شمارهٔ ۷۰۲
ناقه لیلی که سر در کوه و هامون می کند در بن هر خار جستجوی مجنون می کند گوش بر افسانه من خلق را دفع ملال این حکایت ها که من دارم جگر خون می کند زنده ام من از غم دل پس دلی کو بی غم ا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ناقه لیلی که سر در کوه و هامون می کند در بن هر خار جستجوی مجنون می کند گوش بر افسانه من خلق را دفع ملال این حکایت ها که من دارم جگر خون می کند زنده ام من از غم دل پس دلی کو بی غم ا...
خاک ره خواست سرم یار و چنان خواهد بود هرچه او بر سر ما خواست همان خواهد بود جان من رفتی و چون صورت بیجان برهت چشم من تا بقیامت نگران خواهد بود میروی سرو من از دیده و جانی که مراست ...
بذات حق که مرا تا وجود خواهد بود سرم بپای بتان در سجود خواهد بود تو گر زمهر پشیمان شدی مرا باری همان محبت دیرین که بود خواهد بود چرا ز دود دل من به تنگ می آیی چو آتشم زدی البته دود...
چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کند نم کشید از خون ما کس تکیه بر آن چون کند سر فرو بر در می و رندی که از مکر جهان در زمین خواهی فرو رفتن گرت قارون کند ناله کم کن ایدل از دردش و گر ن...
لیلی نبودش این نمک شیرین چنین زیبا نشد خواه از عرب خواه از عجم چون او کسی پیدا نشد تا وحشت مردم بود الفت نگیرد آن پری دیوانه از یاران خود بی مصلحت تنها نشد هرگز نکردی سرو من در مجل...
در لعل لبش چاشنی خنده ببینید در آب حیات آتش سوزنده به بینید نظاره کنید آینه طلعت او را تا صورت حال من درمانده به بینید خونریزی چشم سیه او اگر این است مشکل که در آفاق کسی زنده به بی...
یار از سر کوچه چو مه برآمد هر گوشه هزار وه برآمد برخاست قیامتی که در صبح ماه شب چارده برآمد سرمست به خانقه گذر کرد فریاد ز خانقه برآمد مقصودم از او هلاک خود بود مقصود بیک نگه برآمد...
از سایه خود میرمد دل کز رقیب آزرده شد سگ داند از پی سایه را صیدی که پیکان خورده شد گر کوه بشکافد جگر صاحب نظر یابد ز لعل کز آه سردم سنگ را خون در جگر افسرده شد بوی بهار و جام می تن...
چون تو گویی سخن این دلشده را گوش کجا دل کجا عقل کجا فهم کجا هوش کجا پای بوسی زسگت گر دهدم دست بس است من کجا وصل کجا بوسه و آغوش کجا تا تو در جلوه حسنی چو گل ای سرو سهی بلبل دل بود ...
ماه فروین بطبع تریاک است بیش زهری گزنده تر از مار هر دو در یک زمین همی رویند گه جدا گه قرین چو گل با خار اتفاقا چو ماه فروینی افتد او را به بیش قرب جوار زهر گردد مزاج تریاکش نفع کی...
هر چند که صیت شعرم ظ آفاق شنفت کس گرد غمی به مهرم از چهره نرفت هرگز دل من ز مهر کس شاد نشد هرگز گل شادی من از کس نشکفت
ساقی نظری که همدم غم ماییم محروم ز خورشید چو شبنم ماییم هر چند که عالمیست محروم از تو محروم ترین خلق عالم ماییم
هر موی ابرویت مه عیدست ای پری شوخی تو کز هزار مه عید دل بری از خوی نازک تو که بیند به ماه عید گر بر جبین ز تندی خوچین برآوری ما را چه کار بامه عیدست و دیدنش گر سوی ما به گوشه ابرو ...
تا تورا آرزوی همنفسی با من شد هر کجا همنفسی بود بمن دشمن شد در علاج دل بیمار که چونشمع بسوخت سعی بسیار نمودیم و دوا کشتن شد بسکه اندیشه خالت ز دل من سر زد آخر این تخم بلا در دل من ...
فیروزی بخت همه کس لعل تو بخشید فیروزه ما بود که هرگز ندرخشید چشم همه بر راه تو بازاست و تو از ناز یکچشم زدن رو ننمایی چو مه عید هرچند که دوری ز نظر یاد وصالت هرگز نظری از دل ما دور...
نظاره بین که عاشق بیچاره میکند جان داده همچو صورت و نظاره میکند گر من جگر کباب شدم این نه از من است آن چشم مست بین که جگر پاره میکند حیران آن لبم که مرا کشت و زنده کرد کی عشوه چاره...
هرچند که گفتم غم دل سود ندارد میسوزم و هیچ آتش من دود ندارد منت ز طبیبان نکشد خسته دلی کو اندیشه مرگ و غم بهبود ندارد از من که گذر کرد که چون لاله بدامن داغی ز سرشک جگر آلود ندارد ...
فکر وصلت کسش خیال مباد کس در اندیشه محال مباد در پریزاده مردمی نبود آدمی زاده را زوال مباد گر بنوشی بجای می خونم خون من هرگزت هلال مباد هیچ پیری چو من برسوایی مست طفلان خورد سال مب...
صبر کن ای باغبان کاندوه بلبل بگذرد خواری بلبل سرآید خوبی گل بگذرد عشق شیرین از هزاران خسرو شیرین به است حسن معنی جو که این حسن و تجمل بگذرد گرچه دشوارست کار غم توکل بر خدا کار ما ش...
ایخوش آنکس که چو گل مستی بیباک کند ساغری درکشد و پیرهنی چاک کند برق حسن تو که بر لاله رخان آتش زد تاچه با خرمن مشتی خس و خاشاک کند آخر ای پادشه حسن نگویی که کسی تا بکی داد زند چند ...
آنکه لعلش دم عیسی به کرامت دارد عالمی کشت چه پروای قیامت دارد عشق را خاصیت این است که با هرکه بود روزگار از همه دردش بسلامت دارد داشت دعوی بقدت قامت طوبی که فلک تا ابد بر سر پایش ب...
مرا تصور وصلت خیال باطل بود بجز تصور باطل دگر چه حاصل بود غم تو در دل من صد هزار عقده فکند اجل گشود گره ورنه کار مشکل بود نسیم عشق اگر پرده در شد ای غنچه چو گل بجلوه گری هم دل تو م...
مه دو هفته اگر رفت عمر ساقی باد اگر ستاره نماند آفتاب باقی باد خوش است دولت وصلت گر اتفاق افتد مرا سعادت این دولت اتفاقی باد به خاکپای تو مردن مذاق زاهد نیست که خاک بر سر این زهد و...
نقشبندی که کسان عاشق و مستند او را گو چنین ساز بتی تا بپرستند او را زاهدان سنگ که بر شیشه میخواره زدند نه همان شیشه که دل نیز شکستند اورا عالمی گر بکشد کیست که گوید که مکش کز محبت ...