بخش ۲۶ - در خاتمه کتاب فرماید
ساقی ازین جرعه در انجام کوش چون همه داریم بر انجام کوش پر مکن این شیشه و خم کوتهیست کاخر سررشته گم کوتهیست تا بکی این خانه و جام مدام بگذر ازین دانه و دام مدام جان که در آتش پرداز ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ساقی ازین جرعه در انجام کوش چون همه داریم بر انجام کوش پر مکن این شیشه و خم کوتهیست کاخر سررشته گم کوتهیست تا بکی این خانه و جام مدام بگذر ازین دانه و دام مدام جان که در آتش پرداز ...
شب هجران که بی روی چو ماه است بچشم عاشقان عالم سیاه است شب هجران که بنماید ستاره مگو شب هست دودی بی شراره همه دم عاشق دلریش سوزد ولی چون شب درآید بیش سوزد کسی کش دردی از داغ درونست...
تن که بیمار تو شد بر سرکه باشد یاورش چهره زردست و چشم بسته از خون ترش
خوشا آن بنده با عهد و پیوند که دارد بازگشتی با خداوند بکام خویش اگر چندی رود راه چو باز آید نیاز آرد بدرگاه بنالد گاهی از سوز و گدازیچ بمالد بر زمین روی نیازی بجوشد بحر الطاف خدایی...
کاش خجسته دل دهد جرعه لعل خویش وی تا بشکافد از دلم آبلها بصاف می
زهی دانای مقصود نهانی زبان دان زبان بی زبانی زهی آگه ز درد دردمندان شفا بخش جراحتهای پنهان عطای او که برق ناگهان است چراغ افروز راه گمراهان است محیط لطفش ارجنبد یکی دم بشوید از گنه...
تیر مژگان تو بی زهرست زهر آلود نیست گرچه گفتم روستایی وار دریاب ایعزیز
بلایی همچو تنهایی نباشد به تنهایی شکیبایی نباشد هر آن لعلی که در سنگی درون است ز تنهاییست کش دل غرق خون است نیارد تاب تنهایی دل کس که تنهایی خدا را زیبد و بس چو شد در پرده شمع از ز...
هوا بسبزه گهر ریخت بلبل آب از چشم تو لاله وار نشین چشم جان پر خون دار دگر بروی خوش گل که دیده دوخته مرغ چو دیده ز آتش گل سوخت پاو سر هموار بسکه بلبل چشم بر روی خوش گل دوخته لاله وا...
دلم دور از تو هر شمعی که افروخت عیان تا گشت آه آتشین سوخت
ای آن که زیان عاشق از سود به است بی وصل رخت نبودن از بود به است خال تو به نقد به ز خطی که دمد یک حبه ز ده برات موعود به است یکحبه ز ده برات موعود به است
اگر چه شوخ من از دیدن منت رنجست مرنج جان من از مشتری درین بازار نه خضر خط تو بخشد ز رحمتم آبی نه من کنم غم دل از حجاب خود اظهار شوخ من از دیدن من رخ متاب جان من از مشرب من کن حجاب ...
شدست هوش دل ایجان ز دست باد ستم کی آوری بفغانش بصبر با دست آر شد هوش دلا ز دست با دست کی آوریش بصبر با دست تقطیع مفعول مفاعلن مفاعیل قافیه معمول و غیر معمول بحر هزج اخرب مقبوض مقصو...
ای که بر اسرار تو دانا کمند کی رسد از عقل کس آنجا کمند کیست درین مرحله تا آخرت رهبر اول شده یا آخرت چون همه ز اندیشه خود واپسند کی بود اندیشه ات از ما پسند کی کند ادراک تو حاصل خرد...
الهی از کمال پادشاهی بتخت عزت و تاج الهی به وحیی کز تو آمد انبیا را به الهامی که دادی اولیا را بسوز عاشقان پاک دیده بحسن گلرخان نو رسیده بآه مردم گمگشته فرزند باشک طفل دور از خویش ...
کسی تا کی ز داغ دل گدازد دلی تا کی سوز عشق سازد تنی کز داغ عشق افگار باشد گر از مردن رهد بیمار باشد شد آخر شمع بیمار از غم دوست فتادش آتش تب در رگ و پوست وجود نازکش چون تب کشیدی عر...
جهانی دل کباب از غم که آن گل ز آه مستانش شرار اخگر دل می جهد بر طرف دامانش
چو باشد بر دلی از داغ تابی برآید عاقبت بوی کبابی به هر جا بگذرد آهوی مشکین توان پی بردنش از بوی مشکین چو شمع از حد برونشد سوز جانش پریشان گشت حال خادمانش زرنگ چهره و بیماری او شدند...
نقل سر شراب ندارد دل کباب جز ذکر آن دهان که خوش آید بکام ما
براه دل ایجان من نگروی کز آسیب آهش تو فانی شوی
چو محرم را نباشد باز گویی خوش آید عاشقان را راز گویی دل هر کس که گنج عشق یابد اگر پنهان کند دل برنتابد اگر ترسد که با هر یار گوید رود کنجی و با دیوار گوید به یاران شمع راز خویش برگ...
گرخم زلفش درآرد سر بدل همدم شود بر هوا تاج سر اندازد دل و خرم شود
شنیدند آن دو تن چون قصه شمع بآتش سوختند بنیاد نصیحت بدو گفتا که ای سرو گل اندام چرا سوزد کسی ز اندیشه خام بدین آتش که داری در سر خویش خیالی پز که یابی در خور خویش تو در حسن آفتاب د...
خوش آنکس را که چون شمع دلاویز زبانی در دهانست آتش انگیز نه چون باد خنک هرگه نفس راند چراغ شوق صاحب درد بنشاند نصیحتگو چو خود بی درد باشد هر آن پندی که گوید سرد باشد چو شمعش پند او ...