ناهید
جلال الدین محمد مولوی

چون در عدم آییم و سر از یار برآریم

غزل شمارهٔ ۱۴۸۲

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

چون در عدم آییم و سر از یار برآریم

از سنگ سیه نعره اقرار برآریم

بر کارگه دوست چو بر کار نشینیم

مر جمله جهان را همه از کار برآریم

گلزار رخ دوست چو بی‌پرده ببینیم

صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم

بر دلدل دل چون فِکنَد دولت ما زین

بس گَرد که ما از ره اسرار برآریم

چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم

صد جوشِ عجب از خُم و خمّار برآریم

۵ بیت۱ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها