شمارهٔ ۲۷۴
این چه سروست که از گلشن جان خاسته است وین چه قدست که چون نخل گل آراسته است گرد بر دامن پاکت نرسد از ره کس خاصه گردی که از آلوده دلی خاسته است وای اگر آنقدر افزوده شود روز فراق کز ش...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
این چه سروست که از گلشن جان خاسته است وین چه قدست که چون نخل گل آراسته است گرد بر دامن پاکت نرسد از ره کس خاصه گردی که از آلوده دلی خاسته است وای اگر آنقدر افزوده شود روز فراق کز ش...
جان بهر غمست و بیغم امکان نبود هر جان که در او غم نبود جان نبود حیوان صفتست هر کرا نیست غمی هر کس که غمی ندارد انسان نبود
گه نظاره دلم ایمن از رقیبان است که هرکه هست چو من در رخ تو حیران است چو رفت دامن وصلت ز دست من بیرون همیشه دستم ازین غصه در گریبان است محبت تو من از بیم خصم می پوشم وگرنه اینکه تو ...
آنسرو قدان که گلرخ و ماه وشند با سنبل زلف و نرگس چشم خوشند پیوسته نه بر دل کسان داغ نهند خود نیز چو لاله گه گهی داغ کشند
بهلاک خود نپوشم نظر از رخ چو ماهت که هزار جان شیرین بفدای یک نگاهت اگرم کشی چه حاجت بهزار تیر مژگان که بس است یک اشارت ز دو نرگس سیاهت چو تو پادشاه حسنی غم دادخواه می پرس که به پرس...
در عشق اساس چاره کردن نبود کس سیریش از نظاره کردن نبود در بحر غم تو دست و پا چند زنم چون چاره بجز کناره کردن نبود
همچو چنگ افغان من بی زخم بیدادی نخاست تا رگ جان از تو نخراشید فریادی نخاست پیش من باد است آهی کاین حریفان می کشند ناله جان سوز هرگز از دل شادی نخاست مادر ایام چندانک آدمی می پرورد ...
یارب دل کس جز از تو خرم نشود بی لطف تو کار خلق عالم نشود گر نقد مراد هر دو عالم بخشی هیچت ز خزانه کرم کم نشود
بکوی میکده آخر سبوی ما بشکست میان مغبچگان آبروی ما بشکست بکام تشنه ما بود شربت دیدار فلک بدست ستم در گلوی ما بشکست گذشته بود ز حد آرزو پرستی ما خلیل عشق بت آرزوی ما بشکست بکنج صومع...
از هر چه در این دایره موجود بود مقصود شناسایی معبود بود مقصود حق از وجود ما معرفتست ور نی ز وجود ما چه مقصود بود
امروز غیر غم زتو هیچم نصیب نیست فردا اگر همین بود آنهم غریب نیست در کوی عشق هرکه بمیرد عجب مدار حیرت ز زندگیست که مردن عجیب نیست ای بیخبر که عیب کنی سوز ناله ام سوز از گل است از طر...
آن جو که بریده گشت از چشمه خود در گلشن خاک رفت و سیری بنمود از رنگ برنگ گشت و از شاخ بشاخ باز آمد و پیوست بدریای وجود
منه بخاک ره ای یوسف آن کف پا را قدم به دیده ما نه عزیز کن ما را تو شمع مجلسی از باده گر شوی سر گرم جگر کباب کنی عاشقان شیدا را چون مدعی ببرد کف ز دیدن یوسف نگاه کن که چه بر دل رسد ...
دیده باشی برای دفع گزند صورتی خوش که بر سر خشتست شکل ناکس همان صفت دارد صورتی خوب و معنیی زشتست
اهلی تو مراد از لب دلبر مطلب با زهر غمش بساز و شکر مطلب با داغ فراق او می وصل مجوی در آتش دوزخ آب کوثر مطلب
ساقی دل من ز مرده فرسوده ترست کو زیر زمین ز من دل آسوده ترست هر چند بخون دیده دامن شویم دامان ترم ز دیده آلوده ترست
آن گوهر پاکیزه که از دیده ما رفت در خاک فرو رفت مگر ورنه کجا رفت آه از ستم دهر که آن گلبن از ین باغ ناچیده گل عیش بصد خار بلا رفت سروری بنگارید بسنگ سرخاکش کاین سر و قدی بود بر باد...
در بهار نوجوانی باغ ما از گل تهی است در خزان پیری امید گل ازوی ابلهی است ساقی از جامی بگیرم دست کاین دلتنگ را صدهزاران آرزو در جان و دست او تهی است باده خور با نو غزالان وز فلک یار...
با آنکه زبان کلید هر کار بود گوش از خمشی رسته ز آزار بود باغیست تن و گوش گل بی خارست کم گو که زبان گل پر از خار بود
عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوست عاشق آنست که محروم بود از در دوست گر فلک هر دو جهان در نظرم عرض کند در دلم نقش نبندد بجز از پیکر دوست برو ایخواجه مگو از سر یوسف بگذر زانکه م...
طایر صفتان بخلق زوری نگنند راضی بجوی شوند و شوری نکنند رندان چو هما باستخوانی قانع تا دانه هم از دانه موری نکنند
دلا خار ستم از پا برون خواهد شدن وقت است غمی کز دل نشد هرگز کنون خواهد شدن وقت است خزان غم ورق گرداند و بوی نوبهار آمد رخ زردم ز شادی لاله گون خواهد شدن وقت است گذشت آن خشکسان غم م...
اهلی بسخن کشت تو خرمن نشود خاموش که کارها بگفتن نشود شمعی که تو از رشته جان ساخته یی بی برق قبول دوست و دشمن نشود
دل مرده از آنم که مسیحا نفسی نیست فریادم از آنست که فریاد رسی نیست از خانقه ایشیخ در کس نگشایند معلوم شد امروز که در خانه کسی نیست ای مرغ گرفتار که دوری ز گلستان واماندگیت جز بشکست...