بخش ۴۳ - شاپور
نمک در آب حیوان زان لبت از خنده اندازد گر آن شوی برانگیزد که این شوریده نگذارد

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
نمک در آب حیوان زان لبت از خنده اندازد گر آن شوی برانگیزد که این شوریده نگذارد
خوش آن یاران که دریای شفیقند به مرگ و زندگی با هم رفیقند عجب ز آتش پرست این شیوه نیکوست که در آتش رود با پیکر دوست طریق و مذهب عاشق چنانست که هر کو خودنکشت از عاصیانست چو آن مجنون ...
بحمدالله که این فرخنده بنیاد بپایان آمد و عمرم امان داد فلک پروانه توفیق دادم ز مهر افروخت این شمع مرادم سعادت کرد از عین عنایت چرا غم روشن از شمع هدایت درین مجلس که چندین ذوفنون ب...
گمان نیست بعد از کمند تو رستن که خواهند مردم یکی جا نشستن
خورشید من برقع کشد تا روی چو مه بینمش گرچه مکرر دیده ام خواهم دگر ره بینمش
مشتاق تو ای نگار مفلس گردید چون غارت ساحران چشمان تو دید زان راه زنان هر آنکه بیش اکثر برد باقی همه یکیک و بآخر نرسید
ای دور گشته عافیتم از دهان تو تا کی جدا بود دهنم از دهان تو
نه که بیخون جگر راحت دل دیده نیافت تا دلم خار نخورد آبله پا نشکافت
چو چشم از مژه پرویز نی است لؤلؤ بیز غبار خاک درت را عبیر وش گو بیز
آنکه خلقی از غمش سرگشته روز و شب شدند دی دهان بگشود و صد سرگشته خندان لب شدند
ای برده لب تو رونق از آب حیات وز شرم خطت خضر نهان در ظلمات بی نقد وصال تو خوشم نیست اگر بخشند بهشت جنتم هشت برات
به تخت عرش ترا چون مقام شد از بخت چو ملک دهر ترا شد ز قدر عار مدار تخت ترا شد ز بخت ملک ترا شد زقدر
لییمم ار ز کسان جز تو خیر خواهم من که یکجو تو به از درد و صد هزار هزار عیادت تو ز صد نقد و گنج بس کس به که عیسییی تو و جان میدهی باستفسار زان خرمن صدق گنج بس کس تقطیع مفعول مفاعلن ...
همه ملوک جهان بنده کرده دهرت از آن که هرگز از چو تویی کس ندیده استحقار دگر ز جود تو یابد چو عالمی شادی به مردی و به کرم عالمی بگیر و بدار بود به مردی دیگر کسی مثال تو کم زمانه مثل ...
امیر المؤمنین شمع هدایت چراغ دیده ها شاه ولایت فلک یک خادم شب زنده دارش چراغ افروز قندیل مزارش دو شمع افروزد از مهر و مه بدر به بالین و به پایینش شب قدر چو گشتی ذوالفقارش گرم و خون...
احمد مرسل گل این کشته زار دشمن او در ره دین کشته زار گلبن درین بلبل معنی سرای ساخته در گلشن اعلی سرای گیسوی او کامده در پاکشان مستی او در دل دریا کشان جور از آن غالیه بر گیسویش کاف...
یکدم آسوده ز کشتن دل قصاب نبود تیغ خونریز دل سخت ترا خواب نبود
قطره با سیل دو بینی به محل صمدیت گر دو بینی دو نبینی به مقام احدیت
جهان تنها گرفت از خلق خوش یار کجا با لشگران گیرد دگر بار
کرام کریم و مرید مراد به تشریف هم در جهانند شاد
گفته دیوانه باشد خنده و در دل چرا درد و خنده هر دو آخر ظاهرست اینک مرا
برنگین خاتم جانست نام آن صنم ور دهد دستم بکارم در سواد دیده هم
هر که از اهل یقین از جام حیدر گشت مست مشرک آب کوثر از دست علی طرفی نبست
گر نسیم از طره سنبل بیفشاند غبار نافه های مشک ریزد در سر زلف نگار