بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر به ایام عمر رضی الله عنه
آتشی افتاد در عهد عمر همچو چوب خشک می خورد او حجر در فتاد اندر بنا و خانه ها تا زد اندر پر مرغ و لانه ها نیم شهر از شعله ها آتش گرفت آب می ترسید از آن و می شکفت مشکهای آب و سرکه می...

مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
آتشی افتاد در عهد عمر همچو چوب خشک می خورد او حجر در فتاد اندر بنا و خانه ها تا زد اندر پر مرغ و لانه ها نیم شهر از شعله ها آتش گرفت آب می ترسید از آن و می شکفت مشکهای آب و سرکه می...
گفت بخشیدم بدو ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده ش کنم بلک جمله مردگان خاک را این زمان زنده کنم بهر ترا گفت موسی این جهان مردنست آن جهان انگیز کانجا روشنست این فناجا چون جهان بود...
آن یکی بودش به کف در چل درم هر شب افکندی یکی در آب یم تا که گردد سخت بر نفس مجاز در تأنی درد جان کندن دراز با مسلمانان به کر او پیش رفت وقت فر او وا نگشت از خصم تفت زخم دیگر خورد آ...
آن زنی هر سال زاییدی پسر بیش از شش مه نبودی عمرور یاسه مه یا چار مه گشتی تباه ناله کرد آن زن که افغان ای اله نه مهم بارست و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح پیش مردان خدا کردی ...
از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری بر آورد و شتافت او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبی و هر ولی آن خدو زد بر رخی که روی ماه سج...
مر خلیفه مصر را غماز گفت که شه موصل به حوری گشت جفت یک کنیزک دارد او اندر کنار که به عالم نیست مانندش نگار در بیان ناید که حسنش بی حدست نقش او اینست که اندر کاغذست نقش در کاغذ چو د...
چون رسول آمد به پیش پهلوان داد کاغذ اندرو نقش و نشان بنگر اندر کاغذ این را طالبم هین بده ورنه کنون من غالبم چون رسول آمد بگفت آن شاه نر صورتی کم گیر زود این را ببر من نیم در عهد ای...
اندر آخر حمزه چون در صف شدی بی زره سرمست در غزو آمدی سینه باز و تن برهنه پیش پیش در فکندی در صف شمشیر خویش خلق پرسیدند کای عم رسول ای هزبر صف شکن شاه فحول نه تو لا تلقوا بایدیکم ال...
پس بگفت آن نو مسلمان ولی از سر مستی و لذت با علی که بفرما یا امیر المؤمنین تا بجنبد جان بتن در چون جنین هفت اختر هر جنین را مدتی می کنند ای جان به نوبت خدمتی چونک وقت آید که جان گی...
گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان سوی مردن کس به رغبت کی رود پیش اژدرها برهنه کی شود لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون از برون حس لشکرگاه شاه پر...
گفت من تیغ از پی حق می زنم بنده حقم نه مامور تنم شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا ما رمیت اذ رمیتم در حراب من چو تیغم وان زننده آفتاب رخت خود را من ز ره بر داشتم غیر...
چند روزی هم بر آن بد بعد از آن شد پشیمان او از آن جرم گران داد سوگندش کای خورشیدرو با خلیفه زینچ شد رمزی مگو چون بدید او را خلیفه مست گشت پس ز بام افتاد او را نیز طشت دید صد چندان ...
حجتش اینست گوید هر دمی گر بدی چیزی دگر هم دیدمی گر نبیند کودکی احوال عقل عاقلی هرگز کند از عقل نقل ور نبیند عاقلی احوال عشق کم نگردد ماه نیکوفال عشق حسن یوسف دیده اخوان ندید از دل ...
آن یکی یاری پیمبر را بگفت که منم در بیعها با غبن جفت مکر هر کس کو فروشد یا خرد همچو سحرست و ز راهم می برد گفت در بیعی که ترسی از غرار شرط کن سه روز خود را اختیار که تانی هست از رحم...
من چنان مردم که بر خونی خویش نوش لطف من نشد در قهر نیش گفت پیغامبر به گوش چاکرم کو برد روزی ز گردن این سرم کرد آگه آن رسول از وحی دوست که هلاکم عاقبت بر دست اوست او همی گوید بکش پی...
آن خلیفه کرد رای اجتماع سوی آن زن رفت از بهر جماع ذکر او کرد و ذکر بر پای کرد قصد خفت و خیز مهرافزای کرد چون میان پای آن خاتون نشست پس قضا آمد ره عیشش ببست خشت و خشت موش در گوشش رس...
چشم آدم بر بلیسی کو شقی ست از حقارت وز زیافت بنگریست خویش بینی کرد و آمد خودگزین خنده زد بر کار ابلیس لعین بانگ بر زد غیرت حق کای صفی تو نمی دانی ز اسرار خفی پوستین را بازگونه گر ک...
چون بلال از ضعف شد همچون هلال رنگ مرگ افتاد بر روی بلال جفت او دیدش بگفتا وا حرب پس بلالش گفت نه نه وا طرب تا کنون اندر حرب بودم ز زیست تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست این همی گفت ...
باز رو سوی علی و خونیش وان کرم با خونی و افزونیش گفت دشمن را همی بینم به چشم روز و شب بر وی ندارم هیچ خشم زانک مرگم همچو من خوش آمدست مرگ من در بعث چنگ اندر زدست مرگ بی مرگی بود ما...
من چو آدم بودم اول حبس کرب پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب من گدا بودم درین خانه چو چاه شاه گشتم قصر باید بهر شاه قصرها خود مر شهان را مانسست مرده را خانه و مکان گوری بسست انبیا را ...
زن بدید آن سستی او از شگفت آمد اندر قهقهه خنده ش گرفت یادش آمد مردی آن پهلوان که بکشت او شیر و اندامش چنان غالب آمد خنده زن شد دراز جهد می کرد و نمی شد لب فراز سخت می خندید هم چون ...
هم چو قومی که تحری می کنند بر خیال قبله سویی می تنند چونک کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که کی گم کردست راه یا چو غواصان به زیر قعر آب هر کسی چیزی همی چیند شتاب بر امید گوهر و در ثم...
عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود گفت روزی یار او که امشب بیا که ب...
گرچه بر ناید به جهد و زور تو لیک مسجد را برآرد پور تو کرده او کرده تست ای حکیم مؤمنان را اتصالی دان قدیم مؤمنان معدود لیک ایمان یکی جسمشان معدود لیکن جان یکی غیرفهم و جان که در گاو...