شمارهٔ ۵۰۷
در عشق تو دور از دل خرم ماییم همصحبت درد و همدم غم ماییم گر وصل ترا بخلق عالم بخشند محروم ترین خلق عالم ماییم

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
در عشق تو دور از دل خرم ماییم همصحبت درد و همدم غم ماییم گر وصل ترا بخلق عالم بخشند محروم ترین خلق عالم ماییم
داغ پنهان دلم هر دیده مشکل بنگرد تاچه صاحب دیده یی باشد که در دل بنگرد هرکه شمع خلوت جانش تو باشی در خیال کور بادا دیده اش گر شمع محفل بنگرد دل بیک نظاره از جا رفت و کی ماند بجا در...
دل کو که حدیث دیگران گوش کنم یا با دگری دست در آغوش کنم لعل نمکین تو گرم یاد نکرد من حق نمک کجا فراموش کنم
تا پری را چون تو خواندم دوری از مردم کند لاجرم تعریف بیش از حد کسان را گم کند وه چه شوق است اینکه میخواهم جهان بین مرا توسنت با خاک ره یکسان بزیرسم کند وقت نیک و بد چه باشد جام می ...
از نرگس مخمور تو من مست دلم وز زلف چو زنجیر تو پا بست دلم تا بر گل وصلت نرسد دست امید از خار غم تو بگسلد دست و دلم
پنجه خطاست با بتان خسته دل خراب را خاصه بتی که بشکند پنجه آفتاب را ای به دو لعل آتشین آب حیات تشنگان بی تو قرار کی بود تشنه دل کباب را روز قیامت ای پری هوش بری زآدمی گر زبهشت روی خ...
زندگی شاخی است سبز و با رفیقان است خوش هر که ماند بی رفیقان شاخ بی برگی بود با فراق دوستان یارب خضر چون زنده است زندگی بی دوستان هر ساعتی مرگی بود
اهلی شب عشق آن دل افروز گذشت روز غم ما نیز بصد سوز گذشت مانند سفیدی و سیاهی در چشم تا چشم بهم زدی شب و روز گذشت
ساقی قدحی که جان فدای تو بود خوش وقت کسی که خاکپای تو بود آنجا که تویی هزار خورشید فلک سرگشته چو ذره در هوای تو بود
ای گفته اسان تو با چرخ نیل رنگ کاهسته باش تا نخورد شیشه ات بسنگ روی زمین ز تیغ تو آن موج خون زند کز موج لرزه در تن بحر افتد از نهنگ سید شریف ایکه کمر بسته تر است از تاج مهر عار وز ...
آن تقوی ام که از همه کس احتراز بود تقوی نبود مایه صد کبر و ناز بود ساقی که می بخرقه این توبه کار ریخت خوش کرد اگرنه قصه تقوی دراز بود روشن بود چراغ تو ای پیر زانکه من هر وقت کآمدم ...
جان در غم او نماند و دلشاد شدم کآزاده ازین خرابه بنیاد شدم از وسوسه زندگیم قیدی بود آن وسوسه هم نماند و آزاد شدم
چه سود کوشش اگر دوست کام ما ندهد بسعی خود چه توان کرد اگر خدا ندهد جلای آینه سینه از خراش دل است که بی خراش دل عاشقی صفا ندهد در آنکه سوز دلی نیست یادم گرمی کسش نصیحت خود همچو شمع ...
از رشته فقر خرقه ای بافته ایم وز اطلس خسروی نظر تافته ایم سیرست ز نعمت بزرگی دل ما کز لذت فقر چاشنی یافته ایم
نه هر دل کز نوا دم زد قبول دلنواز افتد سر محمود میباید که در پای ایاز افتد اگر از بام عرش افتد سرم بر خاک راه تو ز شادی برجهد از جای و در پای تو باز افتد سگانت بر نیاز نازنینان ناز...
عمری همه صحبت که و مه دیدم بس دلبری عاشقان واله دیدم این یافتم از جهان که هر چیز که هست ذوق طلب از یافتنش به دیدم
ز بسکه گرد رهت جان عاشقان دارد نسیم کوی تو پیوسته بوی جان دارد دو نرگس تو ز مژگان بصد زبان در حرف چرا چه غنچه لبت مهر بر دهان دارد بسینه دل که طپید از خیال غمزه تو کبوتری است که شا...
یارب که مرا کار بسامان گردان دشواری حال بر من آسان گردان هم کار پریشان مرا جمع آور هم جمع غم مرا پریشان گردان
سر من اگر نشانی ز در کنشت دارد چکنم کسی چه داند که چه سرنوشت دارد بصلاح و پند مردم تن من چگونه چون خم نشود سرشته می که چنین سرشت دارد نرسد بدرد نوشان المی ز سیل فتنه که سراچه محبت ...
در خانه تن مشو دلا خانه نشین گر خانه پر از گل است چون خلد برین گلریزی جام خانه از خورشیدست از خان برون خرام و خورشید ببین
عاقبت داغ دل ما بدوا هم برسد وین کدورت که تو بینی بصفاهم برسد گرچه طوفان بلا وقت مرا برهم زد وقت برگشتن طوفان بلاهم برسد سربلندی همه از دولت تیغت دارند بخت اگر یار شود نوبت ماهم بر...
هرچند بود کلید هر کار زبان مگشای بقول هرزه بسیار زبان ایخواجه تو شمعی و سخن باد هواست خواهی نرود سرت نگهدار زبان
دلم از شوق او مصحف چو بهر فال بگشاید برویم مژده وصلش در اقبال بگشاید چو مجنون گر نه مشتی استخوان گردم ز هجرانش همای وصل او کی بر سر من بال بگشاید چه جای آنکه عاشق را شکایت باشد از ...
یک لحظه فراغ خاطر گوشه نشین بهتر ز هزار شاهی روی زمین نان جو و کنج فقر و سلطانی وقت انصاف بده چه سلطنت بهتر ازین