شمارهٔ ۱۱۳۳
اگرچه رسم بود دل به دل ستان دادن به دست دل نتوان بیش ازین عنان دادن سپرده ام دل خود را به دست خون خواری که راضی ام ز رهیدن ازو به جان دادن ز زهر چشم تو مردم یکی بخند آخر که زهر نیز...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
اگرچه رسم بود دل به دل ستان دادن به دست دل نتوان بیش ازین عنان دادن سپرده ام دل خود را به دست خون خواری که راضی ام ز رهیدن ازو به جان دادن ز زهر چشم تو مردم یکی بخند آخر که زهر نیز...
ای که دین و دلم ایثار تو خواهد بودن یار من شو که خدا یار تو خواهد بودن بی تو جایی که قراری بودم ای خورشید هم مگر سایه دیوار تو خواهد بودن آن حلاوت دل من از مگس شهد تو دید که همه عم...
ایکه میسوزد رخت دلها بداغ خویشتن بر فروز امروز ازین آتش چراغ خویشتن اینک اینک میوزد باد خزان ای نوبهار خیز و فرصت دان گلی چیدن ز باغ خویشتن ساقیا امروز و فردایی که دوران زان تست تش...
ما خود بریده ایم دل از کار خویشتن لیکن تو رحم کن بگوفتار خویشتن من جان فروشم و تو بهیچم نمی خری کس چون تو نیست واقف بازار خویشتن ما گفته ایم با تو تو با ما مگوی هیچ شرمنده تو ایم ز...
شبی درآ ز در ای شمع و خانه روشن کن چراغ طلعت خود نور دیده من کن اگر چو خرمن گل در کنار من نایی به یک دو بوسه مرا خوشه چین خرمن کن سگ توام چو نیاری بگردنم دستی کمند موی سیه باری ام ...
پرسشی کن ای طبیب و جان ما را شاد کن دردمندان توایم از دردمندان یاد کن خسرو خوبان که شیرین کام باد از جام عیش رحم گو بر تلخی جان کندن فرهاد کن شکر این شادی که کردت بخت چون یوسف عزیز...
چند باشی با بدان یاد از نکو خواهی بکن یاد تنها ماندگان کنج غم گاهی بکن تا به کی چون شمع باشی شب نشین بزم غیر جان من اندیشه از آه سحرگاهی بکن بر منت چون ماه نو از گوشه ابرو نظر گر ب...
من سری دارم که بر خاک ره از جولان اوست هرکه بردارد زخاک ره سر من زان اوست او که خواهد در خم چوگان سرماهمچو گوی گوییا کاینک سرما و سر میدان اوست گر بخون غلطان نشد زان زلف چون چوگان ...
ای نجم سعادت اثرای کوکب مسعود بر اهلی مسکین فکن از لطف نگاهی خواهند جو و کاه خران از من درویش با آنکه به دستم نبود برگ گیاهی از چنگ خران باز خرم زانکه درین شهر شاعر به جوی کس نخرد ...
باز آ که نماند بی توام تاب حیات بی وصل تو تلخست شکر خواب حیات باز آی و بکش که بی تو در مشرب من زهر اجل است خوشتر از آب حیات
ای روی دل افروز تو ماه همه خوبان خوبان همه شاهند و تو شاه همه خوبان گر پرده برافتد ز جمالت بقیامت بخشند بروی تو گناه همه خوبان ساعد بنما کان ید بیضا که تو داری در معجزه خوبیست گواه...
قد بین و رخ ببین و لب جانفزا ببین آن چشم مست و آن نگه دلربا ببین اجزای حسن او همه یک یک نگاه کن وانگه بیا و حال من مبتلا ببین من زارتر ز صورت مجنونم از غمش هر کس که باورش نشود گو ب...
دو ضعیفیم من و سایه در آنراه شدن گه منم باز پس از سایه و گه سایه ز من ایکه چون سایه مرا مهر تو برداشت ز خاک چونکه بر داشتیم باز به خاکم مفکن هرچه خواهی بکن آزار دل زار مکن جام جم گ...
چه حسن است این زهی خوبی مگر خورشید و ماه است این چه عشق است این زهی محنت مگر قهر آله است این مگر گر بد کنم آه دلت بر من کجا گیرد حذرکن کاتش محض است جان من نه آه است این چه ظلم است ...
میخواست شب که داغ نهد دلستان من میساخت او فتیله و میسوخت جان من گو استخوان من سگ کویت مخور که هست پیکان زهر دار تو در استخوان من خواهم زبان خویش برون آرم از دهان تا نشنود حدیث تو ک...
خوش است زیر سر آن خشت آستان دیدن ولی گرانی سر کی بر آن توان دیدن مرا ز تیغ تو بر استخوان بود زخمی که همچو پسته توان مغز استخوان دیدن ز تیر غمزه که تاب آرد ای کمان ابرو دو چشم ترک ت...
گر نه کافر بچه یی آتش دل تیز مکن کعبه بر هم مزن آتشکده انگیز مکن مرهم ریش دلم کز سخن تلخ کنی باری از خنده پنهان نمک آمیز مکن ایکه در گلشن حسنی و جوانی سرمست تکیه بر نازکی سبزه نوخی...
آن نخل قد و لعل لب چون رطبش بین وان چاشنی خنده شیرین لبش بین گر طوبی جنت طلبی با ورق سبز بر سرو قد آن سبز قبای قصبش بین تنها نه منم طالب آن چشمه حیوان صد تشنه جگر همچو خضر در طلبش ...
شبی با نامرادان باش و ترک خود مرادی کن درآ چون آفتاب از در شب و تا روز شادی کن من آخر کشته خواهم شد برسوایی زعشق تو اگر خواهی نهانم کش وگر خواهی منادی کن دلا گر همدمی با نو غزالان ...
گر شوم خاک ره و سبزه دمد از گل من حسرت سبزه خطت نرود از دل من ای چراغ نظر و شمع شبستان همه یکشب از شمع رخ افروخته کن محفل من قصه درد دل از داغ تو تا کی گویم آه ازین درد دل و وای ز ...
لوح خاک ما به خون نقش از دل صد چاک ماست عاشقان را تخته تعلیم لوح خاک ماست خرمن آسودگان هرگز جوی از غم نسوخت برق محنت در پی مشتی خس و خاشاک ماست هر کجا در گلخنی دیوانگان را مجلسی اس...
آصفا من زر از عسس ببرات چون ستانم تو باش خود قاضی از عسس خانه ام خلاصی ده که بجرمانه هم شدی راضی
ما صاف دلیم و کار دشمن دغلیست هر بد که کند چاره ما کم محلیست در مهر تو دشمنم رقیب از ازلست مهر از ازلست و دشمنی هم ازلیست
گر با تو نیم دولتم ای شوخ بس است این کز دور مرا بینی و گویی چه کس است این گفتی که شبت ناله بسی پست برآید مارا نفسی نیست مگر هم نفس است این پروانه تواند به رخ شمع نظر دوخت ای مردمک ...