شمارهٔ ۴۱۳
معلم را بگو فریاد از آن شوخ ز شوخی کشت شهری داد از آن شوخ ازین شیرینی گفتار ترسم که صد شیرین شود فرهاد از آن شوخ جفایی می کند کز صد وفا به از آن با صد غمم دلشاد از آن شوخ به یادش م...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
معلم را بگو فریاد از آن شوخ ز شوخی کشت شهری داد از آن شوخ ازین شیرینی گفتار ترسم که صد شیرین شود فرهاد از آن شوخ جفایی می کند کز صد وفا به از آن با صد غمم دلشاد از آن شوخ به یادش م...
در مهر علی کوش و در ایمان آویز با هر که نه یار اوست منشین و مخیز آنانکه ز راه مهر او دور شدند زان مردم دور مردم ای دل بگریز
دوش از دیرم ملک در حلقه او را برد ناگه آن بت پیش چشمم آمد آنها باد برد عشق او بازی ببازی دست عقلم تاب داد شوخی شاگرد آخر پنجه استاد برد سالها پرورد یوسف را بجان یعقوب زار چون عزیز ...
آدم بطهارت و تمیز است عزیز بهتر ز طهارت و تمیزست چه چیز در گربه تمیز دست و رو شستن هست از گربه کم است هر کرا نیست تمیز
مسکینی ما را نتوان شرح و بیان کرد مسکین تر از آنیم که تقریر توان کرد کار می و معشوقه سراسر همه سودست از کس نشنیدم که درین کار زیان کرد المنه لله که در صید گه عشق تیر تو مرا در صف ع...
عیدست بیا دل اسیری بنواز وز نعمت خویش گوشه گیری بنواز گیرم که زکوة زر نباشد پیشت باری بزکوة سر فقیری بنواز
آن آفتاب حسن سحر میل باده کرد صبح سعادتم در دولت گشاده کرد گفتم سگ توام نظر از من بخشم تافت خشمی که صدهزار محبت زیاده کرد گفت آدمی نیی سگ من چون شوی بین این مردمی که آن صنم حورزاده...
ساقی قدحی که شد در گلشن باز کوه از گل لعل کرده پر دامن باز در آتش نیم کشته لاله نگر کز باد چگونه میشود روشن باز
وصل تو گر زمانه نصیب رقیب کرد شکر خدا که درد تو ما را نصیب کرد در عشق صرفه یی نبرد جز کسی که او دنیا و آخرت همه صرف حبیب کرد عمری است کاشنای شگان در توام بر من سگ تودوش نگاهی غریب ...
جان رفت و سر پریدنم نیست هنوز امید باو رسیدنم نیست هنوز عمریست ک خورشید پرستم به خیال یکذره مجال دیدنم نیست هنوز
ساقیا می ده که صبر و عشق مهجور از همند عشق خرمن سوز و عقل خوشه چین دور از همند در میان دیده و دل از مه رویت صفاست زان سرای دیده و دل هردو پر نور از همند حرف عقل از ما مپرس از عاقلا...
با فتنه عشق خوبرویان مستیز خون خود از آب دیده خویش مریز ما غرقه شدم و میبرد ما را سیل باری تو که بر کنار سیلی بگریز
مستان تو گر باغ و بهاری طلبیدند از درد سر خلق کناری طلبیدند هرکس که درین بادیه کشته چو مجنون هر پاره او در سر خاری طلبیدند راه همه در معرکه عشق بتان نیست کاین قوم ز صد خیل سواری طل...
بگذر ز هوای شهوت و رغبت نفس گر شیر دهی مباش در خدمت نفس غلطیدن گربه بعد شهوت در خاک رمزیست که خاک بر سر لذت نفس
از رقیبان تو صد خار جگر هست مرا به جز از درد تو صد درد دگر هست مرا مست آن زلف چو زنارم اگر سر برود کافرم گر ز سر خویش خبر هست مرا گرچه من سوخته یک نظر از روی توام کی به خورشید رخت ...
مگو که یاد تو اهلی نمیکند نفسی که ذکر خیر تو تا زنده است میگوید مرنج اگر نرسد جانب تو نامه او که می نویسد و سیلاب گریه میشوید
ای مه که رخت آینه هر نظریست مغرور مشود اگر ز خویشت خبریست فانوس صفت بحسن خود گرم مشو چون پرتو حسن تو ز نور دگریست
ساقی سر اگر جدا به تیغ از تو بود خونبار دو دیده ام چو تیغ از تو بود گر سر خواهی نهم بکف در پشت ور جان طلبی کجا تیغ از تو بود
واحسرتا که دیده ز حسرت پر آب شد در ماتم حسین علی دل کباب شد ای آسمان اگر در رحمت گشاده یی ظلم تو بر حسین علی از چه باب شد فرق شریف آل علی بر زمین چراست چتر یزید از چه سبب بر سحاب ش...
آب حیات کس بجز از جرعه کش نخورد هرکس که توبه ز می آب خوش نخورد هیچ از نعیم بزم بهشتش نصیب نیست هرکس که باده با صنمی حوروش نخورد در خون کشیدیم چکنم کز جفای بخت دستم بدامن تو درین گی...
من سوزنم و تو در مثل مغناطیس بسته است مرا برشته ها نفس خسیس عشق از همه ام گسست و با خود پیوست این رشته چو بگسلد شوم با تو جلیس
خوبان که همچو شمع ز نور آفریده اند سر تا قدم چراغ دل و نور دیده اند آن طرفه آهویان که به مجنون وشان خوشند این طرفه است کز من مجنون رمیده اند در صید دل کبوتر مستند مهوشان کز برج دل ...
چو باده خوری مزن به بیهوده نفس بسیار مگوی تا نگویند که بس می چشم و دلت فضول دارد هشدار چشم و دل خود نگاهدار از همه کس
رسید یار و دلم بی قرار خواهد کرد فغان که گریه مرا شرمسار خواهد کرد باعتقاد قدم نه چو کوهکن در عشق که اعتقاد تو در سنگ کار خواهد کرد مگو که شمع بجمالت بپرده خواهد ماند که حسن جوهر خ...