شمارهٔ ۴۲ - هجو خواجه
ای خواجه هجو ریشه فرو می برد بترس شاخی ست این که می ندهد میوه بهی حاکم تو باش و جانب خود گیر و حکم کن کردم در این معامله من با تو کوتهی شاعر اگر تو باشی و از من طمع کنی این وعده ها...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
ای خواجه هجو ریشه فرو می برد بترس شاخی ست این که می ندهد میوه بهی حاکم تو باش و جانب خود گیر و حکم کن کردم در این معامله من با تو کوتهی شاعر اگر تو باشی و از من طمع کنی این وعده ها...
خوار می کن زار می کش منتت بر جان ماست خواری ظاهر گواه عزت پنهان ماست چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد این گلستانها که پنهان زیر خارستان ماست ترک ما کردی و مهر و لطف بیعت با تو...
زیب عالم علم شاه خلیل الله است که سر قدر رسانیده ز مه تا ماهی علمی ساخته الحق که چو گردید بلند دست اندیشه اش از ذیل کند کوتاهی علم پایه بلندی که در او شقه چرخ چون شود راست به زیر ف...
امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست عذری که او نخواست تبسم نهفته خواست من بنده نگه که به سد شرح و بسط گفت حرف عنایتی که تبسم نگفته خواست از نوک غمزه سفته شد و خوب سفته شد درهای راز هم ...
یار ما بی رحم یاری بوده است عشق او با صعب کاری بوده است لطف او نسبت به من این یک دو سال گر شماری یک دوباری بوده است تا به غایت ما هنر پنداشتیم عاشقی خود عیب و عاری بوده است لیلی و ...
ابر است و اعتدال هوای خزانی است ساقی بیا که وقت می ارغوانی است در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان روز قدح کشیدن و عیش نهانی است ساقی بیا و جام می مشکبو بیار این دم که باد صبح به عنبر ف...
در دل همان محبت پیشینه باقی است آن دوستی که بود در این سینه باقی است باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است از ما فروتنی ست بکش تیغ انتقام بر خاطر شری...
ترک من تیغ به کف بر زده دامن برخاست جان فدایش که به خون ریختن من برخاست می کشیدند ملایک همه چون سرمه به چشم هر غباری که ترا از سم توسن برخاست خرمن مشک چو بر دور مهت ظاهر شد دود از ...
به جور ترک محبت خلاف عادت ماست وفا مصاحب دیرینه محبت ماست تو و خلاف مروت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت بی مروت ماست بسا گدا به شهان نرد عشق باخته اند به ما مخند که این رسم بد ن...
تازه شد آوازه خوبی گلستان ترا نغمه سنج نو مبارک باد بستان ترا خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست حسن نعمت این خوان گوارا باد مهمان ترا مدعی خوش کرد محکم در میان دامان سعی فرصتش بادا ...
ای مخادیم که از راه شرف برسر چرخ برین پای شماست الله الله چه رفیع الشأنید که فلک پایه ادنای شماست اطلس چرخ برین است بلند لیک کوتاه به بالای شماست شرط الطاف به جا آوردید لطف کردید ک...
گرد آن خانه بگردم که در او خلوت تست سگ طالع شومش کیست که همصحبت تست چشم ما را نرسد بیشتر از بام و دری ای خوشا دولت آن دیده که برطلعت تست وه چه بامست که جاروب کشش دیده من جان من بند...
بهر دلم که درد کش و داغدار تست داروی صبر باید و آن در دیار تست یک بار نام من به غلط بر زبان نراند ما را شکایت از قلم مشکبار تست بر پاره کاغذی دو سه مدی توان کشید دشنام و هر چه هست ...
وداع جان و تنم استماع رفتن تست مرو که گر بروی خون من به گردن تست زمانه دامنت از دست ما برون مکناد خدای را نروی دست ما و دامن تست به کشوری که کس از دوستی نشان ندهد مرو مرو که نه جای...
بگذشت دور یوسف و دوران حسن تو ست هر مصر دل که هست به فرمان حسن تو ست بسیار سر به کنگره عشق بسته اند آنجا که طاق بندی ایوان حسن تو ست فرمان ناز ده که در اقصای ملک عشق پروانه ای که ه...
ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی این فتنه دگر چیست که از خواب گران جست من بودم و دل بود و کناری و فراغی این ع...
بگذران دانسته از ما گر ادایی سر زده ست بوده نادانسته گر از ما خطایی سر زده ست آخر ای صاحب متاع حسن این دشنام چیست در سر دریوزه گر از ما دعایی سر زده ست الله الله محرم راز تو سازم ح...
از نظر افتاده یاریم مدت ها شدست زخم های تیغ استغنا جراحت ها شدست پیش ازین با ما دلی زآیینه بودش صاف تر آهی از ما سر زدست و این کدورت ها شدست چشم من گستاخ بین آن خوی نازک زودرنج تا ...
هنوز عاشقی و دلرباییی نشدست هنوز زوری و زور آزماییی نشدست هنوز نیست مشخص که دل چه پیش کسیست هنوز مبحث قید و رهاییی نشدست دل ایستاده به دریوزه کرشمه ولی هنوز فرصت عرض گداییی نشدست ز...
بازم زبان شکر به جنبش درآمدست نیشکر امید ز باغم بر آمدست آن دولتی که می طلبیدیم در به در پرسیده راه خانه و خود بر در آمدست ای سینه زنگ بسته دلی داشتی کجاست آیینه ات بیار که روشنگر ...
خوش صید غافلی به سر تیر آمده ست زه کن کمان ناز که نخجیر آمده ست روزی به کار تیغ تو آید نگاه دار این گردنی که در خم زنجیر آمده ست کو عشق تا شوند همه معترف به عجز اول خرد که از پی تد...
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع...
ای پیش همت تو متاع سرای دهر بی قدرتر از آنکه توان رایگان فروخت جایی که کمترین نفرت بار خود گشود یک جنس خود به مایه صد بحر و کان فروخت هندوی تو گهی که برون آمد از حجاز از بهر عشر حا...
ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست ذره ای در سایه خورشید تابان آمدست قطره ای ناچیز کو را برد ابر تفرقه رفته از عمان و دیگر سوی عمان آمدست سنگ ناقص کرده خود را مستعد تربیت تا کند کسب...