شمارهٔ ۱۲۸۵
نیست از همت خود با دو جهانم کاری همتی دارم اگر هیچ ندارم باری قیمت عمر ندانست و نداند هرگز هرکرا نیست بیوسف صفتی بازاری نیست غم گر دلم از شوق تو بسیار نماند پیش رندان تو هم جان نبو...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
نیست از همت خود با دو جهانم کاری همتی دارم اگر هیچ ندارم باری قیمت عمر ندانست و نداند هرگز هرکرا نیست بیوسف صفتی بازاری نیست غم گر دلم از شوق تو بسیار نماند پیش رندان تو هم جان نبو...
چو بپای خم نهم سر نبری گمان مستی که بسجده وی افتم ز کمال می پرستی بشکست خودپرستان سگ پیر میفروشم که سفال دردی او شکند سفال هستی ز گدایی دردل سر پادشاهیم نیست که بلند همتان را نبود ...
بقدر درد اگرم قوت سخن بودی کرا مجال سخن با وجود من بودی بسعی و کوشش اگر کام دل شدی حاصل بجای خسرو و پرویز کوهکن بودی گل ار ز آتش حسن تو داشتی رنگی بسوختی خس و خاری که در چمن بودی ش...
بخلق درد تو بیهوده گفتم تا کی بهر زه طعنه مردم شنفتنم تا کی تو در کنار گلستان بخواب خوش مشغول من از هوای تو بر خار خفتنم تا کی چو نیست در دل شیرین چو کوهکن راهم بخون دیده و دل سنگ ...
چو ساقی گر بجامم دست بودی نه تنها من که عالم مست بودی اگر بالا گرفتی کار رندان فلک قدر بلندش پست بودی مرا از هجر او زخمیست پیوست چه بودی وصل او پیوست بودی ملامتگو کجا بر ما زدی زخم...
زهی ملاحت و خوبی که با تو محبوب است که خشم و ناز و وفا هرچه می کنی خوب است بکن هر آنچه تو خواهی که گر وفا نبود کرشمه های جفا نیز از تو مطلوب است تو آفتاب جهانی ازین مشو در تاب که ذ...
آن نیست هنر که خانه پر گنج و زرست گر شاد کنی دل خرابی هنر است گر گرسنه یی بلقمه یی سیر کنی از خانه کعبه ساختن خوبترست
چو طوطیان تو سخن بی نظیر میگویی بگو بگو که عجب دلپذیر میگویی بطالع من مسکین چرا چنین تلخست سخن که با همه چون شهد و شیر میگویی مرا ز کشتن خود ای ندیم دوست چه غم مترس اگر سخن این فقی...
دی بسکه چو گل در نظر افروخته بودی دوشم همه شب در جگر سوخته بودی میآمدی از مکتب و می کشتیم از ناز گویا همه عاشق کشی آموخته بودی در چشم من از خون جگر سوسنی آمد آن لعل قبایی که بنو دو...
رفتی و کنار از من دیوانه گرفتی کردی سفر از چشم و بدل خانه گرفتی چون مهر نمودی و من از خویش بریدم بد مهر شدی خوی به بیگانه گرفتی فریاد از این قصه که درد دل ما را هرچند شنیدی همه افس...
با دیگران بعشوه سخن هر نفس کنی بیچاره من که چون رسم از دور بس کنی دانم که هست با همه جورت نظر بمن کز من چو بگذری نظری بازپس کنی هرگز هوس بصحبت من نیستت ولی کی مدعی گذارد اگر هم هوس...
کعبه عاشق من کاش شکیبا بودی چاره عشق شکیب است دریغا بودی خلق عالم همه دیوانه شدی چون من مست حسن پنهان تو گر بر همه پدا بودی گر گرفتی لب جانبخش تو در همنفسان هرکه بودی نفسی با تو مس...
خواهم شبی گوش رضا بر حال زار من نهی وانگه که خواب آید ترا سر در کنار من نهی کی مرهم داغم شوی ای آرزوی جان من صد داغ اگر دستت دهد بر جان زار من نهی گشتم غبار راه تو تا بگذری گاهی به...
با دل چه چاره سازم کز آرزوی رویی صد پاره گشت و دارد هر پاره آرزویی هر سو بمهربانی در کار من طبیبی من خود هلاک مردن از داغ تندخویی مردیم از خموشی بگذار تا برآریم از گریه هایهایی وز ...
این چه رفتارست کای شمشاد قامت می کنی عالمی برهم زدی وه وه قیامت می کنی بی گنه کردی چو مرغم بسمل و با این همه بر سر پا بازم از بهر غرامت می کنی در غم یوسف نه آخر دیده هم یعقوب باخت ...
تا کی ای رشک پری عالمی از غم بکشی در غم آن من دل خسته به ماتم بکشی مردم از دست تو تا چند ترا جور بود نه که خوبی به تو دادند که آدم بکشی گر به عیسی نفسی جان بدهد باز لبت جان من خلق ...
شب سگت دل خواست از عاشق چه بودی داشتی کاشکی جان همچو دل پیشش وجودی داشتی راستی را گر کسی میبود سرو بوستان پیش سرو قامتت سر در سجودی داشتی سوختیم از شوق و هیچ از حال ما آگه نیی آتش ...
دلا خراب مکن نقش بت پرستی را چو گرد باد فروپیچ گرد هستی را دم مسیح و حیات خضر بما نرسد غنیمتی شمر ای دوست وقت مستی را چو سرو باش دل آزاده با تهی دستی مگو چو غنچه بکس حال تنگدستی را...
بغیر نامه و پیغام بی نشانان را کتابتی است نهانی که از ریا دور است صفای همت باطن که عالم افروزد که حسن حرف زبانی چراغ بی نور است
ای گل که غم تو خار ره گشت مرا بی سرو قدت عمر تبه گشت مرا از بسکه بدل چو لاله ناخن زده ام خون در بنه ناخنان سیه گشت مرا
ساقی قدحی که آنکه این خاک سرشت خط بر سر ما به مستی و عشق نوشت معمور بود به شاهد و باده جهان موعود بود به کوثر و حور بهشت
آدمی مجموعه علم و حقیقت پروری است صورت زیبای او دیباچه صورتگری است حشمت خیل ملک با قدر آدم هیچ نیست شوکت شاهنشهی بیش از علو لشکری است با وجود بحر کشتی تخته اش بر سر زند با کمال عرش...
ای نخل آرزو لب لعلت طبیب کیست پرورده یی عجب رطبی تا نصیب کیست بادی که می وزد خبر هجر می دهد بازاین سموم غم پی جان غریب کیست هرجا که عاشقی است فلک در کمین اوست آه این حسود سنگدل آخر...
آنکس نعمش زیاده باشد همه وقت کو خوان کرم نهاده باشد همه وقت در سفره چو غنچه گر همه نان تهیست باید که چو گل گشاده باشد همه وقت