شمارهٔ ۴۲۲
ای مست وصال یار از اغیار بترس در روز فراغت از شب تا بترس وز خنده شیرین گل از دست مرو در نوش مبین ز نشتر خار بترس

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ای مست وصال یار از اغیار بترس در روز فراغت از شب تا بترس وز خنده شیرین گل از دست مرو در نوش مبین ز نشتر خار بترس
از روزگار تیره دلم بر غبار چند روزم سیاه شد ستم روزگار چند ای آفتاب شام غم صبح عیش کن دود چراغ و محنت شبهای تار چند از خون دل کنار و برم لاله زار شد خود در میان آتش و گل در کنار چن...
گاهی ز اسیران جگر ریش بپرس احوال مرا از همه کس بیش بپرس آسوده چو گل ز زخم خارش چه غمست این را ز برهنه پای درویش بپرس
سفید موی و سیه نامه از گنه تا چند چو نامه روی سفید و درون سیه تاچند چو شمع چند بسوزم بکنج غم بی تو کسی بهر زه کند عمر خود تبه تا چند جهان بدیدن دیدار دوست خوش باشد وگرنه دیدن رخسار...
بیمار و جز تو یاریم نیست ز کس در زندگیم نمانده جز یکدو نفس با این دو نفس که باقی از عمر منست در هر نفسم هزار مرگست هوس
خلق از سگت نه از بد دشمن فغان کنند دشمن چه سگ بود گله از دوستان کنند ز نار عشق رشته جان شد مرا چو شمع بر خود نبسته ام که مرا منع از آن کنند دانم یقین نه مستی و از عشوه آندو چشم ترس...
یارب خجلم چنان ز آلایش خویش کز خلد طمع ندارم آسایش خویش باشد که تو از کمال رحمت شویی آلایش ما ز ابر بخشایش خویش
خوبان همه محبوب دل و آفت جانند هرچند که من وصف کنم بهتر از آنند در عبد تو شیرین دهن آن طفل نزاید کش چاشنی شهد محبت بچشانند تیر تو نشان مردمک دیده ما کرد صاحب نظران در همه عالم به ن...
خاموش نشین و فتنه انگیز مباش خود را بزبان خویش خونریز مباش بر صورت تیغ است زبان در دهنت پاس سر خود دار و زبان تیز مباش
خرم دلی که ره بسر کار خویش برد گوی مراد تا بتوانست پیش برد قارون چه کرد با همه گنج زری که داشت نادان مشقت از همه یکباره بیش برد از صد یکی بمشرب مقصود برد راه وان ره که برد با همه آ...
شهوت مپرست و بر بتان ناظر باش از اول کار واقف آخر باش بس جام جمی ز فضل حق در کف تست شهوت همه را میشکند حاضر باش
چشم ز گریه خانه مردم پر آب کرد طوفان اشک من همه عالم خراب کرد گفتی لب مراست بدلها حق نمک حقا که این نمک جگر من کباب کرد ز امید می ز لعل تو مردیم در خمار با ما شراب لعل تو کار سراب ...
دل همچو چراغ روغن از خون بودش آن به که چراغ روغن افزون بودش گر روغن این چراغ شهوت ریزد خود گو که چراغ زندگی چون بودش
چو خستگان ز درد دل گشاد می یابند ز نامرادی از این در مراد می یابند ز باغ روی تو عشاق گل کجا چینند همین بس است که بویی ز باد می یابند ببین به گوشه چشمی که کشتگان غمت بدین قدر دل خود...
دوش از غم عمر رفته در منزل خویش در فکر فرو شدم دمی با دل خویش از حاصل عمر در کفم هیچ نبود شرمنده شدم ز عمر بیحاصل خویش
شیشه پر از زهر چند چرخ ستم پیشه را کیست که سنگی زند بشکند این شیشه را رهزن نقد حیات جز غم و اندیشه نیست می خور و در کنج دل ره مده اندیشه را شعله شوقت که زد در رگ و جان آتشم در تن م...
نرگسش زان زبان چو سوسن نیست که به سیم و زرش نیاز بود دست کوته کن و زبان بگشا دست کوته زبان دراز بود
تا نرگس مست یار در قهر منست حقا که حیات و زندگی زهر منست از مرهم وصل بهره ام نیست ولی هر زخم ستم که هست از بهر منست
ساقی قدحی که هر که بیدار بود امید حیاتش از لب یار بود هر کس که حیات جوید از ظلمت دهر آخر ز حیات خویش بیزار بود
چنین که سر بفلک سرو قد یار کشد ز عاشقش چه خبر گر فغان زار کشد جدا ز کوی تو مردم خوش آنکه خاک شوم که ذره ذره بکوی توام غبار کشد ز افتخار کند سرکشی نه از تندی هر آن سمند که همچون تو ...
سوز حدیث شمع زبان را خبر نکرد حرف سر زبان بدل کی اثر نکرد غوغای رستخیز برآید ز عاشقان آن مست نازنین چه سر از خواب بر نکرد طوبی که سرفرازی باغ بهشت یافت هرگز ز شرم قامت او سربدر نکر...
کسری که فلک بمعدلت پروردش بیداد اجل بین که چسان گم کردش ظالم که غبار فتنه انگیخته است تا چشم بهم زنی نبینی گردش
لعلت بخنده هرچه دلم از تو خواست کرد صد وعده دروغ بیک خنده راست کرد مقصود ما هلک شدن بود غایتش عشق تو آنچه غایت مقصود ماست کرد برقی ز آفتاب رخت درچمن فتاد بازار گل چو خرمن مه روبکاس...
با خلق کرم کن و به آزار مکوش ور جور کنی ز غیرت حق مخروش بازار خداست هر چه آرند برند ای خواجه چنانکه می خری باز فروش