شمارهٔ ۲۳۶
از لطف اگرچه با سگ خویشت عجب خوش است من کیستم که با تو نشینم ادب خوش است گر کعبه وصال تو نتوان بسعی یافت ننشینم از طلب که درین ره طلب خوش است گر بر تو خوش بود غم و اندوه عاشقی ورنی...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
از لطف اگرچه با سگ خویشت عجب خوش است من کیستم که با تو نشینم ادب خوش است گر کعبه وصال تو نتوان بسعی یافت ننشینم از طلب که درین ره طلب خوش است گر بر تو خوش بود غم و اندوه عاشقی ورنی...
طالب که دلش در پی مطلوب بود او را قدم و کرم ز محبوب بود گر دوست کرم کند قدم شاید زد آری قدم و کرم بهم خوب بود
شمع رخسار بتان خانه ز بنیاد بسوخت هرکه را چشم برین طایفه افتاد بسوخت شرر تیشه فرهاد دلیلست بر آن که دل سنگ هم از حسرت فرهاد بسوخت مرد عشق آن زن هندوست که در کیش وفا زنده چونشمع در ...
گاهیم بعشق و مستی آموخته اند گاهی نظر از مراد دل دوخته اند تا کی مس من بکیمیایی نرسد باری بهزار کوره ام سوخته اند
وادی مجنون و شان عالم آزادی است از همه غم رسته است هر که درین وادی است مرد ره عشق را از غم و شادی چه فکر مرد نیی گر ترا فکر غم و شادی است بامی همچون چراغ ظلمت غم باک نیست گم نشود ه...
در آتش پدر نگاه لیلی چون کرد مجنون زرهی دید که سر بیرون کرد سنگی زد و کاسه سرش پر خون کرد آش عجبی به کاسه مجنون کرد
بسکه هرجا صفت خون دل آشامی ماست در همه معرکه ای قصه بد نامی ماست جام می زهر شود در دل ما بی لب تو زهر خوردن به از این جام می آشامی ماست ما که افروخته ایم آتش دل شمع صفت هرچه آید بس...
تا کی غم دل عاشق بی بخت خورد خواهد ز دلم سگ و صد لخت خورد من رحم بدل کردم و خون ریخت دلم در عشق کسی که سست زد سخت خورد
تیره شد از توبه ساقی طبع شورانگیز ما خشت خم بردار و بشکن شیشه پرهیز ما گریه ما دشمنان خویش را در خون نشاند عاقبت کاری بکرد این دیده خون ریز ما آتش پنهان ما هر شعله اش تیغی ست تیز ک...
کس از شهوت بطن سودی نیافت شکم خواره را کار جان دادن است شب آبستن از پرخوری چون زنان سحر بر سر پای در زادن است
ما بنده پیریم سرا پا همه عیب ما را که خرد چو بیند از ما همه عیب با اینهمه دوست گویدای بنده پیر بازآ که خریدار تو ام با همه عیب
ساقی بحیات جان کسی رهبر نیست ور نیز به از می و ساغر نیست می همدم ماست زانکه چون گرمی می در آب حیات و چشمه کوثر نیست
یارب اینخیمه یا گلستان است یا نمودار چرخ گردان است دوخت نرگس بنقش او دیده یا در او چشم خلق حیران است گرد این خیمه بین که از حشمت اطلس چرخ عطف دامان است منزل دوست شد چو خیمه دل زین ...
تا گوشه چشمی بمن آن سیم تن انداخت خوبان جهان را همه از چشم من انداخت آن نرگس مستانه چو بر گل نظر افکند خون در جگر لاله خونین کفن انداخت آزاده برآمد ز غم باد خزان سرو زان سایه که او...
تا چند چنین عهد شکن خواهی بود تا کی ز جفا تلخ سخن خواهی بود بیگانه مشو که از ره و رسم وفا من زان توام تو زان من خواهی بود
قد طوبی و لب کوثر و خود حور بهشت است یارب ملک است آدمی این چه بهشت است جز برق محبت نبود آتش موسی گر از سر طورست و گر از کنج کنشت است آن لعل روان بخش بود یا خط نوخیز یا چشمه آبی که ...
خاک قدم تو نافه چین ارزد خاشاک رهت سنبل و نسرین ارزد شیرین سخنی و زیر لب مگویی تلخی که هزار جان شیرین ارزد
چنین که تشنه بخون لعل یاربی سبب است هلاک ما عجبی نیست زندگی عجب است من از ادب نشمارم سگ درت خود را که آدمش نشمارند هرکه بی ادب است اگرچه خاک شدم رخ متاب ای خورشید که ذره ذره غبارم ...
آمد غم دل که آب آدم ببرد آدم چکند که جان ازین غم ببرد یارب تو ز ابر رحمت خویش فرست سیلی که غبار غم ز عالم ببرد
خونم به جور تیغ تو در گردن خودست هر کس با تو دوست بود دشمن خودست مستانه سرو ناز تو ره میرود مگر سرمست جلوه ای خرامیدن خودست خار ره تو هر که بسوزن کشد ز پا همچون مسیح خار رهش سوزن خ...
آنشمع دمی ز چشم روشن نرود کز دیده سرشک تا بدامن نرود یار از بر من برفت و حرمان وصال دردیست که هرگز از دل من نرود
آن بت که قبله دل عشاق روی اوست هرجا که هست روی دل ما بسوی اوست ای دل چراغ دیده تاریک بر فروز تا خانه روشن از اثر شمع روی اوست من خاک کوی او نفروشم بآب خضر سرچشمه حیات هم از خاک کوی...
آنی که حسد مه از صفای تو برد گل پیرهن صبر برای تو درد چون ذره که جوشد بهوا داری مهر مرغ دل خلق در هوای تو پرد
نه از طرب هوس گشت با غم افتادست هوای نو گل خود در دماغم افتادست چه تیره است شبم با وجود آتش دل مگر که چشم بدی بر چراغم افتادست هلاک خود طلبم من که می خورم بی تو گمان مبر که نظر بر ...