شمارهٔ ۱۲۶۵
بیا و ساقی جان شو به تشنه آبی ده بعشق ساقی کوثر بما شرابی ده کنونکه جام مرادت پرست سرو سهی بنوش و جرعه خود را بدل کبابی ده حیات خضر بگو بهترست یا می لعل سوال میکنم از لعل خود جوابی...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
بیا و ساقی جان شو به تشنه آبی ده بعشق ساقی کوثر بما شرابی ده کنونکه جام مرادت پرست سرو سهی بنوش و جرعه خود را بدل کبابی ده حیات خضر بگو بهترست یا می لعل سوال میکنم از لعل خود جوابی...
بیمارم و لب تشنه و از قافله مانده آبی که بود در جگرم ز آبله مانده بگشا سر آن زلف چو زنجیر و نگه کن جان داده صد آشفته و در سلسله مانده تن غرقه بخون دل و محبوب نه راضی ما خسته و پا د...
مرغ غافل چه دل آسوده بنظاره شده که بهر غنچه ازین باغ دلی پاره شده صحبت خلق جهان مایه آزار دل است ای خوش آندل که بکوی عدم آواره شده از ستمهای تو ایماه که نالد بفلک که فلک همچو تو بد...
بد فرصتت چرخ فلک تن فرو مده می ده اگر فلک ندهد کام گو مده میدزدد از جمال تو آیینه رنگ حسن ای آفتاب حسن بآیینه رو مده منع شمیم زلف مکن گر بما رسد هرگز کسی بمشک نگفتست بو مده آنرا که...
در حسرت تو مردن ما از حیات به بی التفاتیت ز هزار التفات به صد جان فدای باده عشقت که این شراب هرچند آتش است ز آب حیات به کی نیشکر چو قد تو شیرین شمایل است کاین نخل میدهد رطبی از نبا...
جان بخشی ای که با لب لعل تو ای پری است چون چشمه حیات ز پاکیزه گوهری است خاصیتی که جوهر حسن تو می دهد از خوب سیرتی است نه از خوب منظری است آن یوسفی که در سر بازار حسن تو صد آفتاب با...
در غیبت بیگنه یکی پرده در است وانکس که زنا کند پس پرده درست زانی بحضور و این بغیبت ز هوا اینستکه غیبت از زنا سخت ترست
پیش تو هر که هست چو صورت خموش به عیسی نفس تویی دگران چشم و گوش به خواهد سبوی جسم چو سنگ اجل شکست پس این سبو سفال سگ میفروش به گر می چنان خوری که نگویند زهر باد گر زهر میخوری بحقیقت...
از خواب جامه چاک و پریشان برآمده صبح قیامتش ز گریبان برآمده ای مردم دو دیده به کشتی چشم من بنشین که از فراق تو طوفان برآمده دور از گل رخ تو چو مجنون گریستم چندانکه گل ز خار مغیلان ...
ای ز ملاحت آتشی بر جگر ملک زده خون شده از ملاحتت صد جگر نمکزده مردمک دو چشم من نیست قدمگه سگت وای که کعبتین من جای دو شش دو یک زده از عدم آمدست جان در طلب دهان تو لب بگشا که بهر تو...
روی نیاز بر ره آنسرو ناز به جانی که دادنی است بروی نیاز به بر باد فتنه اطلس گل زود میرود چونسرو ژنده پوشی و عمر دراز به جاییکه میتوان بسگ او رفیق شد آنجا اگر فرشته بود احتراز به گر...
دود چراغ خوردنم کرد چو لاله دل سیه گل ندهد بغیر از این آب و هوای خانقه مومن و بت پرست را کعبه و دیر قبله شد کافرم ار مرا بود غیر در تو قبله گه گرچه بجستجوی مه فتنه شوند مرد و زن گر...
دامی نهاده آنمه از زلف تاب داده صیاد وار چشمش خود را بخواب داده دشنام تلخ بوده او را جواب اگر هم صد ره سلام ما را یکره جواب داده زان مست گریه ام من کز آن دو لعل میگون خونابه دلم را...
خطت که لب لعل شکر خای گرفته نقشی است که در خاتم جان جای گرفته از چشم و دل ما نرود سرو قد تو کان سرو در آب و گل و ما پای گرفته از تابش خورشید رخ تست که دل جای در سایه آن زلف سمن سای...
بیا و درد هجران را دوا ده ز شربتخانه وصلم شفا ده غم عاشق کشت داد جفا داد تو بر عکس ایپری داد وفا ده تراکان ملاحت آفریدند از آن کان نمک بخشی بما ده همه حسن و جوانی حق ترا داد زکوه آ...
آدم و گندم من و خال لب جانانه ای من نه آن مرغم که در دام آردم هر دانه ای درنگیرد صحبت من با دم ارباب عقل هم مگر در جوشم آرد آتش دیوانه ای سوختم از صلح و جنگت همچو آتش تا به کی گه ب...
عالم چو آفتاب پر از نور کرده ای ما را چو سایه از بر خود دور کرده ای ای مست نرگس تو جهانی ز جام عیش ما را به زهر چشم چه مخمور کرده ای یک ذره نیست در دلت ای آفتاب مهر خود را به مهر ب...
به عقل در ره عشق تو خانه نتوان ساخت که هرچه عقل بنا کرد عشق ویران ساخت فرشته بر دل جمع منش حسد بودی رخت به زلف پریشان مرا پریشان ساخت بدست فتنه گریبان من از آن شوخست که اشک لعل مرا...
بخشش نبود جز صفت حضرت دوست آزاده کسی که بخشش عادت و خوست در صورت بندگی خداوند بود هر بنده که سیرت خداوند در اوست
من کیم خسته دلی حال دگرگون شده ای بیدلی سوخته ای عاشق مجنون شده ای اضطراب من درمانده گریان داند جان به لب آمده ای غرقه جیحون شده ای گریه ام بینی و خود را ندهی هیچ بر آن کز کجا می ک...
در چمن با کف رنگین قدح ای گل زده ای ناخنی بر دل صد پاره بلبل زده ای رویت افروخته از آتش می با خط سبز آه ازین شعله که در خرمن سنبل زده ای حالم از درد تو بد نیست ازین شیوه بدست که تو...
هان ای خضر که آب بقا نوش کرده ای یاران تشنه را چه فراموش کرده ای گوش رضا به حال محبان نمی نهی گویا ز دشمنان سخنی گوش کرده ای چون صاف عیش مردم هشیار داده مارا ز درد هجر چه مدهوش کرد...
در وقت گل چو غنچه چرا دل فسرده ای جامی بکش بشادی گل ورنه مرده ای ساقی شراب تلخ ترا خوشگوار نیست عیب نمی کنم که چو من خون نخورده ای سر می زند اشعه نورت چو آفتاب از چشم های پرده چه د...
عالمی را تو به شوخی دل و جان سوخته ای ای پسر این همه شوخی ز که آموخته ای با دل زار مرا باز بسوزی بچه رنگ که چو گل چهره به صد رنگ بر افروخته ای چشم من چون نگرد بی تو جمال دگران که ا...