شمارهٔ ۳۹۷
پری رخان که سرم خاک راه ایشانست مرا دم از دو جهان یک نگاه ایشانست شب فراق تو آن ظلم کرد بر عشاق که تا بروز ابد روسیاه ایشانست اگر ملول ز من آن دو چشم خونریزند گناه من نبود این گناه...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
پری رخان که سرم خاک راه ایشانست مرا دم از دو جهان یک نگاه ایشانست شب فراق تو آن ظلم کرد بر عشاق که تا بروز ابد روسیاه ایشانست اگر ملول ز من آن دو چشم خونریزند گناه من نبود این گناه...
یارب تو مراد من غمناک بر آر وز خاک چو ذره ام بر افلاک برآر تخم گنهم چو دانه در خاک فکن بار دگرم چو سبزه از خاک برآر
آنکه فرشته را ازو دست امید کوته است با دل ما بود ولی از دل خود کی آگه است از بر ما چه میروی بهر خدا که باز گرد جان بفدای مرکبت چشم امید بر ره است دست بلند همتان عشق چو آفتاب کرد سا...
گر راز دلت نگفته باشد بهتر کس حال تو کم شنفته باشد بهتر زنهار که هر چه میکنی پنهان کن طاعت هم اگر نهفته باشد بهتر
آنکس طلبد کعبه که بیگانه عشق است گر عاشق و مستی همه جا خانه عشق است ای عقل تو و مسجد معموره تقوی ماییم و خرابات که ویرانه عشق است از بحر وجود و صدف سینه آدم مقصود خدا گوهر یکدانه ع...
زنهار بغیبت از کسی نام مبر آن زنده که نیست در میان مرده شمر شرمت نبود که مرده گیری بزبان غیبت بگذار و همچو سگ مرده مخور
ای به خاطر صد غبار از رشک تو آیینه را کرده چاک از دست تو ماه منور سینه را با تن چون برگ گل پشمینه پوشی کرده ای زان بنوت نافه پوشد خرقه پشمینه را از میان انبیاء مهر نبوت زان تست گنج...
شاه رسل که خاتم مهر رسالت است جاییکه او بود ره نوح و خلیل نیست در وصف شاه هر چه بگوییم و گفته اند بیش است از آن و حاجب شرع و دلیل نیست کی جبرییل محرم معراج او شود کانجا مجال دم زدن...
یارب سگ کوی مقبلی ساز مرا آیینه ز عشق منجلی ساز مرا اقبال جهان مرا جوی نیست قبول مقبول محمد و علی ساز مرا
ساقی بکرم تو میکنی یاد مرا غیر از تو که میرسد بفریاد مرا گر در غم دل تو دستگیرم نشوی سوی که روم که میکند شاد مرا
آنان که ره بمنزل مقصود برده اند روزیکه زاده اند همانروز مرده اند چون نقش تن ز خانه هستی ستردنی است ایشان بدست خود رقم خود سترده اند خوش وقت عارفان که نمیرند همچو خضر کاب بقا ز مشرب...
رسید آن گل که می بخشد طراوت گلشن جان را نسیمش برگرفت از خاک ره تخت سلیمان را عزیزان هر طرف پویان که یوسف سوی مصر آمد جوانان تهنین گویان ز هر سو پیر کنعان را گذشت ایام بی برگی رسید ...
آه کز دست دل این سینه ریش است مرا هر بلایی که بود از دل خویش است مرا من که بیگانه ز خویشم ز غم و محنت هجر چه غم از محنت بیگانه و خویش است مرا نوش وصل تو من از نیش بلا یافته ام لذت ...
اگر چه نامه سیاه است در جهان شخصی که بهر لقمه نانی عذاب خلق بود سیاه نامه تر از وی کسیست روز حساب که نان خود خورد و در حساب خلق بود
صیاد وشی که دام دل مجلس اوست خوش مرغ دلی که آن پری مونس اوست گر برج کبوتران پر از فتنه بود صد فتنه بکنج برج هر نرگس اوست
ساقی دل من طمع زیاری ببرید و ز بخت امید سایه داری ببرید جان داشت امید لیک در آخر کار امید هم از امیدواری ببرید
چو قتل اهل دل از غمزه تیر یار کند مرا هلاک به شمشیر انتظار کند اگرچه خاک شدم چشم آن هنوزم هست که سرو قد تو از چشم من گذار کند تو آفتابی و گر من غبار ره گردم هنوز میل تو هر ذره زان ...
می خور که فکر عالم پر غم نباشدت عالم خوش است اگر غم عالم نباشدت با غم دلا بساز که این هم ز لطف اوست با او چه میکنی اگر این غم نباشدت زان درد خوشه چین نکند در دل تو کار کز خرمن مراد...
هر چند که تنگدستی ای شاخ بهار بوی کرم از تو میدمد لیل و نهار خوشباش که تنگدستی غنچه گل بهتر ز فراغ دستی شاخ بهار
از جلوه محبت خورشید حسن دوست هر ذره را تصور آن کافتاب اوست ظل همای عشق گدا شاه میکند شاهی که چرخ در خم چوگان او چو گوست جز در دل خراب اسیران غم مجو گنجی که خلق هردو جهانش به جستجوس...
ای قطره آب از منی و ما بگذر بنگر که شدی از چه ممر در چه ممر محبوس کجا شدی چو خونها خوردی و آخر بچه شکل آمدی باز بدر
باورم ناید که شد در پوست مجنون سوی دوست عاشق اندر پوست کی گنجد که بیند روی دوست کعبه وصل حبیب از راه نومیدی طلب رانکه زین نزدیکتر راهی نباشد سوی دوست سجده آرم بر نشان پای او در هر ...
ای مست حق از می مجازی بگذر وزعشق بتان و عشوه سازی بگذر با مغبچگان عشق و جوانی خوبست چون پیر شدی ز بچه بازی بگذر
هر کس که پا نهاد بکویت ز دست رفت هشیار و عاقل آمد و مجنون و مست رفت زلف تو خواستم که بگیرم دلم ربود آنم بدست نامد و اینم ز دست رفت دلبر چو رفت رشته جان گو گسسته باش دام اینزمان چه ...