بخش ۳۴ - ذهبی
رود چون قطره های ژاله اشک از چشم نمدیده یکایک باز میآید نمیگردد تهی دیده

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
رود چون قطره های ژاله اشک از چشم نمدیده یکایک باز میآید نمیگردد تهی دیده
خوشا یاری که یار مبتلاییست ز خون گرمی در او بوی وفاییست چراغ افروز شام درد مندیست نه بزم آرای روز سربلندیست چو شمع از حد گذشتش سوز و زاری جگر میسوختش عنبر بیاری چو زلف دلبران عنبر ...
گوشه برقع بر آن خورشید رخ داغ دلست وز قبا داغی دگر دارد که وصلش حاصلست
خوشا دلخسته یی کور است یاری خوشا یاری که دارد غمگساری گر این را آتشی در دل فروزد دل او هم ز بهر این بسوزد اسیر آنکس که او یاری ندارد حزین آن دل که غمخواری ندارد چو عنبر دید حال او ...
ترک خورشیدی که شاه ملک نیکویی بود نامراد از ترک و تاجیکان بهندویی بود
عجب حالی است عشق و دردمندی که با پستی کشد کار بلندی که گر شانشهی درویش گردی دعا گوی غلام خویش گردی چو شمع از عنبر آن احوال بشنید نیاز و دردمندی مصلحت دید زبان بگشاد و گفت از روی عز...
نسیم صبح میخواهم که شاخ گل بجنباند بسرو قامت ساقی گل صد برگی افشاند
رسولی بود امی چون پیمبر که بی خط سر پنهان بودش از بر رسول عقل را جبریل الهام ز عرش دل چنین آورد پیغام که شمعش همره دل از رفیقان رفیقی بود از صاحب طریقان ازین روشن ضمیری نام او نور ...
مه شهره بحسن و چون تو خوش نه خوبست ولی چو شهرتش نه
اگر عاشق گهی بهر صبوری بود در پرده عصمت ضروری عجب نبود چو گردد شوق افزون که آید بی سبب از پرده بیرون گشاد پرده چونشمع آرزو کرد بهمت گل برون از غنچه آورد درآمد خادم و دامان فانوس به...
خاکروبان درت را هوس کعبه خطاست گر دل بیسر و پاییم کند میل رواست
گر انا الحق ندهم دست چرا ایدل و جان وادی ایمن و منصورت از آن داد نشان
ای آب حیات رشحه ای از قلمت یک نقطه سواد دیده ام از رقمت آن جا که شود کلک تو درپاش بود نه صفحه ی چرخ نه برات از کرمت
وصال تا بشبش بر در تو کیست مگر تنی که جز بسر سر تواند این رفتار خسارت از چه خورم هرگز این سزاست ز عقل چه خود هنر پی نشو و نماست در این کار ولی نبود شکر در خور تو بازم ده که هستم از...
ربودی از ازل این گوی لطف و حق دادت که همنشین تو شد علم حیدر کرار بود از ازل لطف حق همنشینت
از آن همیشه تویی از شرف بعالم شاه که بر جریمه شاهان عالمی قهار تویی از شرق شاه شاهان عالم دایره متفقه متقارب متدارک از آن نبود کسی چون تو در جهان رهبر که با خدا دگران را رساندی از ...
یا رب از احسان نظر از ما متاب دوزخ عصیان دگر از ما متاب چون دهد احسان تو رحمت نشان آتش قهر از نم رحمت نشان لطف تو بخشنده و جان مستحق شد دل و جان همه زان مست حق ما همه بیچاره و سرگش...
محمد شمع جمع اهل بینش چراغ بزمگاه آفرینش زهی مجموعه خلق و مروت ک فهرستش بود مهر نبوت شکسته طاق کسری از ظهورش نشسته آتش گبران ز نورش نبودش سایه آن خورشید پایه که بود او شمع و شمعش ن...
بصید دل کمند ره شد آنکاه کل بهر گامی خم زلفت گشا تا تیر بر هو سو نهد دامی
چو نور از جستجو یک لحظه ننشست رسید آخر بدان پروانه مست چنان دیدش که بود از چشم مردم به چشم مردمان چشم خود گم اگر گویم خیالی مینمودی خیال من بود کان هم نبودی فتاده بالها در هم کشید ...
سعادت بر کسی چون دیده دوزد ز غیب او را چراغی برفروزد اگر شمعی برافروزد گدا را برآرد آتشی از سنگ خارا چو دولت دیده اقبال بگماشت بمهر آن ذره را از خاک برداشت نشان دادش ز یاری رهبر نو...
شب هجرست و ما آشفته ایم از زلف او ایدل چو شب تا رست ودرهم راه تو دست از طلب بگسل
عجب وقتی جگر سوزست آندم که افتد عاشقان را دیده برهم دو عاشق را نظر چون برهم افتد تو گویی آتشی در عالم افتد چو کردند آن دو تن درهم نگاهی برآمد از درون هر دو آهی ز چشم هر دو از غم زا...
اهلی چه خوش آنعید که او سوی تو بشتافت بس عید بیابی کم از آن لیک توان یافت