شمارهٔ ۶۷۵
بسکه عاشق چشم تر بر نامه اش ناخوانده سود چشم چون بگشاد تا خواند سیاهی رفته بود این چه گفتار است یا رب این چه شیرین لب که او هر چه گفت از لطف مهری بر سر مهرم فزود دیده را آیینه رخسا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
بسکه عاشق چشم تر بر نامه اش ناخوانده سود چشم چون بگشاد تا خواند سیاهی رفته بود این چه گفتار است یا رب این چه شیرین لب که او هر چه گفت از لطف مهری بر سر مهرم فزود دیده را آیینه رخسا...
شوخی که می نخورده دل خلق خون کند وای آنزمان که چهره ز خون لاله گون کند گوید مجوی وصلم و نظاره هم مکن پس عاشقی که دل بکسی داد چون کند خواهد به خشم و ناز کند کم محبتم غافل که این کرش...
هر کس که بدان سرو قباپوش نشیند سودا زده برخیزد و مدهوش نشیند از گرد میفشان به رخ آن کاکل مشکین ترسم که غباری به بناگوش نشیند شهباز ترا صید شود طرفه غزالی کش مرغ سعادت به سر دوش نشی...
ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد راحت کعبه پس از زحمت ره خوش باشد حاجت سوختنم نیست چه دورم ز لبت ماهی از آب چه شد دور در آتش باشد با پریشانی خود شادم از آن می ترسم که ز من طبع شریف ت...
چو آتشپاره ام از در درآمد خانه گلشن شد چه آتشپاره کز رویش چراغ دیده روشن شد خیال دانه خالش من از دل چون کنم بیرون که آن تخم بلایکدانه بود امروز خرمن شد ملامت تا به کی زاهد قیامت سر...
پیش از آن کین گرد هستی سر زند از خاک ما با رخ خوبت نظر می باخت چشم پاک ما دیگران از داغت ای گل همچو سرو آزاده اند برق رخسارت نسوزد جز خس و خاشاک ما آتش سوزنده ای ای شمع و ما پروانه...
فغان من همه از دست توسن نفس است که خام و سرکش و بدخوی و بدلجام بود بشصت سال ریاضت که دید دید در ره عشق نگشت رام و نخواهد شدن کدام بود چو عود خام کسی را که خامی از ازلست هزار سال بس...
در نزد حکیم مس هم از جنس طلاست وا مانده بخام طبعی از قدر و بهاست اکسیر چو پخته سازدش زر گردد پس سوز و گداز کیمیای مس ماست
ساقی قدحی بده که از غم رستم در فکر تو ز اندیشه عالم رستم زین پیش غمم بود که جان خواهد سوخت النمة لله که از آن هم ستم
کهن داغ جگر را تازه می سازد مگر لاله که از داغش دمادم می رود آتش به سر لاله ز بهر داغ سواد میکند فصدش حکیم دهر از آن خون سیه ریز در درون طشت زر لاله چه خون دل مجنون بجای باده در صح...
اگرچه مستی می صد عذاب می آرد خوشم که سوی توام بی حجاب می آرد ندانم از غم عشقت دل که می سوزد که باد آمد و بوی کباب می آرد دمی که هم نفسانم به عیش بنشینند مرا خیال تو در اضطراب می آر...
آن سبز چو رنگش ز می ناب برآید از سبزه تر لاله سیراب برآید با تیره شب هجر بساز ای دل نومید کامشب شب آن نیست که مهتاب برآید زد دست اجل کوس رحیل و طمعم نیست کاین بخت گران خواب من از خ...
دفع غم دور از تو میل باده ام چون می شود در دهان چون زهر تلخ و در جگر خون می شود مست و خندان بر سر عاشق مران بهر خدا کش عنان اختیار از دست بیرون می شود همچو شمعم آتشی کز مهر رویت در...
میرود از برم دگر تا ببر که میرود تازه تر چه نخل گل در نظر که میرود توسن خشم کرده زین دامن ناز بر زده طرف کلاه کرده کج تا بسر که میرود بسته میان بچابکی رهزن دین عاشقان راه میزند دگر...
نسیم گل دگران را دماغ تازه کند مرا چو مرغ چمن درد و داغ تازه کند چو لاله دامن صحرا گرفته ام بی دوست که داغ حسرت من گشت باغ تازه کند فراغت همه کس درد دل برد اما مراست درددلی کش فراغ...
گل به یاد عارضت دل را گشادی می دهد نیست چون روی تو اما از تو یادی می دهد از تو چون نالم که این جورم نه امروز است و بس بخت من دایم مرا کافرنهادی می دهد گرچه بیداد توام از گریه می سو...
دنیا همه هیچ است و وفا هیچ ندارد بر هیچ منه دل که بقا هیچ ندارد ساقی می نوشین منه از دست که دوران در جام بجز زهر بلا هیچ ندارد خورشید من از لطف سراسر همه مهر است با من بجز از جور و...
زبسکه روزم از آن مه ملال می خیزد شبم بکشتن خود صد خیال می خیزد نهال قد بتان جمله فتنه انگیزند ندانم از چه زمین این نهال می خیزد بسوز کوکب بخت زبون من ایماه کزین ستاره مدامم و بال م...
گر آه کشم آن سگ کویم بسر آید کز آه من سوخته بوی جگر آید از ضعف چنانم که اگر ناله کشد دل بیهوش شوم تا نفسی چند بر آید دایم برهت پیش صبا دیده گشایم باشد که دمی گردی از آن رهگذر آید ا...
از خاک رهم عشق بر افلاک برآرد چون ذره مرا مهر تو از خاک برآرد تا رفت گل روی تو از گلشن چشمم مژگان در چشم از خس و خاشاک برآرد شبها بسر خاک شهیدت نه چراغ است آهی است که او از جگر چاک...
در گریبان ریز ساغر زاهد سالوس را تا بسوزد ز آتش می خرقه ناموس را خسته دل را دمی جانبخش می باید طبیب عیسیی جو کین کرامت نیست جالینوس را چون گدایانم بهل کز دور می بوسم زمین زانکه من ...
مست خوبان خون خورد از دل بجای می بلی عشق ورزیدن بخوبان خون دل خوردن بود عاشقی شمعیست کافروزد چراغ دل ولی اولش سوز و گداز و آخرش مردن بود
در دیده عقل عاشقی سوختن است جان باختی و حکمت اندوختی است جاهل ز چراغ سوختن می نگرد غافل که در این سوختن افروختی است
ساقی قدحی که کشته جانانیم ما مردن و زندگی از آن میدانیم ما را به اجل چه کار و با عمر چه بحث ما زنده وصل و کشته هجرانیم