شمارهٔ ۳۸۷
ای تازه جوان بیا و پیری بنگر در خاک نشسته ام فقیری بنگر در چشم رقیب از حقیری نایم پیری و فقیری و حقیری بنگر

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ای تازه جوان بیا و پیری بنگر در خاک نشسته ام فقیری بنگر در چشم رقیب از حقیری نایم پیری و فقیری و حقیری بنگر
کس به خود دلبسته آن زلف چون زنجیر نیست پای بند کس به جز سر رشته تقدیر نیست گر ز تیغش رخنه ای در جان نشد تقصیر ماست یک سر مو باری از مژگان او تصیر نیست تیر باران بلا از بس که آمد بر...
آورد پری از گل من باد خبر دی گشت ز آب دیده صد نرگس تر امروز در آتشم چو گلنار ز غم فردا که دمد لاله ز خاکم بنگر
درد می مرهم ریش دل بیمار غم است ورنه از دولت ساقی می صافی چه کم است وصل لذت ندهد تا نچشی زهر فراق لذت عشق هم از چاشنی زهر غم است درد جامی که رسد از تو غنیمت شمریم در دو صافی ز کفت ...
ایخواجه ز کف رسوم حکمت مگذار تا باده بود ز دست فرصت مگذار با علت پیریت طبیعت چکند می در کش و علت طبیعت مگذار
که ره دهد سوی آن سایه همای مرا به وصل او که رساند مگر خدای مرا به ظلمت غم هجر از حیات وصلم دور فغان که خضر رهی نیست رهنمای مرا سگ توام ز کرم جا به کوی خویشم کن چو در حریم وصال تو ن...
گرچه بر ارباب دانش خرمن عالم جوی است لیک از جور فلک صاحب هنر غم میخورد مزرع دنیا بآدم سیرتان یکجو نداد هر که حیوان مشرب آمد ملک عالم میخورد
دل مست بتان ز صورت چون مه اوست دریاب سخن که نکته یی در ته اوست بر روزن هر که نور آن خورشیدست چون ذره دل اهل نظر همره اوست
ساقی می اگر ز ساغر جم باشد ور درد محبت از خم غم باشد من بنده آنکسم که در دور فلک بر هر چه نصیب اوست خرم باشد
تنم زبانه آتش ز سوز جان دارد چه حاجت است بگفتن که خود زبان دارد چو تار چنگ دل من ضعیف شد از درد چنان که باد بر او گر وزد فغان دارد شب از فراق تو دود دلم بماه رسید هنوز روی من از آه...
چشم دلم چو دیده از آن شمع روشن است آنشوخ نور چشم و چراغ دل من است ای سرو خوشخرام که از دیده میروی جان میرود ز رفتن تو این چه رفتن است پیش توام خموش من بیزبان ولی با یاد تست هر سر م...
آمد سحری بخوابم آنشاخ شکر وز لب شکری داد بدین خسته جگر چون یاد کنم از آن شکر خواب سحر شیرین شودم مذاق جان بار دگر
شمع روی تو نه افروخته چشم من ازوست این چراغیست که چشم همه کس روشن ازوست دست در گردنت آن زلف بهل تافکند که ترا خون من سوخته در گردن ازوست دهنت گرچه بود مرهم دل هیچ نگفت که دل ریش مر...
آنمه بجفا ز ما برید آخر کار دامن ز مصاحبت کشید آخر کار اهلی بفغان ز زخم تیغش نامد تا کارد باستخوان رسید آخر کار
دینم ببرد آن بت و گوید که جان کجاست ناصح که کرد منع دلم این زمان کجاست گفتی که جای یار مکن جز درون جان ما فرق تا قدم همه یاریم جان کجاست چون شمع مردم از غم و اکنون که با توام خواهم...
رویت چمن است صد گل آورده ببار چشم از همه چون گوشه نشین کرده بیار آن نرگس خوابناک و خار مژه ات آهو بچه ایست خفته در سایه خار
سرو من برق صفت آمد و چون باد برفت سوخت صد خرمن جان و ز همه آزاد برفت او که هنگام سفر گفت فرامش نکنم خود چنان رفت که نام منش از یاد برفت رفت از دیده چراغ و دل من تیره بماند بر من سو...
گر دم نزنم فسونه گویی کم گیر ور کم شود از زلف تو مویی کم گیر در کوی تو گر زبان ببندد اجلم فریاد سگی از سر کویی کم گیر
رقیب از کوی آن دهقان پسر رفت بیا ساقی که مرک از ده بدر رفت بده جام می صافی که از دل غبار غم بصد خون جگر رفت زرشک حال خورشید از شفق پرس که در خون جگر روزش بسر رفت شب هجرم ندارد صبح ...
آنگل که غمش ز پادشاهی خوشتر رویش ز صفای صبحگاهی خوشتر هر چند که دلخواه بود عیش جهان دیدار خوشش زهر چه خواهی خوشتر
شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوست کم شادی ییست این که دل من حزین ازوست بر ما نظر بگوشه چشمی نمیکند ما را اگرچه چشم وفا بیش ازین ازوست او قصد کشتن از پی ناکامی ام کند غافل ازین که کام...
یارب تو ز چشم غیر مستورم دار وز باده عشق مست و مخمورم دار بی یاد تو من گر نفسی خواهم زد یارب ز غبار آن نفس دورم دار
یار اگر زان رقیبان و گرزان من است گنج مهر او که مقصودست در جان من است آب حیوان کز لطافت مرده را جان میدهد گر خرامد بر زمین سرو خرامان من است در جهان یک روز اگر طوفان نوح افتاده است...
یارب گنهم ببخش و عذرم بپذیر درمانده مساز بنده پیر فقیر عمرم همه خوش گذشت و این باقی عمر بر سستی حالم از کرم سخت مگیر