شمارهٔ ۴۷۰
مشنو که بی تو ناله زارم هوس نماند پر شد جهان ز ناله مجال نفس نماند کس یک نظر ندید ترا کز تو چون گذشت او را ز حسرت تو نظر باز پس نماند تا بر سمند ناز بخوبی بر آمدی دامن گرفتن تو مرا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
مشنو که بی تو ناله زارم هوس نماند پر شد جهان ز ناله مجال نفس نماند کس یک نظر ندید ترا کز تو چون گذشت او را ز حسرت تو نظر باز پس نماند تا بر سمند ناز بخوبی بر آمدی دامن گرفتن تو مرا...
ایشاه شهید بیتو ما چون باشیم کز بودن خود همیشه محزون باشیم چون بخت نریخت خون ما در قدمت باری کم از آن که غرقه خون باشیم
فلک بدور تو طفلی که در وجود آورد کجا به مسجد و محراب سر فرود آورد کسی که قبله گهش آن دو طاق ابرو شد نهاد سر بزمین و ترا سجود آورد دلم که کرد ز سودای عقل جمله زیان زیان او همه از عش...
ساقی بخرابات اگر گام نهم از بهر بتان نازک اندام نهم پیرم من و ره بحرف شادی نبرم زان پیش دو دیده عینک جام نهم
خاری که راه در دل از آن جور پیشه کرد از بسکه ماند در دلم آن خار ریشه کرد سنگین دلی است صورت شیرین که کوهکن بوسی تراش ازو نتواند به تیشه کرد مردم پری به شیشه گر از ساحری کنند چشم خو...
هر چند مجرد از خلایق شده ایم بیگانه ز صحبت خلایق شده ایم با اینهمه زهد و توبه بر روی بتان تا چشم فکنده ایم عاشق شده ایم
از گرد راه دل بامید تو شاد بود کایی مگر سوار دریغا که باد بود مردم چو قصد پرسش من کردی ای طبیب قصد تو خود هلاک من نا مراد بود نگشود از ابروی تو دلم گرچه زان کمان چشم امید منتظر صد ...
فریاد که مردم و نگویی چه کسم فریاد که جز تو نیست فریاد رسم دلتنگم از آن نمیزنم پیش تو دم کز تنگدلی برون نیاید نفسم
دور فلک که جام مرادم نمیدهد هرگز چو خلق هم دل شادم نمیدهد من با بتان وفا کنم ایشان جفا کنند یارب چه شد که عدل تو دادم نمیدهد پیوند مهر میکنم از بخت خود مدام با دلبری که هیچ گشادم ن...
مشنو که کس از جهان رسیدست بکام خونابه دل بعاشقان داده مدام روشن شود از شفق که در دور فلک بیخون دلی نمیرود صبح بشام
عرش و معراج نه در خورد من زار بود عرش من کرسی و معراج سردار بود سینه گر زخم تو دوزد سپر طعنه شود رشته کاین کار کند رشته زنار بود زین چمن هرچه نه چون لاله درو داغ دلیست گر همه شاخ گ...
تا کی غمت ایشوخ سمتکار خوریم در وصل تو خون زرشک اغیار خوریم نخل رطبی روان بود کز کرهت خرما دگران خورند و ما خار خوریم
چو دل به وصل دهم جوریار نگذارد چو یار رحم کند روزگار نگذارد کنار من فلک از گریه زان کند جیحون که آرزوی دلم در کنار نگذارد تو غنچه لب چو شکفتی ز دست من رفتی چو گل شکفت کس اورا بخار ...
من بلبل تلخ عیش شیرین سخنم شد تازه ز نوبهار داغ کهنم چون برگ خزان رخم ز می گلگون کن تا من بطپانچه روی خود سرخ کنم
وصل ما یکنفس از روی نکویی باشد بلبل از صحبت گل مست ببویی باشد زندگی چیست کناری و لبی بوسیدن خاصه آنهم بکنار لب جویی باشد دشمنم طالع خویش است که یارم سازد هر کجا سنگدل عربده جویی با...
ایسرو روان که خوشتری از جانم در تاب مشو اگر گلت میخوانم گل گویم و یاد رویت آرم ورنه من قدر تو و قیمت گل میدانم
هرکه سوی قبله مقصود رو می آورد قبله مقصود هم رو سوی او می آورد در ره طاعت چو اصل حق پرستی شد سجود ای خوش آنکو سجده بر روی نکو می آورد روز وصلش زان نگویم حرف هجران کاین حدیث تلخی آن...
ای یوسف جان که من خریدار توام سودازده گرمی بازار توام از کوی خودم به خواری ای سرو مران گر خارم اگر گلم ز گلزار توام
ترک دین بهر تو چون عاشق مسکین ندهد کفر باشد که برای تو کسی دین ندهد رسم عادت بهل ایخواجه که افتاده عشق ترک معشوق پی ملت و آیین ندهد دست در دامن گل زن که خس و خار چمن گر صدش آب دهی ...
ساقی بنشین که با تو دمساز شویم نرگس صفت از باد سر انداز شویم آریم بگردن صراحی دستی هر چند که پیریم جوان باز شویم
زدرد میرم و گویی که بیش از این بادا تو گر خوشی که چنین باشم این چنین بادا جدا زشمع رخت گر بصحبتم هوس است چراغ صحبت من آه آتشین بادا نه جام دل که اگر خاتم سلیمان است نشان عشق ندارد ...
بترس از غیرت سلطان عشق ای آنکه می پرسی که بر خاک زمین دایم چرا افلاک میگردد به سر میشد ز مغروری زد او را عشق یک سیلی که شد رویش کبود و تا ابد بر خاک میگردد
با روی تو کآب زندگی از صافیست گر جلوه کند ماه ز نا انصافیست با شمع رخت چه حاجت خورشیدست کاین خانه تنگ را چراغی کافیست
ساقی فرح از ساغر می میباشد عیش و طرب از نوای نی میباشد دیوانه من از هجر توام عیب مکن دیوانگی از برای کی میباشد