه سود دوای خسته دلان جز لب...
نگذشته است گرد گناهی بهیچ باب بر ذیل آل احمد و بر عترت علی این رحمتیست شامل عالم که خواجه گفت الصالحون لله و الطالحون لی
این عالم بی وفا ندانیم که چیست کز وی دل کس چنانکه میخواست نزیست چشمی که به بدمهری عالم نگریست چون چشمه بهایهای بر خود بگریست
توبه کردم عمری اکنون باده صافی میکنم عمر ضایع کرده خود را تلافی میکنم گر چو جام جم نگویم آگه از غیبم چه عیب روزگاری شد که از می سینه صافی میکنم همچو مویی شد تنم وز غم شکافم سینه را...
شبهای هجر اگر چه دل ریش سوزدم روز وصال باز جگر بیش سوزدم این هم ز مهر نیست که چندان نظر کند خواهد کزین نمک جگر ریش سوزدم یارب چه حالتست که بیگانگان بمن سوزند بیش از آنکه دل خویش سو...
ما از صفای سینه چو آیینه همیم حاجت بقصه نیست که در سینه همیم پیوند ما بمهر تو روز الست شد امروز و دی نبود که دیرینه همیم از مهر در دل هم و با هم چنان ترش کاغیار را خیال که در کینه ...
چون چشم حسرت از تو بسرو سهی کنیم آهی کشیم و دل ز کدورت تهی کنیم بر ما صفای خاک نشینی حرام باد گر نسبتش به مسند شاهنشهی کنیم دل زین چمن بزخم تو چون سیب سرخروست رو زردی آن بود که هوا...