شمارهٔ ۱۱۵۱
زخم پنهان بردل عاشق تو میدانی زدن هر کمان ابرو نداند تیر پنهانی زدن تا نگردی آشنا در بحر عشقت راه نیست گر نیی موسی قدم در نیل نتوانی زدن عشرت آباد چمن گلبانگ بلبل را سزد ما و کنج غ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
زخم پنهان بردل عاشق تو میدانی زدن هر کمان ابرو نداند تیر پنهانی زدن تا نگردی آشنا در بحر عشقت راه نیست گر نیی موسی قدم در نیل نتوانی زدن عشرت آباد چمن گلبانگ بلبل را سزد ما و کنج غ...
وه که باز از کف عنان دل برون خواهد شدن دل که بود آسوده دیگر غرق خون خواهد شدن اینچنین کان روی زیبا در نظر آید مرا چهره ام زرد و سرشکم لاله گون خواهد شدن من نظر پوشم مبادا در دلم آی...
هرکه زنجیرش نهد مشکین کمندی اینچنین گر بود دیوانه نگریزد ز بندی اینچنین بر زمین پای سمندت ناید از شوخی ولی حیف باشد بر زمین پای سمندی اینچنین چشم من چون داغ بر دست تو بیند چشم من ک...
گرچه هجر امشب ره اهل نظر خواهد زدن ناگه از جایی که مقصودست سر خواهد زدن یار رفت از شهر و اینک از سواد دیده ام خیمه با او مردم چشمم بدر خواهد زدن ساز مردم ساختم دانم که دور از او اج...
چنان گردد خیالش چشم اشکبار من که میپندارم اینک خواهد آمد در کنار من شب هجران چه سان بر بستر راحت نهم پهلو که هر مو دور ازو خاریست در جسم فکار من ز من دارد فراغ آنشوخ و من در آتش مح...
ای چرخ پی مجلس او ز آب و گل من جامی کن و بنویس بر آن حال دل من گر دانه غم کاری و گر تخم ملامت جز سبزه مهرت ندهد ز آب و گل من من بنده این داغ غلامی که تو گویی برنامه آزادی ات اینک س...
نشاید با لبت غیری چو طوطی هم نفس دیدن که از خال تو هم نتوان برین شکر مگس دیدن بهشت وصلت از جور رقیبان دوزخ من شد که در یک دیدنم صد بار باید پیش و پس دیدن قفس بر مرغ جانم ای اجل بشک...
نظاره تو به هر دیده کی توان کردن نظر به روی تو باید به چشم جان کردن به خشم و ناز نگاهی به ما کنی گاهی گر این نگه نکنی هم چه می توان کردن اگر به خاک افتد ذره گر به عرش رود نمی توان ...
ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من سر تا قدم بلای سیاهی برای من با جامه سیاه که در عین شوخیی دلجوتری ز مردمک دیده های من چشم تو گرچه کشت بیک دیدنم ولی بود آن نگاه کردن او خونبهای من گر ...
شمعی که گرم خشم تر از برق لامع است گر عالمی به جور بسوزد چه مانع است برگشته است ماه من از مهر من دگر بازم مگر ستاره اقبال راجع است با مرغ روح خویش خوشم زانکه چون هما با مشتی استخوا...
مجرد باش چون مردان بعالم مکن میل زنان گر مرد کاری چو با زن جفت گشتی بر حذر باش که در سوراخ مار انگشت داری
یارب تو شکسته مرا ساز درست و انجام شکسته کن چو آغاز درست دوری نبود ز کارگاه کرمت گر شیشه شکسته یی شود باز درست
اکنون که تنها دیدمت لطف ارنه آزاری بکن سنگی بزن تلخی بگو تیغی بکش کاری بکن گیرم نداری میل من ای مردم چشم کسی از گوشه چشمی به ما نظاره ای باری بکن ای یوسف جان می خرد خلقی به جان وصل...
گر بوسه دهی زان لب خندان که دهم جان بوسم دهن تنگ تو چندان که دهم جان ارزان بود از بوسه خرم از تو به جان لیک هرگز ندهی بوسه ام ارزان که دهم جان خضر ره من شو که درین ظلمت دوری نزدیک ...
دارد رقیب بهر تو چشم حسد به من کاری مکن که کار کند چشم بد به من گردون ز آستان توام گو مکن جدا زان روز که اینقدر ز جهان می رسد به من سر در سر خیال تو خواهد شدن مرا این قصه گفته است ...
ای تو بروی همچو مه چشم و چراغ عاشقان راحت جان بیدلان مرهم داغ عاشقان روشنی دو دیده یی مونس دل رمیده یی تازه بهار این چمن نوگل باغ عاشقان بسکه ز دیدن رخت سیر نمیشود نظر یکنفس از نظا...
خوشا سنگ جفایت خوردن و هم در نفس مردن ولی من بخت اینم نیست خواهم زین هوس مردن من آنمرغ دل افکارم که محرومم ز وصل گل نخواهم روی بستان دید خواهم در قفس مردن دل مجنون کجا یابد نشان از...
تو که پیش بی غمانی چو گل از نشاط خندان رخ خود چو غنچه درهم چه کشی ز دردمندان ز لب تو بی عنایت به کجا برم شکایت که صدم جفاست از وی ز تو صدهزار چندان چه کنم که درنگیرد به تو شمع برق ...
می میرم و خار غمت از جان نمی آید برون خاری که ره در جان کند آسان نمی آید برون وه وه چه نازک می دمد گر در رخت خط سیه بر گرد گل زین خوب تر ریحان نمی آید برون من کشته آن کز تنم تیر تو...
موسم خزان ایگل در چمن گذاری کن آفت جوانی بین چشم اعتباری کن آخر ایکمان ابرو صید دل غنیمت دان تا بکف کمان داری از کمان شکاری کن صحبت جهانداران درد سر نمیارزد جرعه یی بکف آور وز میان...
در دلم از تو گره به که گشاد از دگران نامرادی ز تو خوشتر که مراد از دگران گر بطالع ز حریفان تو یکذره کمیم شکر ایزد که به مهریم ز یاد از دگران خوبرویان همه در جلوه حسن اند ولی کی شود...
آشفته ام از هجر و تو آشفته تر از من من بیخبر از خویش و تو هم بیخبر از من گفتم که صنوبر غم قدت برد از دل او نیز خرابست بصد دل بتر از من از پند عزیزان زره خواری عشقت گر من گذرم عشق ن...
در بت پرستی قبله ام چون آن بت روحانی است در سجده شکر حقم کاین دولتم ارزانی است دلدار اگر جوری کند از غایت یاری بود جور بتان بر عاشقان دلداری پنهانی است من بی رخ روحانیش در ظلمت غم ...
گر آدمی صفتی از حدیث خود بگذر که کار دیو بود گفتگوی خود بینی چنان بزی که گر آیینه پیش رو داری جمال دوست به بینی نه روی خود بینی