شمارهٔ ۷۲
گفت کسی خوش بود عمر دو کاندر یکی تجربه جمع آوری در دگر آری بکار گر بدو صد عمر نوح تجربه حاصل شود بیشتر از آن بود تجربه روزگار

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
گفت کسی خوش بود عمر دو کاندر یکی تجربه جمع آوری در دگر آری بکار گر بدو صد عمر نوح تجربه حاصل شود بیشتر از آن بود تجربه روزگار
عشق است که آرزوی جان همه اوست عشق است که آشیان مرغ همه اوست نه ترک نه فارسی نه هند و نه عرب لیکن همه دان و همزبان همه اوست
ساقی قدحی که حلقه در گوش توایم دل زنده بیاد چشمه نوش توایم لطف تو خطا کاری مستان پوشد شرمنده الطاف خطا پوش توایم
بر رخ کمند زلف معنبر نهاده یی این دام فتنه چیست که دیگر نهاده یی لب را گزیده یی و ازین شیوه ملیح داغی غریب بر دل شکر نهاده یی در سنگ سیم باشد و در نافه مشک لیک تو شوخ رسم غیر مکرر ...
نصیب ما ز ازل درد و داغ و هجران شد نصیبه ازل است این ملول نتوان شد شکستگان محبت ره عدم رفتند دل شکسته ماهم یکی از ایشان شد چو غنچه جامه جانم درید و دلشادم که دست خاری ایامم از گریب...
هرگز از کوی تو کس دور بشمشیر نشد هرگز از دیدن دیدار تو کس سیر نشد گام بر سبزه باغ طربش باد حرام هرکه در راه وفا بر سر شمشیر نشد صید نخجیرگه عشق به کامی نرسید تا به چابک صفتی در دهن...
عیسی دم من کز نفسش جان بتن آید گر مرده حدیثش شنود در سخن آید ماییم و سجودی و نیازی بر آن بت جز سجده دیدار چه از برهمن آید چون لاله ز داغت کفنم گر بگشایند بیرون کف خاک سیهم از کفن آ...
زنده می سازد لب او خلق و ما را می کشد وای بر جان کسی کورا مسیحا می کشد کاش یوسف در میان ناید که آن دست و ترنج دیگران را می برد دست و زلیخا می کشد یک نفس از صید دل ها چشم او آسوده ن...
آمد آن عیسی نفس کز عشوه و نازم کشد زنده ام سازد به مهر و از جفا بازم کشد روز وصل آمد ولی ترسم که در روز چنین طالع ناسازگار و بخت ناسازم کشد گو بدارم بر کش و بر بستر هجرم مکش کشتنی ...
خوش آنکه دل زغم هجر بر کناری بود زیمن وصل تو فرخنده روزگاری بود هزار زخم اگر میرسید خوش بودم که مرهم دلم از وصل چون تو یاری بود تو آن گلی که فلک با وجود یوسف هم به نوبهار تواش چشم ...
ساقی ز زهر چشم بمن قهر میکند تریاک باده در دهنم زهر میکند خورشید من جهان جمال است اگرچه ماه خود را بحسن شهره صد شهر میکند ما دل بریده ایم ز پیوند روزگار کاین نوعروس ملک بقا مهر میک...
جوش سودای غم دل پایم از جا می برد شاقی آن شربت کرم فرما که سودا می برد هرکه عاشق گشت همچون ذره از پستی برست کار او را آفتاب عشق بالا می برد بس که می گردم چو مجنون دور از آن چابک غز...
عاشق آشفته دل از طعنه خامی نشود دامن پاک کس آلوده بجامی نشود می خور و سبحه و سجاده صد پاره بهل مزغ زیرک ز پی دانه بدامی نشود پیش مرغ دل ما کعبه و بتخانه یکیست طایر سدره مقیم لب بام...
هیچ لب تشنه به میخانه سری بر نکند گر لبی از کرم پیر مغان تر نکند توسن ناز مکن زین پی گلگشت چمن تا صبا خاک ره از دست تو بر سر نکند نکند نرگس خونخوار تو ساغر گیری تا کسی خون دل از دی...
نیست آن در که ز گوش آمده تا دوش ترا می چکد آب لطافت زبنا گوش ترا یک نگاه از رخ زیبات مرا هست طمع دین ترا عقل ترا صبر ترا هوش ترا آه من سوخت جهانی تو عجب سنگدلی که نیارد نفس سوخته د...
گر ترقی همچو ماه نو کند حال کسی در تنزل عاقبت افتد ز جور روزگار شاد زی اهلی بهر حالی که پیش آید ترا زان که غیر از حق نماند حال کس بری کقرار
آن شاهد شوخ بین که نغزی عجبست وان چشم که بادام دو مغزی عجبست چون بوالهوسان پا مفشارید بوصل زانروی که وصل پای لغزی عجبست
ساقی قدحی که عاشق روی توام مست خم زلف ابروی توام تنها نه رخ خوب کشد سوی توام قلاب محبتی است هر موی توام
ای جگر گوشه که پاک آمدی و پاک شدی چشم من بودی و از چشم بدان خاک شدی بود پرواز بلندت هوس ایمرغ بهشت عالم خاک بهشتی و بر افلاک شدی دلت از تلخی ز هر غم ایام گرفت به شفا خانه غیب از پی...
شد سگش یار رقیب و جور با خود می کند با بدان هر کو نکویی می کند بد می کند سرو من در باغ و نگشاید در من باغبان باغبان هم ناز بر من زان سهی قد می کند در بیابان عدم سر می نهم دیوانه وا...
گرچه از عشق بتان صبر و دل و هوشم شد باز عاشق شدم آن جمله فراموشم شد هیچ سروی نگرفتم به بر از یاد قدش که نه در خون دل آغشته در آغوشم شد چاک دامان قبا بر زده از من چو گذشت چاکها در د...
هر شمع جمالی که بر افروخته باشد پروانه او جان من سوخته باشد چشم از تو که پوشد مگر آن طفل که چون زاد از مادر ایام نظر دوخته باشد خواهد به نثار قدمت دیده من ریخت لعلی که بخون جگر اند...
گنجی است عشق کز وی صد جان هلاک گردد صد دل خراب گردد صد سینه چاک گردد صافی دلان کدورت بر دل ز کس ندارند باشد که مدعی را آیینه پاک گردد هر کسکه دیده باشد چون عشق رستخیزی از فتنه قیام...
صید یوسف صورتان دل از ره معنی کند گرگ بیمعنی چه سگ باشد که این دعوی کند آنچه بیند دیده مجنون نبیند چشم غیر گرچه چشم ظالمی نظاره لیلی کند فیض جانبخشی به فضل و نکته دانی کی بود کی فس...