شمارهٔ ۵۹۳
تا من از مادر نزادم غم که زاینده شد تا نمیرم آتش دوزخ نخواهد زنده شد کی ببوی وصلت از باد هوا خواهد شکفت غنچه دل کز نهال زندگی بر کنده شد عیب من کرد آنکه حسنت پرده جانش درید پیش یوس...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
تا من از مادر نزادم غم که زاینده شد تا نمیرم آتش دوزخ نخواهد زنده شد کی ببوی وصلت از باد هوا خواهد شکفت غنچه دل کز نهال زندگی بر کنده شد عیب من کرد آنکه حسنت پرده جانش درید پیش یوس...
هر گاه که در معنی قرآن برسی بیشک بطلسم گنج پنهان برسی قرآن همه گنجنامه سر حق است گر فهم کنی به سر سبحان برسی
چراغ چشم دل آن دلربا بر افروزد که تا نگاه کنی از حیا بر افروزد خوش است آتش مجنون و شان خرمن سوز نه آتشی که ز باد هوا بر افروزد چو آفتاب وصالت نمی شود طالع چراغ طالع ما از کجا بر اف...
گر منکر حشر و نشر و رستاخیزی در نقش غلط ز عقل رنگ آمیزی هر شامگهت روز پسین است ز خواب هر صبح قیامتی که بر میخیزی
با جان چو شد سرشته غم عشق چون رود جان را برون کنم مگر این غم برون رود هر عاقلی که شیفته روی و موی تست آخر چو شمع بر سر داغ جنون رود منعم مکن ز گریه خون کز فراق تو دردی برون ز سینه ...
هر چند که جز بلطف باری نخوری سعیی بنما که تا نکاری نخوری چون طفل اگرت شیر مادرت روزیست بی آنکه طلب کنی بزاری نخوری
بهر خونریز من از خواب صبوی یار شد ساقیا می ده که بخت خفته ام بیدار شد یوسف مصری یکی هم از خریداران تست او نه بهر خود فروشی بر سر بازار شد کفر زلفت در دلم از بسکه قلاب افکند خواهم آ...
بی تربیت حکیم چیزی نشوی بی خدمتی از اهل تمیزی نشوی گر جود عزیزی نکشی روزی چند گر یوسف مصری که عزیزی نشوی
شانه می خواهم که دم زان کاکل پرخم زند پر زبان تیزست ترسم عالمی بر هم زند چیست دانی نسبت آب خضر با لعل تو مرده ای کز روح بخشی با مسیحا دم زند هرکه چون پروانه پیش شمع رویش جان نباخت ...
گر در نظر خجسته فالی برسی بنشین بادب تا بمآلی برسی از شوخی خود شکسته شد شاخ بهار شوخی نکنی تا بکمالی برسی
عیب دلم کند آن کز دل خبر ندارد یا درد دل نداند یا دل مگر ندارد پنهان شدی پری را از حسن و ناز نبود با آفتاب رویت تاب نظر ندارد در لاله زار عالم یکدل نمیتوان یافت کز داغ آرزویت خون د...
آن به که بکس مزاح بازی نکنی تا رخنه بکار سر فرازی نکنی رویت نشود کبود از سیلی کس چون سوسن اگر زبان درازی نکنی
عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارد در خون خویش رقصد وز سر خبر ندارد بنگر بدان غزالی کز ما رمد بشوخی نبود کسی که از وی خون در جگر ندارد ناصح مرا بکشتی از دردسر چه حاصل خوشوقت مرده باری...
خوش زی بکسان که بینی از دهر خوشی ور جور کنی همانقدر جور کشی نیشی که زنی ترا همان نیش زنند کان زهر که خود چشانده یی باز چشی
تا دیده ام بخواب شبی بوتراب را چشمم دگر بخواب ندیده است خواب را شاه نجف که نقد وجودست در جهان گنج وجود اوست جهان خراب را هر کس که یافت خاک در او بهشت یافت آری بهشت خاک درست این جنا...
در ره حق چو مکرمت طلبی معرفت جو که اصل مکرمت است معرفت با حق آشنا کندت آشنایی بقدر معرفت است
گر درد دل از غم حبیب است مرا غم نیست که هم غمش طبیب است مرا از فخر جهانیان مرا عار بود گر فقر محمدی نصیب است مرا
ساقی قدحی که هست عالم ظلمات جز روی تو نیست در جهان آب حیات از جان جهان و هرچه در عالم هست مقصود تویی و بر محمد صلوات
ای دهان و لبت ز جان خوشتر دهن از لب لب از دهان خوشتر گر زبانم بری چو شمع خوشم عاشق مست بی زبان خوشتر به خیالت نهفته بازم عشق عاشقی با بتان نهان خوشتر کی فروشم ترا به صد عالم یک نگا...
ماه محرم است و شد دجله روان ز چشم ما بهر حسین تشنه لب شاه شهید کربلا تشنه لبان روی بخاک و تن بخون ما پی آبروی خود خاک بر آبروی ما با شهدای کربلا لاف وفا هر آنکه زد گرنه شهید گریه ش...
زلف چو مار او کشد در دهن بلا مرا چون نروم که مو کشان می کشد اژدها مرا همچو مگس در انگبین کوشش هرزه میکنم دست ز خویش مگسلم تا تو کنی رها مرا زخم دل از تو تابکی صبر نماند و طاقتم وه ...
جوان معرکه نادیده یی و میگویی که پیش بازوی من شیر بیشه سست بود گهی که بر تو کند حمله شیر از سر خشم اگر ز جا نروی دعویت درست بود
یاد تو حریف من دیوانه بس است بزم طربم گوشه ویرانه بس است ما مست تو ایم فارغ از باغ و گلیم ما را گل رسوایی میخانه بس است
ساقی نظری که دردی از جام تو بس ورمی نبود عارض گلفام تو بس جان مست شود چو نام ساقی شنود ایراحت جان مرا همی نام تو بس