شمارهٔ ۴۰۳
هرچند بدلخواه رود ظاهر عمر زنهار که باش ای پسر حاضر عمر در اول عمر اگر هزارت مزه است جز بیمزگی نیاید از آخر عمر

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
هرچند بدلخواه رود ظاهر عمر زنهار که باش ای پسر حاضر عمر در اول عمر اگر هزارت مزه است جز بیمزگی نیاید از آخر عمر
ناصح چو دل نماند نصیحت چه فایده پندم مده به هرزه که تیرم ز شست رفت چون ماه نو بمهر تو دل صاف کرده ایم گر صد هزار بار برین دل شکست رفت اهلی که بر فرشته ز طاعت سبق گرفت آخر بمهر ماهر...
مشنو که چو من عمر تباهیست دگر وز شعر چو من نامه سیاهیست دگر خواهم بزبان شعر عذر گنهی وین عذر گناه هم گناهیست دگر
داغ دلم آن نیست که بامن سخنت نیست این داغ دلم سوخت که پروای منت نیست پیوسته خورم ز خم جفا از غمت ای سرو جز زخم جفا هیچ گلی در چمنت نیست بازار شکر از دهن تنک تو بشکست کس را گذر از پ...
گه بر در کعبه ایم گه بر در دیر گه همدم خویشیم و گهی محرم غیر خیر و شر کار حالیا پیدا نیست باشد که بود خاتمت کار بخیر
آنشمع که حسنش دل ارباب وفا سوخت در هرکه زد آتش رخ او جان مرا سوخت گفتم که چرا سوختی ام خنده زنان گفت از شمع نپرسند که پروانه چرا سوخت آنکس که زند طعنه بمن ز آتش عشقش اورا خود ازین ...
آنرا که اجل شکست پیمانه عمر وز جور اجل برون شد از خانه عمر گوید بزبان حال اگر فهم کنی کای رند نماز کن بشکرانه عمر
شمعی که ز سوز دل گرمش خبری هست زان است که با عاشق خویشش نظری هست ناصح چه ملامت کنی ام روی نکو بین جز روی من و روی تو روی دگری هست گفتی که کباب از جگرت میکنم امشب از چشم بد مست کسی ...
زانگونه شوی زنده بتقدیر دگر کز سبزه جوان شد چمن و پیر دگر آنروز که نطفه بودی ایشخص چه بود فردا که شوی خاک همان گیر دگر
ناله من جان غم پرورد می داند که چیست زخم دل سخت است صاحب درد می داند که چیست مست ناز است آن بت سنگین دل فارغ ز عشق کافرم گر آه گرم و سرد می داند که چیست گرچه لیلی همچو مجنون چاشنی ...
از پرسش دوستان قدم باز مگیر وندر خور دسترس کرم باز مگیر تا خورده زر غنچه صفت در کف تست از خلق جهان ز بیش و کم باز مگیر
نیست کس خورشید من کو درد پرورد تو نیست در زمین و آسمان یکذره بی درد تو نیست کار بیداران عشقت پاسبانی چون سگ است خواب راحت شیوه مستان شبگرد تو نیست نخل طوبی گرچه آب چشمه خورشید خورد...
آنکس که بخدمت تو تن کرد اسیر مزدش برسان و بلطف و منت بپذیر خواهی که قبول حق بود خدمت تو یکجو ز حق خدمت کس باز مگیر
گر التفات بود شمع مجلس ما را به کیمیای نظر زر کند مس ما را مرو ز دیده که نقش بنفشه خالت بجای مردم چشم است نرگس ما را تو خود بگو صفت حسن خود که دوزخ تو چه جای فهم بود عقل بی حس ما ر...
بنده را مردن از طلب خوشتر خاصه ذکر روی بندگی طلبد مردن اسکندرش بسی بهتر که از خضر آب زندگی طلبد شاعران در جهان دو طایفه اند اختلاف از صفت بدر باشد نیک ایشان به از فرشته بود بد ایشا...
ساقی بحیات خضر کس رهبر نیست ور نیز بود به از می و ساغر نیست می همدم ماست چونکه چون گرمی می در آب حیات و چشمه کوثر نیست
ساقی قدحی که سوز داغم نرود تا روغن باده در چراغم نرود بویی که چو غنچه در دماغم ز می است مغزم بشکافی ز دماغم نرود
المنه لله که شب هجر سر آمد خورشید من از مشرق مقصود برآمد ای بلبل مهجور چو گل باش شکفته کاینک گل خندان تو باز از سفر آمد ای باد بیعقوب بگو چشم تو روشن کز یوسف گمگشته بکنعان خبر آمد ...
ساقی که یار ما بود اغیار را چه بحث جایی که گل حریف شود خار را چه بحث مشتاق دیدنت چکند چشمه حیات با آب خضر تشنه دیدار را چه بحث نتوان خیال روی تو دیدن مگر بخواب در این خیال دیده بید...
ای نخل جوان درین چمن با گل و خار چون سبزه مکن زبان درازی زنهار سر نه چون سمن در قدم سرو و چنار تا پیر شوی حرمت پیران میدار
سوختیم از غم و این آتش پنهان همه هیچ همه داغیم ز خوبان و بر ایشان همه هیچ غنچه بخت مرا هیچ گل آخر نشکفت زخم های جگر و چاک گریبان همه هیچ با حریفان دگر یار شد آن گل چه شگفت سعی باد ...
حکمت ز ره دلیل و برهان آموز عرفان ز رموز اهل عرفان آموز خواهی که حدیث بلبلان فهم کنی اول برو و زبان مرغان آموز
نصیب ما نشد از وصل یار جز غم هیچ بوعده یی ز دهانش خوشیم آنهم هیچ بیا که تجربه کردیم و غیر دیدن تو جراحت دل ما را نبود مرهم هیچ ببوسه یی دل بیچاره یی بدست آور کزان شکر که تو داری نم...
در ملک جهان چه دیدی از عمر دراز کانرا نشکست این فلک شعبده باز چون هر چه دلت خواست بدلخواه نماند دل بر چه نهی دگر چه میخواهی باز