شمارهٔ ۶۶۹
سخن در سر عاشق کمترک گوی درین میدان نمی شاید زدن گوی سر مویی نمیدانی ز اسرار ز تو گر هست باقی یک سر موی مسلمان نیست هر جانی که دایم نه با روی تو دارد روی در روی حقیقت قطره ای بودم ...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
سخن در سر عاشق کمترک گوی درین میدان نمی شاید زدن گوی سر مویی نمیدانی ز اسرار ز تو گر هست باقی یک سر موی مسلمان نیست هر جانی که دایم نه با روی تو دارد روی در روی حقیقت قطره ای بودم ...
خورشید منور ز جمال تو هویداست در مشرب عذب تو چه گویم که چه سرهاست عارف نکند منع من از عشق تو آری مجنون چه کند کین کشش از جانب لیلاست عمریست بسر می برم اندر سر کویت در سایه زلف تو ک...
مسیله مشکل و آسان توی ای دل و جان در دل و در جان توی دلبر نامی گرامی توی نور دل و دیده اعیان توی مسیله مشکل عشاق را از همه رو صحبت و برهان توی شورش مستان خرابات عشق زمزمه مرغ سحر خ...
در خاکدان مباش که خوار جهان شوی در روح سیر کن که جهان در جهان شوی در خاکدان دهر ممان ای اسیر خاک آن به بود که طایر عرش آشیان شوی پنجاه ساله طاعت خود را قضا کنی گر یک نفس مجاور دیر ...
بسیار طالبی که مگر ذو فنون شوی همراه عشق شو که جنون در جنون شوی در کوی عشق یار که دارالامان ماست با سر اگر درآمده ای سرنگون شوی بی لطف یار ما بوصالش مجال نیست گر کوه آتش آمدی ار بح...
اگر در طاعتی گر در گناهی اگر چون که گران ور برگ کاهی سبک را و گران را رو بحقست نباشد ملک یزدان را تناهی بغیر از دوست در عالم کسی نیست که هم او آمرست و اوست ناهی چه در کان و چه در ش...
تو شاه جهانی و ندانم که چه شاهی حیران تماشای تو از ماه بماهی گر ملک و ملک وصف کمالات تو گویند اسرار کمال تو ندانند کماهی ای عشق چه چیزی و ندانم که چه چیزی هم جاه و جمالی تو و هم پش...
تو نور یقین آمدی و رهبر راهی از نور جمالت نتوان گفت کماهی عارف بگرفتست بیک حمله تجرید از دولت دیدار تو از ماه بماهی بی تو نتوانم نفسی زیستن ای دوست ای نور دل و دیده که پشتی و پناهی...
در وصف جمال تو توان گفت که ماهی کس وصف جمال تو نداند بکماهی ای عشق دل افروز ندانم که چه چیزی هم حشمت و جاه آمدی و پشت و پناهی دلها همه حیران تو گشتند بیک بار با روی دل افروزی و با ...
درمانده ام از غم جدایی ای عشق گره گشا کجایی بیگانه مشو ز آشنایان پیش آی که نیک آشنایی دل غرقه بحر تست جاوید ای گوهر فرد دلربایی هر لحظه درود می فرستم آن دم که سرود می سرایی در موت ...
دل ما بغمزه بردی رخ مه نمی نمایی بکجات جویم ای جان ز که پرسمت کجایی بگشا نقاب و آن رو بنما بماکه ما را بلب آمدست جانها ز مرارت جدایی بنماند جانم از درد و بماند تاا قیامت بمن اسم جا...
زلف را شانه زن که رعنایی چشم را سرمه کش که زیبایی فتنه برخاستدل یقین دانست که تو سر فتنهای غوغایی پرده ما دریده ای صد بار وز پس پرده روی ننمایی تو بدان زلف و رو بروز و بشب فتنه عاش...
دوست در مجلس جان آمد و محفل آراست شیوها کرد که هرگز بصفت ناید راست باده نوشید و غزل خواند و صراحی در دست هر کجا رفت بدین شیوه قیامت برخاست گر ترا دیده دل روشن و صافی باشد پرتو نور ...
سؤالی دارم ای جان کز کجایی بگو از دار ملک آشنایی زهی عشق جهان سوز جهان سوز گهی ثعبانی و گاهی عصایی چه باشد ملک مهمان خانه عشق چه باشد آشنایی روشنایی چه باشد روشنایی دانش دل چه باشد...
غرق آن بحر محیطست دل شیدایی غرق آن بحر چنان شوکه ازو برنایی طبل پنهان مزنای دوست دگر زیر گلیم که کلیمی و ملک سای و فلک فرسایی تا دل از زنگ هوی پاک نگردد هرگز نتوان گفت که چون آینه ...
چو زنانمباش قانعز جهان برنگ و بویی بزن ای پسر چو مردان قدمی بجست و جویی که جهان شراب خانه است و درو شراب کهنه بکش این شراب کهنه تو بهر زمان بنویی من ازین خمار مستی نه چنان شدم که ه...
هله عاشقان که راهست بهوزنید هویی ببرید جمله بر هوبزنید های و هویی بکنید خرقها را که ز زرق رنگ دارد ز سرشک سیل مژگان بکنید شست و شویی بزنید حلقه بر در که خسیس نفس پرور بخدای ره ندار...
دین هر کس بقدر صدق و صفاست دیدن عاشقان طریق فناست چند پرسی لباب عرفان چیست آنچه با فهم تو نیاید راست سخن سر این معما را تو ندانسته ای مگو که خطاست خواستم جام داد و عذر بگفت عذر این...
بلبل بوقت صبح بدرگاه کبریا فریاد عشق زد که منم عاشق خدا زار و نزار و شیوه تجرید همرهست در حال من نگر ز سر لطف ربنا مجروح و خسته ایم بما مرهمی فرست چون مرهمی رسید صفا در پی صفا آوار...
در همه بابی سخن را داد داد حجة الاسلام غزالی راد
هرچند که در زمانه یک محرم نیست بنیاد اساس دوستی محکم نیست ما در همه حال با غمش دلشادیم چون غم به سلامتست دیگر غم نیست
خری از پایگاهی کرد فریاد که دوران سلوک حق برافتاد ز مردان خدا کس در جهان نیست وگر بودند باری این زمان نیست حدیث او خلاف عقل و دینست مدامش داغ لعنت بر جبینست خلاف دین مگوای ناجوانمر...
بتا به تارک هجران دل مرا بوزی چه کرده ام چه شد آخر بگو چرا بوزی ترا که ترک ختا گفتم و نگفتم گیل مرا ز عین تکبر بدین خطا بوزی چه دیده ای چه شنیدی ز قاسمی کو را به جور و ظلم و ستمکار...
رنگ رز رنگ خمی کرد و نیامد خم راست گنه رنگ رزست این و تو گویی خم راست رنگ رز کافر اماره آواره بود قول و فعلش همه در راه خدا روی و ریاست رنگ عقل و دل و جان گیر اگر رنگ رزی رنگ اماره...