شمارهٔ ۴۵۱
جمعی که دل بهرزه پریشان نکرده اند هرگز نظر بعالم ویران نکرده اند هد هد چه عرض تاج دهد زانکه بلبلان پروای تخت و تاج سلیمان نکرده اند تا بوده اند اهل نظر زخم خورده اند ما را درین معا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
جمعی که دل بهرزه پریشان نکرده اند هرگز نظر بعالم ویران نکرده اند هد هد چه عرض تاج دهد زانکه بلبلان پروای تخت و تاج سلیمان نکرده اند تا بوده اند اهل نظر زخم خورده اند ما را درین معا...
ساقی من مست کی شوم همدم عقل مجنون صفت آواره ام از عالم عقل هر چند که عشقست سراسر همه زخم زخمی که زند عشق به از مرهم عقل
یاران چه شد که پرسش یاری نمیکند بر دردمند خویش گذاری نمیکنند از غصه بر کنار و چو گل در کنار هم برما نظر ز گوشه کناری نمیکنند مارا بسوخت یاد حریفان و این گروه یادی ز حال سوخته باری ...
ایسرو سهی درآ در آغوش چو گل با ما بحضرو باده مینوش چو گل اندیشه مکن ز غیبت غیر که ما دو چشم چو نرگسیم و صد گوش چو گل
بسکه از گرم اختلاطی گلرخان آتش وشند عاشقان تا دیده اند این قوم را در آتشند خسروان ملک خوبی را همه چیزی خوشست اینقدر باشد که گاهی با فقیران ناخوشند ایکه رشک آید ترا بر عیش مستان وصا...
اهلی در نظم و گوهر طبع فضول از مهر علی دارد و از حب رسول از موم امید شمعها ساخته است امید که روشن شود از برق قبول
گر قسمن ما شد ز ازل غم چه توان کرد وین دردی غم گر نرسد هم چه توان کرد گفتی که بپرداز دل از دردم و خوش باش چون درد تو از دل نشود کم چه توان کرد از دوستیت دشمن من شد همه عالم ایدوست ...
اهلی ز جهانیان چو مجنون بگسل صحبت بحریفان دل آزار بهل با طرفه غرالان سیه چشم نشین کارایش عالمند و آسایش دل
خوبان دل گرم و نفس سرد چه دانند باروی چو گل قدر رخ زرد چه دانند آسوده دلانی که بخوابند همه شب سرگشتگی عاشق شبگرد چه دانند گویند حریفان که چرا دل بتو دادم من دانم و دل مردم بیدرد چه...
ایمه که رخت گرفته صد خرده بگل از سنبل خط کشیده صد پرده بگل در پیرهن حریرت ای شخص لطیف بادام مقشریست پرورده بگل
در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد راضی بهلاکم چه نمیرم چه توان کرد بی زر نتوان دامن یوسف بکف آورد مسکین من محروم فقیرم چه توان کرد در روز جوانی نزدم صید مرادی امروز که افتاده و پیرم...
من خود نرسم بوصل آنطرفه غزال ور هم برسم کجا رسم باری حال صد ساله حیات من شد ازهجر تلف جبر همه چون شود بیکروز وصال
هرکه مست تو نشد جام شرابش ندهند بخدا گر همه خضرست که آبش ندهند صورت خوب تو کز دیده ما پنهان است گنج حسن است نشان جز بخرابش ندهند وه که این سنگدلان صید جگر تشنه خود بکشند وز دم آبی ...
یا رب گنه آلوده ز دنیا مبرم بی وعده وصل خود بعقبا مبرم پرورده نعمت تو بودم همه عمر بی توشه رحمتت از اینجا مبرم
زاهد مرا که بیدل و دین آفریده اند عیبم چه میکنی که چنین آفریده اند روی تو بود قبله گه آسمانیان روزی که آسمان و زمین آفریده اند آه این چه قسمتست که هر محنتی که هست از بهر عاشقان حزی...
یا رب مهل اندر گنه اندوختنم بنما ره علم و حکمت آموختنم از برق کرم چراغم افروخته کن هر چند چو شمع لایق سوختنم
تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کرد نمیرسد بتو دستم چه میتوانم کرد چه همت است ز جانبخشی فلک بر من که چون تو آفت جانرا بلای جانم کرد ز نرگس تو چگویم که تا سخن کردم بعشوه کرد نگاهی که از ...
یا رب من اگر گناه بیحد کردم بر جان و جوانی و تن خود کردم چون بر کرمت امید کلی دارم برگشتم و توبه کردم و بد کردم
مژده گل چه میدهی عاشق مستمند را داغ دل است هر گلی مرغ اسیر بند را دود درون من ترا دفع گزند بس بود جان کسی چه میکنی دود دل سپند را چند ز بهر سوزمن گرم چو برق بگذری سوختم آخر ای پسر ...
یار از آیینه نقش خود را دید زان در آیینه بیش می نگرد من در او بینم او در آیینه هر کسی نقش خویش می نگرد
گر رند خراباتی و گر خلوتی است خواهان منند و عشق من شهرتی است کس نیست که نیست داغ مهری بدلش داغ دل من ستاره تی است
ساقی ز غم تو هر که مدهوش شود خاموش بود اگر چه در جوش بود خندان چو گل بهشت با دوزخ غم این کار مجردان خاموش بود
سلطان روم حمله چو بر خیل زنگ کرد زد افتاب تیغ و زمین لاله رنگ کرد درع ستاره شیر پلنگینه پوش چرخ زیر قبا نهفته چو جرم پلنگ کرد خورشید زین به نقش چو زد حلقه هلال نیمی نمود و نیم دگر ...
ایکه رخسارت ز روی لاله آب و رنگ برد دامن پاک تو از آیینه دل زنگ برد کوهکن در کوه جوی شیر اگر بردی چه شد چشم خون افشان من صد جوی خون در سنگ برد کعبه وصلت بپای سعی من بس دور بود جذبه...