دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
من اگر پرغم اگر شادانمعاشق دولت آن سلطانم
من از این خانه به در می نروممن از این شهر سفر می نروم
من اگر پرغم اگر خندانمعاشق دولت آن سلطانم
من که حیران ز ملاقات توامچون خیالی ز خیالات توام
ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردماز هر گلی بریدم وز خار توبه کردم
گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستمگفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
گر جان منکرانت شد خصم جان مستماندر جواب ایشان خوبی تو بس استم
رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادمدر بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
صد بار مردم ای جان وین را بیازمودمچون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم
اندر دو کون جانا بیتو طرب ندیدمدیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرمگفتار دو جهان را از یک دهان برآرم
یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارمدر سینه از نی او صد مرغزار دارم
من پاکباز عشقم تخم غرض نکارمپشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم
بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرمای بارها خریده از غصه و زحیرم
پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرمدیوانه چون نگردم زنجیر چون نگیرم
ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزمتا کی به گوشه گوشه از مکر تو گریزم
آری ستیزه می کن تا من همیستیزمچندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم
ای توبهام شکسته از تو کجا گریزمای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانمخط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم
عالم گرفت نورم بنگر به چشمهایمنامم بها نهادند گرچه که بیبهایم
آوازه جمالت از جان خود شنیدیمچون باد و آب و آتش در عشق تو دویدیم
درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیمتا نقشهای خود را یک یک فروتراشیم
من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردممن آن گدای عورم کز شاه خشم کردم