شمارهٔ ۵۳۶
مرا حیات ابد از لبت هوس باشد که می گر آب حیات است یک نفس باشد بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاق کسی که پیش نیامد همیشه پس باشد تو آفتابی و با ذره کی شوی نزدیک مرا ز دور همین دیدن تو بس...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
مرا حیات ابد از لبت هوس باشد که می گر آب حیات است یک نفس باشد بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاق کسی که پیش نیامد همیشه پس باشد تو آفتابی و با ذره کی شوی نزدیک مرا ز دور همین دیدن تو بس...
هر چند ز جور بخت نامقبل من معشوقه مهربان شود قاتل من باور نکنی که در دل غافل من یک جو حذرست و الحذر از دل من
شیوه خوبی لیلی همه کس چون داند حالتی هست جز از حسن که مجنون داند آنچه در جان خراب و دل پرخون من است هم مگر جان خراب و دل پرخون داند من بحسن از همه افزون مه خود را دانم او مرا نیز ب...
دل را بغم زمانه آلوده مکن جان را هدف خیال بیهوده مکن می خور که جهان هیچ بود آخر کار خود را ز برای هیچ فرسوده مکن
خط دمید از رخ او کار بلا بالا شد یارب این فتنه پنهان ز کجا پیدا شد وه که دی غمزه زنان شوخ کمان ابروی من نگهی کرد که مرغ دل من از جا شد عاشق روی تو آلوده نگردید بهیچ غرقه بحر غمت تش...
برخیز و مکن تکیه به عمر گذران می خور که وفا نیست در اطوار جهان در باغ جهان ز مهر و بیمهری یار صبح است گل آفتاب و زردست خزان
کی بمن وصل چنین غایه مویی برسد راضیم گر بمن سوخته بویی برسد گر دمی نیز شوی رام من ای طرفه غزال تا هماندم به رهی بیهده گویی برسد تیغ چون آب بر آور که ازین چشمه مهر چشم آن نیست که آب...
هرگز نکنی میل من ایعهد شکن سنگ است دل تو ای بت سیم ذقن من نرم چو موم کی کنم آندل سخت این کار مقلب القلوب است نه من
کوی تو که من از همه کس واپسم آنجا معراج مراد است کجا می رسم آنجا هر کس سخن همنفسی پیش تو گوید ازمن که کند یاد که من بی کسم آنجا در گلشن کوی تو من خار چه ارزم آتش به من انداز که خار...
عارف عیسی نفس نام و نشان گم میکند کافت اندر شهرت و در صحبت مردم بود عالم خوش خلق دایم بر سفیهی هرزه گوست چون مگس جوشی که بر کون خر بی دم بود
مجنون که ز بیم طعنه از خلق جداست حال که بود میانه او و خداست رسوایی او ز چشم خلق است نهان رسوایی من میانه خلق بلاست
ساقی گل بخت هر که پژمرده بود با گرمی عیش و دل افسرده بود چشمی که چو شمع زنده دور از رخ تست چشمیست که زنده بر تن مرده بود
الله الله مگر اینواقعه خواب است و خیال که مرا بخت رسانید به معراج وصال یار خود آمد و احوال دلم دید که چیست که پیامم نه صبا برد بسویشش نه شمال گرنه خود خضر بسروقت اسیران آید تشنه با...
چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل می کند از جمال گل قیاس حال بلبل می کند هر کرا چون کوهکن بار غم از شیرین لبی است لاجرم گر کوه غم باشد تحمل می کند پاکبازان از صفا آیینه اند و مدعی صورت آ...
عیسی دم ماست بخش شیرین نفسان زحمت مده ایقریب چون خرمگسان زنهار منه به خاکپایش دیده آن نور دو چشم ماست چشمش مرسان
هرکه شد سامان طلب پیوسته دردسر کشد وقت آن دیوانه خوش کش دردسر کمتر کشد ساربان گرم ازچه رانی محمل لیلی چنین نرم ران چندانکه مجنون خاری از پا درکشد ساقیا غافل مباش از حال خاموشی که ا...
یارب دل من ز سینه ریشان گردان وز اهل وفا و مهر کیشان گردان بر خوان کرم اگر چو ایشان روزی مهمان نسزد طفیل ایشان گردان
عجب که شمع شبی در سرای من سوزد من آن نیم که کسی از برای من سوزد مجال خواب چو شمعم بهیچ پهلو نیست ز بسکه داغ تو سر تا بپای من سوزد چنین که آتش آهم زبانه زد ترسم که آه من دگری را بجا...
اهلی بگسل ز صحبت هیچکسان با اهل دلان نشین نه با بوالهوسان منت مکش از خضر بیک جرعه آب جهدی کن و خویشرا بسر چشمه رسان
نه آه از جان زار من برآمد که دود از روزگار من برآمد ربودند از من مجنون غزالی که عمری در کنار من برآمد مگر باد صبا ز آن سو گذر کرد که مشکین بوی یار من برآمد عجب نبود که گرد از من بر...
اهلی که بود خاک ره درد کشان کوته نظرش نه قدر دانست نه شان ظاهر نشود ذره وش از پستی بخت جز در نظر بلند خورشید و شان
زد جامه چاک و سینه صافی چو مه نمود گویی شکافت ابر و مه چارده نمود چشمش بیک نگاه مرا کشت و زنده کرد آن مه قیامتی بمن از یک نگه نمود ساقی بیا که روی وی از ساغر صبوح چون آفتاب از شفق ...
ساقی قدحی ببخش و بیداد مکن قطع نظر از عاشق ناشاد مکن جام همه چون صراحی از فیض تو پر ما را به تواضع تهی یاد مکن
چشم زناز یوسفش سوی پدر نمی فتد ناز ببین که بر پدر چشم پسر نمی فتد منتظرم ولی تو کی چشم بچشم من کنی کاین دو ستاره را بهم هیچ نظر نمی فتد چون تو ز در درآمدی باش که جان فدا کنم زانکه ...