دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
در بُن یک بیشه ماکیانی هر روزبیضه نهادی و بردی آن را یک کُرد
قصّه شنیدم که بوالعَلا به همه عمرلَحم نخورد و ذَوات لَحم نیازرد
به قدر فهم تو کردند وصف دوزخ راکه مار هفت سر و عقرب دو سر دارد
اسم گل پیش لبش بردن خطا باشد لب اوبهتر است از گل یقین است این که گفت و گو ندارد
میم سپاسی کجاست تا که نگویدعارف بیچاره دادخواه ندارد
هر کس که نمود جنده بازیدائم به ذکر علیل باشد
خوب دانَد حسابِ خویش جهاناین مُحاسب بسی ذَکی باشد
مخور غصّۀ بیش و کم در جهانکه تا بنگری بیش و کم فوت شد
حضرت شوریده اوستاد سخنسنجآن که همه چیز بهتر از همه داند
رنج کشد مادر از جفای پسر لیکآنچه کشیدست هیچ رنج نداند
ای راد خدیوِ عدلپرور بنگرطفلی بودم آب به گوشم کردند
بر سردر کاروان سراییتصویر زنی به گچ کشیدند
ستوده طبع وحیدا رسید نامۀ توشد از رسیدنش این جان ناتوان خرسند
رسول دید که جمعی گسسته افسارندبه چاره خواست کِشان رِبقَه در رِقاب کند
نَعوذُ بِاللَّه از آن قطرههای دیدهٔ شیخچه خانهها که از این آبِ کم خراب کند
فرمانروای شرق که عمرش دراز بادمیخواست زحمت من درویش کم کند
استاد کُلّ فی الکُلّ شوریده است در شعرتنها نه من بر آنم مَردُم همه بر آنند
یک وجب ساخته آخر نشود قبرِ حکیمشاید از خود دو سه پارک دگر آباد کنند
ندانم از چه به هر جا که لفظ کار آیدردیف آن را فی الفور لفظ بار کنند
دلم به حال تو ای دوستدار ایران سوختکه چون تو شیر نری را در این کُنام کنند
یارب این عادت چه میباشد که اهل ملک ماگاه بیرون رفتن از مجلس ز در رم میکنند
وُزرا از چه دیده مینشوندراستی مردمانِ دیدنیند
سود و زیان جهان دیده و سنجیده ایمکسی که خورد و خوراند از این جهان برد سود
قبض آقای کمال السلطنه استبایدش امضا کنی بسیار زود